_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
پاندورا رفته بود و هیچ‌کس نمی‌دونست کجا.
ایوان هنوز داشت کاغذ رو توی دستش مچاله می‌کرد که مارلین گفت:
«خب، الان قراره چیکار کنیم؟ وایسیم تا خودشون برگردن؟»
انزو سریع برگشت سمتش.
«تو هیچ کاری نمی‌کنی.»
مارلین ابرو بالا انداخت.
«منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که تو همین‌جا می‌مونی.»
«چرا؟»
«چون اینجا امن‌تره.»
مارلین با خنده‌ی کوتاهی گفت:
«آره، معلومه. چون تو تصمیم گرفتی.»
انزو اخم کرد.
«مارلین، الان وقت شوخی نیست.»
«منم شوخی نکردم.»
«پس بحث نکن.»
مارلین دست به سینه ایستاد.
«من فقط یه سؤال پرسیدم.»
انزو که از اتفاقات پشت سر هم عصبی شده بود، ناخودآگاه صداش رو بالا برد:
«گفتم همین‌جا بمون، مارلین!»
همه ساکت شدن.
انزو خودش هم چند ثانیه چیزی نگفت.
مارلین بهش خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«لازم نبود سرم داد بزنی.»
انزو نگاهش رو دزدید.
«من...»
مارلین برگشت و کنار لورنزو—نه، کنار دیوار—ایستاد و گفت:
«باشه. سعی میکنم حرفت رو گوش کنم.»
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط