شعرمهدوی
شعر_مهدوی
از غربتش میان گذرغصه میخورد
عابر اگر دم غروب غصه میخورد
دیگر کسی به خیمهی او سر نمیزند
کشدایستد خودش دم در غصه میخورد
خیلی ز دردهای گدا درد می خورد
بر حال ما شبیه پدر غصه می خورد
دنبال سوز ماست، به فکر نجات ماست
وقتی که میدهیم ضرر غصه میخورد
از دست شیعیان چقدر گریه میکند
از دست شیعیان چقدر غصه میخورد
ما بی خیال بیکسی او شدیم و یار
در گوشهای سحر به سحر غصه میخورد
او بانی زیارت کرب و بلای ماست
جاماندهایم ما ز سفر غصه میخورد
امروز هم دوباره به گودال رفته است
دارد برای نیزه و سر غصه میخورد
از غربتش میان گذرغصه میخورد
عابر اگر دم غروب غصه میخورد
دیگر کسی به خیمهی او سر نمیزند
کشدایستد خودش دم در غصه میخورد
خیلی ز دردهای گدا درد می خورد
بر حال ما شبیه پدر غصه می خورد
دنبال سوز ماست، به فکر نجات ماست
وقتی که میدهیم ضرر غصه میخورد
از دست شیعیان چقدر گریه میکند
از دست شیعیان چقدر غصه میخورد
ما بی خیال بیکسی او شدیم و یار
در گوشهای سحر به سحر غصه میخورد
او بانی زیارت کرب و بلای ماست
جاماندهایم ما ز سفر غصه میخورد
امروز هم دوباره به گودال رفته است
دارد برای نیزه و سر غصه میخورد
- ۳۶۳
- ۲۷ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط