「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45
✦.................................

چند دقیقه بعد، جونگکوک را از اتاق بیرون کشیدند و صدای برخورد سنگین درِ فلزی، سکوت اتاق را شکست.

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از پرونده‌ها بگیرد، پوشه را بست و با بی‌حوصلگی روی میز انداخت. نگاهش روی صفحه نمایش بزرگی که اطلاعات عملیات را نشان می‌داد، قفل شده بود.


باند اژدها سال‌ها بود که با ردهای جعلی و واسطه‌های بی‌شمار، مثل یک شبکه‌ی عنکبوتی، نفوذ به مرکزشان را غیرممکن کرده بود؛ اما حالا که ضربه خورده بودند، به نظر می‌رسید بالاخره کار تمام است. یا حداقل، بخش بزرگی از آن.

جیمین در حالی که پرونده‌ای در دست داشت، وارد اتاق شد.

جیمین: تیم‌های بازرسی گزارش‌ها رو فرستادن.

_ نتیجه؟

جیمین: بهتر از چیزیه که فکر می‌کردیم. چندتا انبار پیدا شده و اسناد مالی هم الان دست واحد بررسی قرار داره.

تهیونگ نگاهی گذرا به گزارش انداخت.

_ خوبه.

جیمین لبخند زد:

جیمین: از دهن تو که «خوبه» بیاد، یعنی شاهکار شده.

تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، با همان لحن سرد و یکدست گفت:

_ هنوز تموم نشده.

جیمین آهی کشید. برای بقیه، این عملیات تمام شده بود، اما برای تهیونگ، تا زمانی که آخرین گزارش روی میزش نمی‌نشست، هیچ‌چیز تمام نشده بود. در همین لحظه ویلیام وارد شد.

ویلیام: قربان، چند نفر از بازداشت‌شده‌ها حاضر به همکاری شدن.

جیمین زیر لب با پوزخند گفت:

جیمین: پس سریع شکستن.

ویلیام شانه‌ای بالا انداخت:

ویلیام: وقتی رئیسشون دستگیر بشه، معمولاً شجاعت بقیه هم ناپدید میشه.

تهیونگ از جایش بلند شد.
قد بلندش باعث شد فضای اتاق سنگین‌تر و کوچک‌تر به نظر برسد. چند قدم به سمت پنجره رفت و به شهر زیر پایش خیره شد. آسمان
ابری بود، اما دید او به
اوضاع کاملاً روشن بود.

_ هنوزم بعضیا بیرون از این شبکه هستن

جیمین جدی شد

جیمین: فکر می‌کنی هنوز کسایی باقی موندن؟

_ مطمئنم.

ویلیام با تعجب ابرویش را بالا انداخت:

ویلیام: اما جونگکوک که همه‌چیز رو کنترل می‌کرد.

تهیونگ آرام برگشت و با نگاهی نافذ گفت:

_ نه. آدم‌هایی مثل جونگکوک همیشه یه لایه حفاظتی دارن؛ یکی که دیده نمی‌شه، یکی که اسمش توی هیچ گزارشی نیست.

جیمین لبخند محوی زد و با لحنی که هم تحسین بود و هم شوخی گفت:

جیمین: واسه همینه که فرمانده‌ای.

تهیونگ حتی پلک هم نزد. انگار کلمه‌ی جیمین اصلاً به گوشش نرسیده بود تعریف و تمجید برای او فقط یک نویز اضافه بود؛ تنها چیزی که برایش ارزش داشت، نتیجه بود. فقط نتیجه.

در همین لحظه، یکی از افسران جوان با عجله و در حالی که نفس‌نفس می‌زد، وارد شد.

افسر: قـ... قربان!

همه نگاه‌ها به سمت او چرخید. افسر که از هیجان و اضطراب بدنش می‌لرزید، گفت:

افسر: ما... ما یه مشکل داریم.

تهیونگ حتی تکان نخورد، با همان صدای بم و مقتدرش گفت:

_ آروم صحبت کن.

افسر با صدایی لرزان اما مرتب‌تر ادامه داد:

افسر: یکی از بازداشت‌شده‌ها ادعا می‌کنه اطلاعات خیلی مهمی داره.

جیمین با بی‌تفاوتی گفت:

جیمین: ادعاشو همه دارن.

افسر: ولی این یکی... اسم آورده.

سکوت سنگینی اتاق را فرو برد. تهیونگ نگاهش را تیز کرد.

_ اسم چه کسی؟

افسر: کسی که ظاهراً پشت پرده‌ی باند اژدها بوده.

ویلیام و جیمین هر دو در جای خود خشکشان زد. فضای اتاق دوباره سنگین شد. تهیونگ چند ثانیه در سکوت به فکر فرو رفت، سپس خیلی آرام کت نظامی‌اش را مرتب کرد.

_ بیارینش.

افسر سریع خارج شد و جیمین، در حالی که به تهیونگ خیره شده بود
زمزمه کرد:

جیمین: حس بدی دارم.

تهیونگ به در بسته خیره شد. چشمانش مثل همیشه، عمیق و غیرقابل‌خواندن بودند.

...

در با صدای فلزیِ خشکی باز شد. دو مأمور، لی سونگ‌مین را داخل پرت کردند. صورتش سفید شده بود و لرزشِ دست‌هاش رو نمی‌تونست کنترل کنه؛ ترسی که توی نگاهش بود، بویِ مرگ می‌داد.

او رو روی صندلی پرتاب کردند. تهیونگ پشتِ میز ننشست؛ ایستاده ماند تا فضای روانیِ اتاق رو کاملاً در کنترل بگیره.

_ اسمت

سونگ‌مین: لی... لی سونگ‌مین.

_ گزارش دادن اطلاعاتِ حیاتی داری! حرف بزن.
دیدگاه ها (۵)

Punisher fiction : https://wisgoon.com/p/5CRJY4Y26Z«+ مجازات...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 46 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 44✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 43✦....

پیشت اومدم...۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط