باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۳۵ ✦

باران هنوز بی‌وقفه روی سقف سالن موسیقی می‌کوبید. چهار نفر در سکوت به نوار کاستی که تازه تمام شده بود خیره مانده بودند. صدای جیغ هان سوآ هنوز داخل ذهنشان تکرار می‌شد؛ انگار روح او می‌خواست هر طور شده حقیقت آن شب را به آن‌ها نشان بدهد.

جونگکوک نوار را از داخل ضبط بیرون آورد و محکم در دستش گرفت.

جونگکوک : «دیگه مطمئنم... هان سوآ کشته شده.»

بورا : «و قاتلش هنوز آزاده...»

یونگی : «پس وقت زیادی نداریم.»

---

جیمین آهی کشید و روی یکی از نیمکت‌های قدیمی نشست.

جیمین : «من یه چیزو نمی‌فهمم.»

بورا : «چی؟»

جیمین : «اگه سئونگ وو بی‌گناهه، چرا این همه سال قایم شده؟»

هیچ‌کس جوابی نداشت.

سکوت دوباره بینشان نشست.

---

جونگکوک اطراف سالن را بررسی کرد.

نگاهش روی پیانوی قدیمی ثابت ماند.

روی بدنه‌ی چوبی آن، جمله‌ای با ناخن حک شده بود.

«به زیرِ آخرین کلاویه نگاه کن.»

---

بورا زانو زد و آخرین کلاویه را فشار داد.

تق...

قسمتی از پیانو باز شد.

داخل آن یک جعبه‌ی فلزی کوچک قرار داشت.

یونگی آن را بیرون آورد.

---

داخل جعبه چند عکس قدیمی و یک گردنبند نقره‌ای بود.

بورا گردنبند را شناخت.

بورا : «این همون گردنبندیه که هان سوآ همیشه گردنش بود...»

جونگکوک عکس‌ها را برداشت.

در یکی از عکس‌ها...

هان سوآ کنار معلم ادبیات ایستاده بود و هر دو لبخند می‌زدند.

---

جیمین : «پس معلم واقعاً باهاش دوست بوده...»

یونگی : «یعنی از اول اشتباه فکر می‌کردیم.»

جونگکوک : «یا یکی خواسته ما این‌طوری فکر کنیم.»

---

همان لحظه صدای لرزش گوشی بورا بلند شد.

شماره ناشناس.

بورا با تردید تماس را وصل کرد.

اما هیچ‌کس حرفی نزد.

فقط یک صدای آرام شنیده شد.

«امشب... ساعت دوازده... پشت خوابگاه...»

تماس قطع شد.

---

جونگکوک گوشی را از دست بورا گرفت.

جونگکوک : «از این به بعد هر تماس ناشناسی رو جواب نده.»

بورا لبخند کوچکی زد.

بورا : «نگرانمی؟»

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد نگاهش را از او دزدید.

جونگکوک : «...آره.»

برای اولین بار این کلمه را بدون فکر گفت.

بورا چیزی نگفت؛ فقط لبخند گرمی روی لبش نشست.

---

آن طرف سالن...

جیمین داشت گرد و خاک لباسش را می‌تکاند.

ناگهان پایش لیز خورد.

قبل از اینکه زمین بخورد، یونگی بازویش را گرفت.

جیمین : «بازم نجاتم دادی.»

یونگی : «کمتر دردسر درست کن.»

جیمین خندید.

جیمین : «فکر کنم کم‌کم به قهرمان شخصیم تبدیل شدی.»

یونگی چیزی نگفت، اما لبخند کوتاهش همه چیز را لو داد.

---

چهار نفر از سالن موسیقی خارج شدند.

باران تقریباً بند آمده بود.

اما احساس عجیبی همراهشان بود.

انگار کسی از پشت درخت‌ها مراقبشان بود.

---

در همان لحظه...

مردی با هودی مشکی از پشت یکی از درخت‌ها بیرون آمد.

چند عکس از آن‌ها گرفت.

بعد آرام زیر لب گفت:

«مرحله‌ی آخر شروع شد...»

و قبل از اینکه کسی متوجه حضورش شود، در تاریکی شب ناپدید شد.

# ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۶ ✦ ساعت یازده و پنجاه دقیقه شب......

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۷ ✦ هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. چهار نفر ف...

# GHOST HUNTING CLUB# باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۴ ✦ صدای شکس...

# GHOST HUNTING CLUB# باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۳ ✦ همه از پ...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۷ ✦ همه به عکس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط