خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۹
از دید تهیونگ
دیگه هیچی برای از دست دادن نداشتم!
میدونستم که اون الان حسمو میدونه پس چیزی رو پرسیدم که ماهها قرار بود ازش بپرسم!
_وانیا نمیخوام چیزی بگی!! تو هم منو دوست داری؟ فقط یه کلمه بگو.. آره یا نه؟؟
دیدم دستپاچه داره بهم نگاه میکنه و نمیدونه چی بگه
داشت بالاخره به زبون میاورد که..
+آ..آ..
شوگا: ساعت ۳ شب دارین چه غلطی میکنین دقیقاً؟!
رومو برگردوندم که یه لحظه برق ۲۲۰ ولت بهم وارد شد..
یونگی تو اوج خواب لخته لخت با شورت پلنگی تو چارچوب در وایساده بود
دیدم وانیا داره با حیرت نگاش میکنه و دهنش هم بازه.
یونگی هم هی براش ژست میگرفت لبخند تحویلش میداد..
وااای! این چه وضعیههه!
ته: اه وانی!! نگاش نکن.. روتو برگردون ببینم!
+آه.. من؟ آه یعنی چیزه باشه!
شوگا: خب میذاشتی براندازم کنه!
سریع برگشتم سمت یونگی و بازوشو گرفتمو از چارچوب در خارجش کردم
ته: اینکارا چیه آدم حسابی؟
منگ سرشو تکون میداد
شوگا: مگه چیه؟
ته: خب یه چیزی میپوشیدی بعد میومدی از اون عالم درمون میاوردی!!
شوگا: اه بابا چی میگی؟؟ وانیا از خودمونه..
ته: نکنه مستی؟؟
شوگا: هاا؟ من؟؟ مست چیه؟؟ آدم چیه؟؟
ته: اوفففف! بیا بابا!
سریع آوردمش تو اتاقش و در رو بستم..
خودش رو پرت کرد رو تخت و با ثانیه نکشید که خوابش برد.
پتو رو کشیدم روش
ته: لعنت به خروس بی محل!
از اتاقش خارج شدم و در رو از روش بستم
+یونگی حالش خوب بود؟
ته: هاا؟ اون.. آره بابا خوب بود! خوابش که میگیره اینجوری میشه.
+اوهوم
دیدم داره میره سمت اتاقش که یهو از حرکت ایستاد.
برگشت و با چشای قهوهیش بهم خیره شد.
نگامون بهم قفل شده بود و چند ثانیه بدون هیچ حرفی فقط به چشاش زل زده بودم.
که خودش قفلو شکوند.
+آممم.. میخواستم بگم که هر وقت خواستی میتونی ابرازتو عشق کنی! نهنه.. یعنی.. عامم منظورم این بود که عشقتو ابراز کنی.. البته اگرم بخوای میتونی هردوش رو ابراز کنی.. یعنی... اهههه اصن هیچی ولش کن شبت بخیر!
سریع فرار کرد تو اتاقشو در رو بست.
از این کارش خندهام گرفته بود.
خوب منظورشو فهمیدم.. پس یعنی گفت آره؟
خب نه مستقیم که نگفت! بیخیال جواب بابا! یعنی بهم اجازه داده دیگه.. این خودش از جواب با ارزشتره!
دره اتاقمو باز کردمو پریدم رو تخت.
چشام داشت میسوخت!
ته: خیلی وقت بود انقدر گریه نکرده بودمهاا !! مدیون بود اگه میگفت نه!
گوشیمو از رو کنسول برداشتمو ویورس رو باز کردم..
چند هزارتا کامنت.. چند میلیون لایک..
با پست های اعضا!
به یونتان نگاه کردم.. خواب خواب بود!
دلم میخواست نوازشش کنم ولی خب ترسیدم بیدار بشه بداخلاق بشه!
کامنتارو چک کردم و با دقت میخوندم..
بعضیاشون خیلی قشنگ بودنو بعضیاشون هم که... هعییی! عب نداره، قبلا هم بارها اینجوری شده!
...
.
.
از دید تهیونگ
دیگه هیچی برای از دست دادن نداشتم!
میدونستم که اون الان حسمو میدونه پس چیزی رو پرسیدم که ماهها قرار بود ازش بپرسم!
_وانیا نمیخوام چیزی بگی!! تو هم منو دوست داری؟ فقط یه کلمه بگو.. آره یا نه؟؟
دیدم دستپاچه داره بهم نگاه میکنه و نمیدونه چی بگه
داشت بالاخره به زبون میاورد که..
+آ..آ..
شوگا: ساعت ۳ شب دارین چه غلطی میکنین دقیقاً؟!
رومو برگردوندم که یه لحظه برق ۲۲۰ ولت بهم وارد شد..
یونگی تو اوج خواب لخته لخت با شورت پلنگی تو چارچوب در وایساده بود
دیدم وانیا داره با حیرت نگاش میکنه و دهنش هم بازه.
یونگی هم هی براش ژست میگرفت لبخند تحویلش میداد..
وااای! این چه وضعیههه!
ته: اه وانی!! نگاش نکن.. روتو برگردون ببینم!
+آه.. من؟ آه یعنی چیزه باشه!
شوگا: خب میذاشتی براندازم کنه!
سریع برگشتم سمت یونگی و بازوشو گرفتمو از چارچوب در خارجش کردم
ته: اینکارا چیه آدم حسابی؟
منگ سرشو تکون میداد
شوگا: مگه چیه؟
ته: خب یه چیزی میپوشیدی بعد میومدی از اون عالم درمون میاوردی!!
شوگا: اه بابا چی میگی؟؟ وانیا از خودمونه..
ته: نکنه مستی؟؟
شوگا: هاا؟ من؟؟ مست چیه؟؟ آدم چیه؟؟
ته: اوفففف! بیا بابا!
سریع آوردمش تو اتاقش و در رو بستم..
خودش رو پرت کرد رو تخت و با ثانیه نکشید که خوابش برد.
پتو رو کشیدم روش
ته: لعنت به خروس بی محل!
از اتاقش خارج شدم و در رو از روش بستم
+یونگی حالش خوب بود؟
ته: هاا؟ اون.. آره بابا خوب بود! خوابش که میگیره اینجوری میشه.
+اوهوم
دیدم داره میره سمت اتاقش که یهو از حرکت ایستاد.
برگشت و با چشای قهوهیش بهم خیره شد.
نگامون بهم قفل شده بود و چند ثانیه بدون هیچ حرفی فقط به چشاش زل زده بودم.
که خودش قفلو شکوند.
+آممم.. میخواستم بگم که هر وقت خواستی میتونی ابرازتو عشق کنی! نهنه.. یعنی.. عامم منظورم این بود که عشقتو ابراز کنی.. البته اگرم بخوای میتونی هردوش رو ابراز کنی.. یعنی... اهههه اصن هیچی ولش کن شبت بخیر!
سریع فرار کرد تو اتاقشو در رو بست.
از این کارش خندهام گرفته بود.
خوب منظورشو فهمیدم.. پس یعنی گفت آره؟
خب نه مستقیم که نگفت! بیخیال جواب بابا! یعنی بهم اجازه داده دیگه.. این خودش از جواب با ارزشتره!
دره اتاقمو باز کردمو پریدم رو تخت.
چشام داشت میسوخت!
ته: خیلی وقت بود انقدر گریه نکرده بودمهاا !! مدیون بود اگه میگفت نه!
گوشیمو از رو کنسول برداشتمو ویورس رو باز کردم..
چند هزارتا کامنت.. چند میلیون لایک..
با پست های اعضا!
به یونتان نگاه کردم.. خواب خواب بود!
دلم میخواست نوازشش کنم ولی خب ترسیدم بیدار بشه بداخلاق بشه!
کامنتارو چک کردم و با دقت میخوندم..
بعضیاشون خیلی قشنگ بودنو بعضیاشون هم که... هعییی! عب نداره، قبلا هم بارها اینجوری شده!
...
.
.
- ۱۱.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط