دیرگاهی‌ست

دیرگاهی‌ست
که من
در دل این شام سیاه
پشت این پنجره ؛ بیدار و خموش
مانده‌ام چشم به راه ...
دیدگاه ها (۴)

هیچوقت حسرت زندگی آدمایی که ازدرونشون خبر ندارینخورهر قلبی د...

آدما از یه جایی به بعد دیگه اون‌طوری که خودشون هستن، رفتار ن...

از پشت پنجره که دیدمش، همه دغدغه‌هام یادم رفت...بعضی صحنه‌ها...

من و این داغ در تکرار مانده من و این عشق بیدار مانده مپرس از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط