Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.51
(روایت از زبان ا.ت)
کیک رو روی میز گذاشتم و با ذوق نگاهش کردم.
+خب... بالاخره میتونیم بخوریمش! 😂
جونگکوک خندید.
-تو از اول جشن فقط منتظر همین بودی؟
+خب معلومه! کیک شکلاتیه! 😭 (ا.ت نمونه بارزی از خودمه، کیک شکلاالتی، منم موخوااااام)
یه تیکه برای خودم برداشتم و یه تیکه هم برای جونگکوک گذاشتم.
+بفرما آقای سورپرایزکننده.
-ممنون خانم تولدی.
اولین لقمه رو خوردم.
+وااای، خیلی خوبه!
جونگکوک هم یه لقمه خورد.
-آره، بد نیست. (انگار بابامه، جالبه که یه چیزی میخرم بعد میدم میگم: "بابا بیا امتحان کن و بخور ببین چطوره"، اولین لقمه رو میخوره میگه بد نیست بعد میخوره تموم میکنه تا تهش آخر سر میگه فاجعه بود، د آخه پدر من فاجعه بود چرا خوردی به منم ندادییی)
با تعجب نگاش کردم.
+بد نیست!؟ این کیک فوقالعادهست!
-خب، تو که خوشت اومده.
+من عاشقشم!
جونگکوک خندید.
پس منم میگم عالیه.
نههه، الان چون من گفتم عالیه، تو هم گفتی! 😂
شاید.
یه کم از خامهی روی چنگالم رو برداشتم و گذاشتم روی بشقابش.
حالا بگو عالیه!
جونگکوک به بشقاب نگاه کرد.
خیلی خب... عالیه.
هر دومون زدیم زیر خنده.
برای اولین بار، تولدم نه با نگرانی و دعوا و اتفاق عجیب...
بلکه با کیک، خنده و یه شب آروم داشت میگذشت.
و عجیبتر از همه این بود که...
من از این لحظهها واقعاً خوشحال بودم..............
ادامه دارد...........
فعلا تا همینجا اکتفا کنیم
بعدازظهر بازم میزارم بعد شرط میزارم
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.51
(روایت از زبان ا.ت)
کیک رو روی میز گذاشتم و با ذوق نگاهش کردم.
+خب... بالاخره میتونیم بخوریمش! 😂
جونگکوک خندید.
-تو از اول جشن فقط منتظر همین بودی؟
+خب معلومه! کیک شکلاتیه! 😭 (ا.ت نمونه بارزی از خودمه، کیک شکلاالتی، منم موخوااااام)
یه تیکه برای خودم برداشتم و یه تیکه هم برای جونگکوک گذاشتم.
+بفرما آقای سورپرایزکننده.
-ممنون خانم تولدی.
اولین لقمه رو خوردم.
+وااای، خیلی خوبه!
جونگکوک هم یه لقمه خورد.
-آره، بد نیست. (انگار بابامه، جالبه که یه چیزی میخرم بعد میدم میگم: "بابا بیا امتحان کن و بخور ببین چطوره"، اولین لقمه رو میخوره میگه بد نیست بعد میخوره تموم میکنه تا تهش آخر سر میگه فاجعه بود، د آخه پدر من فاجعه بود چرا خوردی به منم ندادییی)
با تعجب نگاش کردم.
+بد نیست!؟ این کیک فوقالعادهست!
-خب، تو که خوشت اومده.
+من عاشقشم!
جونگکوک خندید.
پس منم میگم عالیه.
نههه، الان چون من گفتم عالیه، تو هم گفتی! 😂
شاید.
یه کم از خامهی روی چنگالم رو برداشتم و گذاشتم روی بشقابش.
حالا بگو عالیه!
جونگکوک به بشقاب نگاه کرد.
خیلی خب... عالیه.
هر دومون زدیم زیر خنده.
برای اولین بار، تولدم نه با نگرانی و دعوا و اتفاق عجیب...
بلکه با کیک، خنده و یه شب آروم داشت میگذشت.
و عجیبتر از همه این بود که...
من از این لحظهها واقعاً خوشحال بودم..............
ادامه دارد...........
فعلا تا همینجا اکتفا کنیم
بعدازظهر بازم میزارم بعد شرط میزارم
- ۲.۸k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط