نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۲۶
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده 🗿)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
مویچیرو:*آروم کنار یویچیرو راه میرفت.*
{چند پرنده روی شاخههای درخت آواز میخوندن.🐦🍃}
یویچیرو:*یه نگاه به آسمون کرد.* ...هوا آرومه.
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...آره.
یویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* قبلاً... همیشه دوتایی اینجوری قدم میزدیم.
مویچیرو:*چشمهاش کمی گرد شد.* ...یادم اومد.
یویچیرو: تو وسط راه حواست پرت یه ابر یا یه پروانه میشد.🙂
مویچیرو:*آروم خندید.* ...هنوزم میشه.
یویچیرو:*این بار خنده کوتاهی کرد.* معلومه.
{چند گلبرگ صورتی آروم بین اون دوتا روی زمین افتاد.🌸}
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*یواشکی به سمت قابلمه برنج رفت. 🗿🍚*
آئویی:*بدون اینکه برگرده.* اینوسکه...
اینوسکه:*خشکش زد.* 😐
آئویی: فکر نکن ندیدمت.
زنیتسو:*زد زیر خنده.* گیر افتادیییی!🤣
اینوسکه:*با قیافه مظلوم.* فقط میخواستم نگاه کنم چقدر مونده...🗿💔
آئویی:*ابروشو بالا برد.* با کاسه دستت؟
همه:*خندهشون گرفت.*😂
نزوکو:*آروم خندید.* 🤭🌸
تانجیرو:*لبخند زد.* اینوسکه هیچوقت ناامید نمیشه.
[دوباره حیاط...🌿]
مویچیرو:*کنار یه درخت قدیمی ایستاد.*
یویچیرو:*به تنه درخت دست کشید.* ...هرچقدر زمان بگذره... بعضی چیزا هیچوقت عوض نمیشن.
مویچیرو:*به برادرش نگاه کرد.* ...مثل اینکه دوباره کنار همیم.
یویچیرو:*خیلی آروم سرش رو تکون داد.* ...آره.
{هر دو بیصدا لبخند کوچیکی زدن و دوباره به راه رفتن ادامه دادن.🍃🩵}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:
خووووووو🥹🩵 یویچیرو حتی یادش اومد که مویچیرو بچگی حواسش به ابرها و پروانهها پرت میشددددد😭☁️🦋 از اون طرف اینوسکه باز خواست یواشکی برنج برداره ولی آئویی قبل از اینکه کاری کنه گرفتش🤣🍚💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۶
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده 🗿)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
مویچیرو:*آروم کنار یویچیرو راه میرفت.*
{چند پرنده روی شاخههای درخت آواز میخوندن.🐦🍃}
یویچیرو:*یه نگاه به آسمون کرد.* ...هوا آرومه.
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...آره.
یویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* قبلاً... همیشه دوتایی اینجوری قدم میزدیم.
مویچیرو:*چشمهاش کمی گرد شد.* ...یادم اومد.
یویچیرو: تو وسط راه حواست پرت یه ابر یا یه پروانه میشد.🙂
مویچیرو:*آروم خندید.* ...هنوزم میشه.
یویچیرو:*این بار خنده کوتاهی کرد.* معلومه.
{چند گلبرگ صورتی آروم بین اون دوتا روی زمین افتاد.🌸}
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*یواشکی به سمت قابلمه برنج رفت. 🗿🍚*
آئویی:*بدون اینکه برگرده.* اینوسکه...
اینوسکه:*خشکش زد.* 😐
آئویی: فکر نکن ندیدمت.
زنیتسو:*زد زیر خنده.* گیر افتادیییی!🤣
اینوسکه:*با قیافه مظلوم.* فقط میخواستم نگاه کنم چقدر مونده...🗿💔
آئویی:*ابروشو بالا برد.* با کاسه دستت؟
همه:*خندهشون گرفت.*😂
نزوکو:*آروم خندید.* 🤭🌸
تانجیرو:*لبخند زد.* اینوسکه هیچوقت ناامید نمیشه.
[دوباره حیاط...🌿]
مویچیرو:*کنار یه درخت قدیمی ایستاد.*
یویچیرو:*به تنه درخت دست کشید.* ...هرچقدر زمان بگذره... بعضی چیزا هیچوقت عوض نمیشن.
مویچیرو:*به برادرش نگاه کرد.* ...مثل اینکه دوباره کنار همیم.
یویچیرو:*خیلی آروم سرش رو تکون داد.* ...آره.
{هر دو بیصدا لبخند کوچیکی زدن و دوباره به راه رفتن ادامه دادن.🍃🩵}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:
خووووووو🥹🩵 یویچیرو حتی یادش اومد که مویچیرو بچگی حواسش به ابرها و پروانهها پرت میشددددد😭☁️🦋 از اون طرف اینوسکه باز خواست یواشکی برنج برداره ولی آئویی قبل از اینکه کاری کنه گرفتش🤣🍚💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۶۵۹
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط