مدتی است خود را به آن راه زده ام

مدتی است خود را به آن راه زده ام
می خواهم ندیده و نشنیده بگیرم تمام این دلشوره ها و دلواپسی ها را...
نه اینکه این ها آرامم کند..نه هرگز...
اما دیگر کاری از دستم بر نمی آید...
چه کنم که این نادیده گرفتن ها هم مرهم نشد که هیچ، شد نمک روی زخم...
نمیدانم با خود قهر و خود را رها کرده ام 
از خودم خسته شدم ، همچون کسی که تمام راه ها را رفته درها را کوبیده
اما دستش همچنان خالی ست...
خدایا ، من اینجا و تو آنجا...
این فاصله را کم کن...دل و جانم زنگار گرفته...
دیگر نای رفتن ندارم...اگر دستم را نگیری با چه امیدی قدم بردارم..
دیدگاه ها (۲)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6جانگکوک زیر لب غرید...

مدتی است خود را به آن راه زده اممی خواهم ندیده و نشنیده بگیر...

مدتی است خود را به آن راه زده اممی خواهم ندیده و نشنیده بگیر...

قلم را به دست می گیرم و شروع به نوشتن می کنمنمی دانم چه بنوی...

پارت ۷+سریع باش، باید بریم *سعی می کنم نگرانی ای که مثل خوره...

ولی بااین حرفه عمه ی ارتین کله وجودم سوخت..عمش سرشو انداخت پ...

#فنجانی_چای_باخداقسمت نودآن نیمه شبِ پر هیاهو، من فقط اشک ری...

نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیستبه یاد اوردنت هر روز "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط