نشد یک لحظه از یادت جدا دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل! آفرین دل! مرحبا دل!

زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل!؟

هزاران بارمنعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا «دل» مبتلا کرد
فلاکت: دل! مصیبت: دل! بلا: دل!

از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کِی گویم: «خدا! دل!»؟

درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل! پریشان دل! گدا دل!

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل! باوفا دل!

ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو «لاهـوتی» ز دل نالی؛ دل از تــو!
حیاکن! یا تو ساکت باش یا دل!
دیدگاه ها (۵)

امشب شبی دیگر شدومن با دلم تنها شدمگفتم حدیث عاشقی رسوا تر ا...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عاشقی درد است و تحقیر است ، فکرش را نکن.دست و پا گیر است و ز...

گر بمانی با دلم با تو نفس خواهم کشید آتش عشق تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط