گل نگاهی به دستهایش انداخت،خجالت ها کشید.آن دست های کوچک

گل نگاهی به دستهایش انداخت،خجالت ها کشید.آن دست های کوچک اما زخم شده از بازی نابرابر روزگار. با خود گفت،نرگس شاید تنها دختری در این شهر است که از گل نفرت دارد.اما،نرگس ساعت ها در کنار خیابان به چراغ قرمزهای چهار راه چشم می دوخت تا که شاید گل هایش را تا شب نشده به دست فراموشی بسپارد. گل خبر نداشت نرگس عاشق زخم های دستش است.زندگی می کند با همین خارها،باهمین ناجوان مردی ها.نرگس، بخند ،عاشق بمان و اشک بریز که دنیای ما همه ی نرگس ها را بی گناه دفن خواهد کرد.

بشریت انگ پستی را همچون گوشواره ای بدلی قرن هاست که با خود به یدک می کشد و این تو هستی که به سخره گرفته ای تمام جنگ های زمانه را.
دیدگاه ها (۲)

چند پارتیپارت ۴سه روز از آن شبِ وحشتناک گذشت. سکوتِ زیرزمین ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۵لیویا ويو... از آین...

گاه دو روح در ازدحامِ جهان، به شکلی غریب و ناگهانی به هم گره...

گاه دو روح در ازدحامِ جهان، به شکلی غریب و ناگهانی به هم گره...

بعد مرگ هم... پاییز را در تک تک سلول های قلبم نگه خواهم داشت...

نوروز هم تمام شد ...ما ماندیم و سالی جدید، سالی که قرار گذاش...

بررسی شعر:«رفتگان» از (تس) احضار غایبانبخش دومــــــــــــــ...

اما ما طاقت همین را هم نداریم‌ها... ما طاقت نداریم ماسک ...

# من درسکوت ممتد خویش دستان خورشید را گرم میکنم وگاه گاه فوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط