⭐پارت۵۷/کما⭐
⭐پارت۵۷/کما⭐
+پخش زمین بود و با یه دستش صورتشو گرفته بود و گریه میکرد با تعجب پرسیدم:
آت:تهیونگ چیکار کردییی؟؟
تهیونگ:دختره ی خراب..گمشو بیرون از شرکتم اگه یه بار دیگه فقط یبار دیگه به آت بی احترامی کنی اینبار میکشمت.
+قطره ای اشک از چشمم سر خورد و سر خورد و بالاخره روی لبام آروم گرفت.
فکرشو که میکردم میدیدم راست میگه.
اون آدمای غریبه منو به عنوان دخترشونم پذیرفتن و شدن عزیز ترین کسام.کلی برام زحمت کشیدن و من نه تنها هیچ وقت نمیتونم لطفشون رو جبران کنم بلکه با پر رویی چون دخترش محصول میشم نصف ارثشم به من قراره برسه و من هیچ از این وضعیت راضی نیستم.
تهیونگ:چرا داری گریه میکنی قشنگم؟
بابا:نمایش تموم شد برگردیم سر کاراتون.
+تازه متوجه کارمندان شدم که از هر سوراخ سنبه ای زل زده بودن به نمایش احمقانمون.
آت:گریه نمیکنم.بابا؟مامان؟شما اینجا چیکار میکنین؟
+مامان با غمی که تو چهرش بود جواب داد:
مامان:بعد خرید گفتیم سر راه یه سر به اینجا هم بزنیم.دخترم حرفاشو به دل نگیر.اون فقط خیلی حرصیه که تهیونگ با تو خوب رفتار میکنه ولی اون شب درخواست ازدواج شو رد کرد.
آت:راجب این موضوع بعدا باهات صحبت میکنم تهیونگ خان
مامان:دخترم!برای اینکه یکی یدونه ی ما باشی،برای اینکه پاره جونمون باشی،برای اینکه همه نفسمون باشی نیاز نیست که حتما خون ما تو رگات باشه.
تهیونگ:راست میگه آت بخاطر این کسشعرا اشکای قشنگتو نریز خب؟
+گریم شدید تر شد و با همون حالت گفتم:
آت:بابا من حتی یه گرون از اموالتو نمیخوام فقط میخوام دخترت باشَششمم.
بابا:این حرفا چیه قربونت بشم تو نفس منی تو پاره جونمی فدات بشم به چرت و پرتی اون می یونگ هم گوش نده عزیزم خودم خواستم ۵۰٪ از سهامم به نامت باشه چون میدونم لیاقتش رو داری.
...
_این دختره زیادی زود رنجه چرا باید بخاطر حرفای اون هرزه اینقدر گریه کنه؟
به سمتش قدم برداشتم از رو به رو دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرشو تکیه دادم به قفسه سینم. این کار و برای اینکه آروم بشه انجام دادم فک کنم موفق هم شدم چون اونم بغلم کرد و بعد چند دقیقه اشکاش بند اومد.
حمایت کنین امروز دو پارت میزارم🥹🫴🏻
+پخش زمین بود و با یه دستش صورتشو گرفته بود و گریه میکرد با تعجب پرسیدم:
آت:تهیونگ چیکار کردییی؟؟
تهیونگ:دختره ی خراب..گمشو بیرون از شرکتم اگه یه بار دیگه فقط یبار دیگه به آت بی احترامی کنی اینبار میکشمت.
+قطره ای اشک از چشمم سر خورد و سر خورد و بالاخره روی لبام آروم گرفت.
فکرشو که میکردم میدیدم راست میگه.
اون آدمای غریبه منو به عنوان دخترشونم پذیرفتن و شدن عزیز ترین کسام.کلی برام زحمت کشیدن و من نه تنها هیچ وقت نمیتونم لطفشون رو جبران کنم بلکه با پر رویی چون دخترش محصول میشم نصف ارثشم به من قراره برسه و من هیچ از این وضعیت راضی نیستم.
تهیونگ:چرا داری گریه میکنی قشنگم؟
بابا:نمایش تموم شد برگردیم سر کاراتون.
+تازه متوجه کارمندان شدم که از هر سوراخ سنبه ای زل زده بودن به نمایش احمقانمون.
آت:گریه نمیکنم.بابا؟مامان؟شما اینجا چیکار میکنین؟
+مامان با غمی که تو چهرش بود جواب داد:
مامان:بعد خرید گفتیم سر راه یه سر به اینجا هم بزنیم.دخترم حرفاشو به دل نگیر.اون فقط خیلی حرصیه که تهیونگ با تو خوب رفتار میکنه ولی اون شب درخواست ازدواج شو رد کرد.
آت:راجب این موضوع بعدا باهات صحبت میکنم تهیونگ خان
مامان:دخترم!برای اینکه یکی یدونه ی ما باشی،برای اینکه پاره جونمون باشی،برای اینکه همه نفسمون باشی نیاز نیست که حتما خون ما تو رگات باشه.
تهیونگ:راست میگه آت بخاطر این کسشعرا اشکای قشنگتو نریز خب؟
+گریم شدید تر شد و با همون حالت گفتم:
آت:بابا من حتی یه گرون از اموالتو نمیخوام فقط میخوام دخترت باشَششمم.
بابا:این حرفا چیه قربونت بشم تو نفس منی تو پاره جونمی فدات بشم به چرت و پرتی اون می یونگ هم گوش نده عزیزم خودم خواستم ۵۰٪ از سهامم به نامت باشه چون میدونم لیاقتش رو داری.
...
_این دختره زیادی زود رنجه چرا باید بخاطر حرفای اون هرزه اینقدر گریه کنه؟
به سمتش قدم برداشتم از رو به رو دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرشو تکیه دادم به قفسه سینم. این کار و برای اینکه آروم بشه انجام دادم فک کنم موفق هم شدم چون اونم بغلم کرد و بعد چند دقیقه اشکاش بند اومد.
حمایت کنین امروز دو پارت میزارم🥹🫴🏻
- ۳.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط