مافیایه عشق P
مافیایه عشق P:37
وقتی در عمارت رو باز کرد با صورت عصبانی هیونجین رو برو شد شوکه و رنگ پریده بهش نگاه کرد که هیونجین کمی جلو اومد و دست به سینه با اخم بهش خیره شده بود
هیونجین: کجا بودی؟
فلیکس اول نگاهی به هیونجین و بعد به اجوما و خدمتکارها کرد و سرش رو پایین انداخت و شروع کرد با دست هاش بازی کردن
فلیکس:اممم خب...
هیونجین: فلیکس
اسمش رو اروم ولی محکم گفت که لرز به جسم کوچیک فلیکس انداخت
فلیکس: خب همین اطراف بودم...داشتم بیرون رو نگاه میکردم
هیونجین متوجه دروغش شده بود شک کرده بود که فلیکس همه چیز رو فهمیده ولی هیچی نگفت
هیونجین: در رو ببند و بیا جلو
فلیکس اروم کاری که گفت رو انجام داد و کمی جلو رفت
هیونجین :بیا اینجا فلیکس
فلیکس با ترسی که داشت جلو رفت و ده قدمیش ایستاد نگاه هیونجین داشت سوراخش میرد با اینکه میدونست هیونجین بهش اسیب نمیزنه ولی باز هم ازش میترسید ، ایندفعه هیونجین جلو رفت و چونه فلیکس رو گرفت و سرش رو به بالا هدایت کرد و به چشماش نگاه کرد ولی فلیکس جرعتش رو نداشت به هر جایی نگاه میکرد به غیر از چشمای هیونجین
هیونجین: فلیکس نگاهت به من باشه
فلیکس چشمانش رو بست و به اجبار باز کرد و بهش نگاه کرد که هیونجین پوزخندی زد
هیونجین: آفرین پسر خوب
دستش رو سمت دکمه اول لباس فلیکس برد و خواست بازش کنه که فلیکس دستش رو گرفت
فلیکس: د...داری...چه کار میکنی...همه اینجان
هیونجین با اخم نگاهی به خدمتکار ها انداخت که همه سرشون رو پایین انداختن
هیونجین: هر کی جرعتش رو داره بهش نگاه کنه
دست فلیکس که روی دستش بود رو کنار زد و دکمه اول رو باز کرد و و سرش رو داخل گردنش برد محکم بو کشید و بعد گاز ارومی گرفت که فلیکس لباسش رو چنگ زد هیونجین جای گازش رو بوسید و کمی پایین تر اومد و محکم تر از قبل گاز گرفت که فلیکس ناله ای کرد
فلیکس :اییییی ه...هیونجین
هیونجین: هیسسسس
فلیکس: ب...بسه همه اینجان
فلیکس از اینکه هیونجین جلوی همه این کار رو میکرد خجالت میکشید ،هیونجین جای مارکش رو بوسید و کنار گوشش زمزمه کرد
هیونجین: باشه بیبی الان شام رو میخوریم میریم داخل اتاق دلم نمیخواد وصل کار بیهوش بشی
فلیکس با اینکه خوشش اومده بود ولی با اعتراض ضربه ای به شانه اش زد
فلیکس: بهت اجازه نمیدم، عمرا پرو
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین: مگه ازت اجازه خواستم
فلیکس: هیونجیننن
هیونجین لبخندی زد و ازش فاصله گرفت و به فلیکس اشاره کرد که دکمه لباسش رو ببنده و فلیکس همین کارو کرد هر دو سمت میز شام رفتن و بدون هیچ حرفی شام رو خوردن و با هم سمت اتاقشون رفتن اول هیونجین وارد شد و کنار ایستاد تا فلیکس هم بیاد داخل بعد از ورود فلیکس به اتاق، باشدت در رو بست و فلیکس رو به در کوبوند...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
وقتی در عمارت رو باز کرد با صورت عصبانی هیونجین رو برو شد شوکه و رنگ پریده بهش نگاه کرد که هیونجین کمی جلو اومد و دست به سینه با اخم بهش خیره شده بود
هیونجین: کجا بودی؟
فلیکس اول نگاهی به هیونجین و بعد به اجوما و خدمتکارها کرد و سرش رو پایین انداخت و شروع کرد با دست هاش بازی کردن
فلیکس:اممم خب...
هیونجین: فلیکس
اسمش رو اروم ولی محکم گفت که لرز به جسم کوچیک فلیکس انداخت
فلیکس: خب همین اطراف بودم...داشتم بیرون رو نگاه میکردم
هیونجین متوجه دروغش شده بود شک کرده بود که فلیکس همه چیز رو فهمیده ولی هیچی نگفت
هیونجین: در رو ببند و بیا جلو
فلیکس اروم کاری که گفت رو انجام داد و کمی جلو رفت
هیونجین :بیا اینجا فلیکس
فلیکس با ترسی که داشت جلو رفت و ده قدمیش ایستاد نگاه هیونجین داشت سوراخش میرد با اینکه میدونست هیونجین بهش اسیب نمیزنه ولی باز هم ازش میترسید ، ایندفعه هیونجین جلو رفت و چونه فلیکس رو گرفت و سرش رو به بالا هدایت کرد و به چشماش نگاه کرد ولی فلیکس جرعتش رو نداشت به هر جایی نگاه میکرد به غیر از چشمای هیونجین
هیونجین: فلیکس نگاهت به من باشه
فلیکس چشمانش رو بست و به اجبار باز کرد و بهش نگاه کرد که هیونجین پوزخندی زد
هیونجین: آفرین پسر خوب
دستش رو سمت دکمه اول لباس فلیکس برد و خواست بازش کنه که فلیکس دستش رو گرفت
فلیکس: د...داری...چه کار میکنی...همه اینجان
هیونجین با اخم نگاهی به خدمتکار ها انداخت که همه سرشون رو پایین انداختن
هیونجین: هر کی جرعتش رو داره بهش نگاه کنه
دست فلیکس که روی دستش بود رو کنار زد و دکمه اول رو باز کرد و و سرش رو داخل گردنش برد محکم بو کشید و بعد گاز ارومی گرفت که فلیکس لباسش رو چنگ زد هیونجین جای گازش رو بوسید و کمی پایین تر اومد و محکم تر از قبل گاز گرفت که فلیکس ناله ای کرد
فلیکس :اییییی ه...هیونجین
هیونجین: هیسسسس
فلیکس: ب...بسه همه اینجان
فلیکس از اینکه هیونجین جلوی همه این کار رو میکرد خجالت میکشید ،هیونجین جای مارکش رو بوسید و کنار گوشش زمزمه کرد
هیونجین: باشه بیبی الان شام رو میخوریم میریم داخل اتاق دلم نمیخواد وصل کار بیهوش بشی
فلیکس با اینکه خوشش اومده بود ولی با اعتراض ضربه ای به شانه اش زد
فلیکس: بهت اجازه نمیدم، عمرا پرو
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین: مگه ازت اجازه خواستم
فلیکس: هیونجیننن
هیونجین لبخندی زد و ازش فاصله گرفت و به فلیکس اشاره کرد که دکمه لباسش رو ببنده و فلیکس همین کارو کرد هر دو سمت میز شام رفتن و بدون هیچ حرفی شام رو خوردن و با هم سمت اتاقشون رفتن اول هیونجین وارد شد و کنار ایستاد تا فلیکس هم بیاد داخل بعد از ورود فلیکس به اتاق، باشدت در رو بست و فلیکس رو به در کوبوند...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۳۳۳
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط