نام سرزمین گرگینه ها
نام: سرزمین گرگینه ها
پارت:۱۵
برای بار دوم نفس عمیقی کشیدم یک انسان نمیتواند به سرزمین هایی مثل اینجا بی آید مگر اینکه...امکان ندارد اگر واقعا او کسی باشد که ما بهش نیاز داشتیم پس حرفم الکی نبود ما واقعا به او نیاز داریم، به یک نیمه انسان! از روی صندلی بلند شدم، باید بیشتر تحقیق کنم ولی..فعلا نباید به کس دیگه ایی بگویم هنوز کاملا مطمئن نیستم او یک نیمه انسان است اما میتوانم حدس بزنم که واقعا او کسی است که بهش نیاز داریم، به سمت در چرخیدم که ناگهان چیزی به سرم برخورد کرد و صدای خش خشی پشت سرم شنیدم نفسم را با کلافگی بیرون دادم و گفتم: بیاید بیرون. صدای خش خش تموم شد ولی متاسفانه چیزی بدتر از آن وجود داشت که ته وجودم را خورد میکرد با حرص به هر دو برادرم نگاه کردم و گفتم: چرا همش دنبالم میکنید؟لیجون خندید و با صدای رو مخش گفت: بی خیال داداشی فقط میخواستیم باهات شوخی کنیم، با حالتی خنثی بهش نگاه کردم و با لحن بسیار تند و تیز گفتم: ترجیح میدم تنها باشم تا اینکه دو موجود رومخ روی مخم راه برن. ربودن با حالتی تسلیم دستانش را بالا گرفت و گفت: هی هی داداشی جونم میدونم رو مختیم و مثل سگ ازمون بدت میاد ولی میدونی دیگه ما کرم داریم لیجون خندید و اومد کنارم و دستشو گذاشت روی شانه ام و با نگاهی آزار دهنده به من نگاه کرد و زمزمه کرد، البته من ندارم ها فقط خوشم میاد برادر بزرگترمون رو اذیت کنیم هه هه. آرام زدم زیر دستش که افتاد و ریون هم بلند بلند خندید با بی حوصلگی و با چشمانی بی حس به هردوی آن نگاه کردم و با لحنی جدی گفتم: این همه تو بچگی مراقبتون بودم و بزرگتون کردم که حالا اذیتم کنید؟ لیجون و ریون از خندیدند دست کشیدند و با چشمای گردشان به من نگاه کردند لیجون از روی زمین بلند شدو با حالت بچگانه ایی دست به سینه شد و گفت: مطمئنی؟ ریون هم با حالت مغرورانه ایی گفت: تا جایی که یادمه تو همش میخواستی ما رو زنده به گور کنی! لیجون تایید کرد و سرشو تکون داد و گفت: تو یه بار میخواستی منو تو قبر زنده زنده دفن کنی.کمی فکر کردم و با یاد آوری گذشته هایم حسرت خوردم..کاشکی هیچوقت ان کار را نمیکردم ای کاش او را اول خفه میکردم...ریون یه قدم به سمتمامد و گفت: هی فکر نکن یادم میره یه بار هم منو با حیوون خونگیت تنها گذاشتی تا منو تکه پاره کنه! بدون ری اکشن بهش نگاه کردم و گفتم: نه من فقط میخواستم به اون غذا بدم...جز تو گزینه ایی نداشتم!
ریون با ناامیدی به من نگاه کرد که لیجون بحث را عوض کرد و گفت:بی خیال، راستی اون دختر آدمیزاد چطوری اومدن تو سرزمین گرگینه ها؟
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
میدونم کسی زیاد حمایت نمیکنه اما همون چند نفری که حمایت کردند خیلی ممنونم💖😊
پارت:۱۵
برای بار دوم نفس عمیقی کشیدم یک انسان نمیتواند به سرزمین هایی مثل اینجا بی آید مگر اینکه...امکان ندارد اگر واقعا او کسی باشد که ما بهش نیاز داشتیم پس حرفم الکی نبود ما واقعا به او نیاز داریم، به یک نیمه انسان! از روی صندلی بلند شدم، باید بیشتر تحقیق کنم ولی..فعلا نباید به کس دیگه ایی بگویم هنوز کاملا مطمئن نیستم او یک نیمه انسان است اما میتوانم حدس بزنم که واقعا او کسی است که بهش نیاز داریم، به سمت در چرخیدم که ناگهان چیزی به سرم برخورد کرد و صدای خش خشی پشت سرم شنیدم نفسم را با کلافگی بیرون دادم و گفتم: بیاید بیرون. صدای خش خش تموم شد ولی متاسفانه چیزی بدتر از آن وجود داشت که ته وجودم را خورد میکرد با حرص به هر دو برادرم نگاه کردم و گفتم: چرا همش دنبالم میکنید؟لیجون خندید و با صدای رو مخش گفت: بی خیال داداشی فقط میخواستیم باهات شوخی کنیم، با حالتی خنثی بهش نگاه کردم و با لحن بسیار تند و تیز گفتم: ترجیح میدم تنها باشم تا اینکه دو موجود رومخ روی مخم راه برن. ربودن با حالتی تسلیم دستانش را بالا گرفت و گفت: هی هی داداشی جونم میدونم رو مختیم و مثل سگ ازمون بدت میاد ولی میدونی دیگه ما کرم داریم لیجون خندید و اومد کنارم و دستشو گذاشت روی شانه ام و با نگاهی آزار دهنده به من نگاه کرد و زمزمه کرد، البته من ندارم ها فقط خوشم میاد برادر بزرگترمون رو اذیت کنیم هه هه. آرام زدم زیر دستش که افتاد و ریون هم بلند بلند خندید با بی حوصلگی و با چشمانی بی حس به هردوی آن نگاه کردم و با لحنی جدی گفتم: این همه تو بچگی مراقبتون بودم و بزرگتون کردم که حالا اذیتم کنید؟ لیجون و ریون از خندیدند دست کشیدند و با چشمای گردشان به من نگاه کردند لیجون از روی زمین بلند شدو با حالت بچگانه ایی دست به سینه شد و گفت: مطمئنی؟ ریون هم با حالت مغرورانه ایی گفت: تا جایی که یادمه تو همش میخواستی ما رو زنده به گور کنی! لیجون تایید کرد و سرشو تکون داد و گفت: تو یه بار میخواستی منو تو قبر زنده زنده دفن کنی.کمی فکر کردم و با یاد آوری گذشته هایم حسرت خوردم..کاشکی هیچوقت ان کار را نمیکردم ای کاش او را اول خفه میکردم...ریون یه قدم به سمتمامد و گفت: هی فکر نکن یادم میره یه بار هم منو با حیوون خونگیت تنها گذاشتی تا منو تکه پاره کنه! بدون ری اکشن بهش نگاه کردم و گفتم: نه من فقط میخواستم به اون غذا بدم...جز تو گزینه ایی نداشتم!
ریون با ناامیدی به من نگاه کرد که لیجون بحث را عوض کرد و گفت:بی خیال، راستی اون دختر آدمیزاد چطوری اومدن تو سرزمین گرگینه ها؟
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
میدونم کسی زیاد حمایت نمیکنه اما همون چند نفری که حمایت کردند خیلی ممنونم💖😊
- ۷۷۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط