ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۹
عمارت کیم جون-هو.
تهیونگ سالها بود به اینجا پا نگذاشته بود. آخرین بار وقتی بود که مادرش می-سوک را از زیرزمین نجات داد. آن روز با اسلحه بود. با ترس. با امید. امروز با سئول بود. با کتابچه. با حقیقتی که چهارده سال منتظر مانده بود.
در اصلی قفل بود. تهیونگ مجبور شد از پنجره برود تو. سئول دنبالش. برفی پایین ماند. پیر بود، اما هنوز نفس میکشید. نگاه کرد به پنجره. دم تکان داد. انگار میگفت «برمیگردید؟»
تهیونگ و سئول رفتند سمت زیرزمین. پلهها باریک بود. تاریک. بوی نم. بوی سالها.
رسیدند به قفسه شراب. تهیونگ قفسه را کنار زد. دیوار بود. یک در آهنی. کوچک. بدون دستگیره. فقط یک سوراخ کوچک برای کلید.
تهیونگ دستش را گذاشت روی در. سرد بود. «اینجاست.»
سئول اطراف را گشت. «کلید نیست پدر. زیر کمد عمارت خودمون بود. کسی برداشته.»
تهیونگ مشت زد به دیوار. گرد و خاک ریخت. «پدرم. خودش برداشته. میدونسته ما یه روز میایم اینجا.»
سئول دستش را گرفت. «پدر، ناامید نشید. راه دیگهای هست.»
«چی؟»
«اون که کلید رو برداشته، میدونسته کجاست. میتونیم پیداش کنیم.»
---
چند روز گذشت.
تهیونگ و سئول همه جا را گشتند. از محافظهای قدیمی پرسیدند. از همکارهای کیم جون-هو. از هر کسی که ممکن بود چیزی بداند. هیونگ-سو، همان مشاور قدیمی، یک روز زنگ زد.
«آقای کیم، من خبری دارم. کیم جون-هو دیگه تو کره نیست. چند سال پیش رفت اسپانیا. جایی نزدیک بارسلونا. یه ویلای بزرگ داره اونجا.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. «مطمئنی؟»
«مطمئنم. یکی از دوستام اونجا دیدهاش. زنده است. سالم. با چند تا محافظ.»
تهیونگ گوشی را گذاشت. به سئول نگاه کرد. «اسپانیا. پدرم رفته اسپانیا. کلید پیش اونه.»
سئول نگاه کرد. «پس ما هم میریم اسپانیا.»
---
همان شب، تهیونگ بلیط گرفت. دو تا. سئول گفت «برفی چی؟» تهیونگ نگاه کرد به برفی که روی مبل خوابیده بود. پیر. خسته. اما هنوز نفس میکشید. چهارده سال پیش وقتی جونگ کوک ناپدید شد، برفی جوان بود. حالا موهایش سفید شده بود. اما چشمهایش هنوز برق داشت.
«برفی میمونه پیش هیونگ-سو. چند روزه. برمیگردیم.»
سئول رفت کنار برفی. دست کشید روی پشتش. «برفی، چند روز تنها میمونی. صبر کن ما برگردیم. قول میدم با مامان برمیگردیم.»
برفی چشم باز کرد. دم تکان داد. انگار فهمید. انگار گفت «باشه. میرم. ولی زود برگردید.»
صبح زود رفتند فرودگاه. برفی را رساندند به هیونگ-سو. برفی ناله نکرد. فقط نگاه کرد. نگاهی که میگفت «دلم برات تنگ میشه. ولی میرم. چون تو باید بری. پیداش کن. بیارش خونه.»
تهیونگ و سئول سوار هواپیما شدند. سئول به پنجره نگاه کرد. ابرها. آسمان. دوری.
«پدر.»
«ها عزیزم؟»
«میترسم.»
تهیونگ دستش را گرفت. «از چی؟»
«از اینکه پیداش کنیم. از اینکه نبینمش. از اینکه ببینمش شکسته. از همه چی.»
تهیونگ دستش را فشار داد. «منم میترسم. ولی باهم میترسیم. این خوبه.»
سئول نگاه کرد. «چطور خوبه؟»
«چون تنها نیستیم. هیچوقت تنها نبودیم. فقط یادمون رفت.»
هواپیما بلند شد. کره کوچک شد. زیر ابرها. سئول به پایین نگاه کرد. به خونههایی که کوچک میشدند. به زندگیهایی که میگذشت.
تهیونگ و سئول رفتند سمت اسپانیا. سمت پدر. سمت کلید. سمت دری که پشتش شاید جونگ کوک بود. شاید نه. ولی باید میرفتند. برای خودشان. برای برفی. برای کتابچه. برای حقیقتی که چهارده سال منتظر مانده بود. حالا دیگه وقتش بود.
[نویسنده: ۵ بازنشر ، ۱۵ کامنت ، ۱۳ تا لایک
بیشتر هم شد اشکالی نداره فقط شرایط برسه]
پارت ۹
عمارت کیم جون-هو.
تهیونگ سالها بود به اینجا پا نگذاشته بود. آخرین بار وقتی بود که مادرش می-سوک را از زیرزمین نجات داد. آن روز با اسلحه بود. با ترس. با امید. امروز با سئول بود. با کتابچه. با حقیقتی که چهارده سال منتظر مانده بود.
در اصلی قفل بود. تهیونگ مجبور شد از پنجره برود تو. سئول دنبالش. برفی پایین ماند. پیر بود، اما هنوز نفس میکشید. نگاه کرد به پنجره. دم تکان داد. انگار میگفت «برمیگردید؟»
تهیونگ و سئول رفتند سمت زیرزمین. پلهها باریک بود. تاریک. بوی نم. بوی سالها.
رسیدند به قفسه شراب. تهیونگ قفسه را کنار زد. دیوار بود. یک در آهنی. کوچک. بدون دستگیره. فقط یک سوراخ کوچک برای کلید.
تهیونگ دستش را گذاشت روی در. سرد بود. «اینجاست.»
سئول اطراف را گشت. «کلید نیست پدر. زیر کمد عمارت خودمون بود. کسی برداشته.»
تهیونگ مشت زد به دیوار. گرد و خاک ریخت. «پدرم. خودش برداشته. میدونسته ما یه روز میایم اینجا.»
سئول دستش را گرفت. «پدر، ناامید نشید. راه دیگهای هست.»
«چی؟»
«اون که کلید رو برداشته، میدونسته کجاست. میتونیم پیداش کنیم.»
---
چند روز گذشت.
تهیونگ و سئول همه جا را گشتند. از محافظهای قدیمی پرسیدند. از همکارهای کیم جون-هو. از هر کسی که ممکن بود چیزی بداند. هیونگ-سو، همان مشاور قدیمی، یک روز زنگ زد.
«آقای کیم، من خبری دارم. کیم جون-هو دیگه تو کره نیست. چند سال پیش رفت اسپانیا. جایی نزدیک بارسلونا. یه ویلای بزرگ داره اونجا.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. «مطمئنی؟»
«مطمئنم. یکی از دوستام اونجا دیدهاش. زنده است. سالم. با چند تا محافظ.»
تهیونگ گوشی را گذاشت. به سئول نگاه کرد. «اسپانیا. پدرم رفته اسپانیا. کلید پیش اونه.»
سئول نگاه کرد. «پس ما هم میریم اسپانیا.»
---
همان شب، تهیونگ بلیط گرفت. دو تا. سئول گفت «برفی چی؟» تهیونگ نگاه کرد به برفی که روی مبل خوابیده بود. پیر. خسته. اما هنوز نفس میکشید. چهارده سال پیش وقتی جونگ کوک ناپدید شد، برفی جوان بود. حالا موهایش سفید شده بود. اما چشمهایش هنوز برق داشت.
«برفی میمونه پیش هیونگ-سو. چند روزه. برمیگردیم.»
سئول رفت کنار برفی. دست کشید روی پشتش. «برفی، چند روز تنها میمونی. صبر کن ما برگردیم. قول میدم با مامان برمیگردیم.»
برفی چشم باز کرد. دم تکان داد. انگار فهمید. انگار گفت «باشه. میرم. ولی زود برگردید.»
صبح زود رفتند فرودگاه. برفی را رساندند به هیونگ-سو. برفی ناله نکرد. فقط نگاه کرد. نگاهی که میگفت «دلم برات تنگ میشه. ولی میرم. چون تو باید بری. پیداش کن. بیارش خونه.»
تهیونگ و سئول سوار هواپیما شدند. سئول به پنجره نگاه کرد. ابرها. آسمان. دوری.
«پدر.»
«ها عزیزم؟»
«میترسم.»
تهیونگ دستش را گرفت. «از چی؟»
«از اینکه پیداش کنیم. از اینکه نبینمش. از اینکه ببینمش شکسته. از همه چی.»
تهیونگ دستش را فشار داد. «منم میترسم. ولی باهم میترسیم. این خوبه.»
سئول نگاه کرد. «چطور خوبه؟»
«چون تنها نیستیم. هیچوقت تنها نبودیم. فقط یادمون رفت.»
هواپیما بلند شد. کره کوچک شد. زیر ابرها. سئول به پایین نگاه کرد. به خونههایی که کوچک میشدند. به زندگیهایی که میگذشت.
تهیونگ و سئول رفتند سمت اسپانیا. سمت پدر. سمت کلید. سمت دری که پشتش شاید جونگ کوک بود. شاید نه. ولی باید میرفتند. برای خودشان. برای برفی. برای کتابچه. برای حقیقتی که چهارده سال منتظر مانده بود. حالا دیگه وقتش بود.
[نویسنده: ۵ بازنشر ، ۱۵ کامنت ، ۱۳ تا لایک
بیشتر هم شد اشکالی نداره فقط شرایط برسه]
- ۱.۲k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط