آشنا ترین قریبه شهر پارت سوم

آشنا ترین قریبه شهر پارت سوم_____


_من ۱۴ ساله بودم ک مادر و پدرم عمرشون دادن به شما ی شب داشتم تو خیابونا میگشتم ک دوتا پسر جلوم گرفتن من سعی کردم فرار کنم ولی نتونستم داشتن منو سوار ماشین میکردن ک دیدم یکی زدشون بعد دیدم مهراب و مهراب بم گفت ک برم پیشش منم جایی نداشتم


(فلش بک_____

مهراب: میتونی بیای خونه خواهرم و دوستش هستن اگه نبودن میتونی بری

باید اعتماد میکردم نگاه بهش کردم چه جذاب هم بود اعتماد کردم و رفتیم خونش درستم میکفت خواهرش بود با دوستش وایسا دوست خواهرش چقدر اشنا بود این این نیکا بود دوست بچگیم همو بقل کردیم نیکا گفت
_دیاناجون پانیذ دوست

(پایان فلش بک____


بعد چند وقت حدود دو سه ماه مهراب همین کاری ک الان داره رو راه انداخت بعد


_فهمیدم دیگ چیزی نمیخواد بگی خب من میتونم کمکت کنم ولی ی شرط داره

گفتم: بله

_دیگه تو این کار نباشی من بهت خونه میدم و ماهی ۱ ملیون بعد ک دیدم دختر خوبی هستی میکنمت دختر خودم و ماهی هرچقدر بخوای بت میدم فقط برای اینکه دلم میخواست دختر داشته باشم

گفتم: اعتماد کنم

_اره فقط اگه دیدم دقلی تو کارت نیست و کردمت دختر خودم باید بدونی ک من یه پسرم دارم ک خیلی سر به زیر و اقاس امش ارسلان با اون مشکلی نداری که

گفتم: نه اقا من غلط بکنم


(ببخشید واس غلطا عجله ای نوشتم کامنتاش بترکونید استیکر نزارید لطفا)
دیدگاه ها (۹)

عشقم فالو شهhttps://wisgoon.com/nika_fan1345

بدی های رل زدن😐

تو ۲ روز ۴۶ تا فالو همینجوری حمایت کنید تا ۱۰۰ تاییمون💜✌ مرس...

من فردا امتحان ریاضی دارم باید برم درس بخونم یه پارت میزارم ...

رمان بغلی من پارت ۱۸۴و۱۸۵و۱۸۶و۱۸۷ارسلان: درست حرف بزن المیرا...

پارت ۴کوک : لبام گذاشتم رو لباش مک زدم جدا شدم با چشمای گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط