من و یار و دل دیوانه بساطی داشتیم...

من و یار و دل دیوانه بساطی داشتیم...

عقل بیکار بیامد.همه را بر هم زد...
دیدگاه ها (۳)

خاک کویش صد هزاران بار شیرین تر زقند...شهر دار محترم این کوچ...

بجزازعشق که اسباب سرافرازی بود...آنچه دیدیم و شنیدیم همه باز...

عمر من سر شده با شعر ولیکن بخدا...چیدن قافیه بر وزن شما دشوا...

در حسرت چشمان تو جانم به لب آمد...ای بر پدر مخترع عینک دودی....

من و عشق و دلِ دیوانه بساطی داریم، عقل هی فلسفه می‌بافد و ما...

بر بساطی که بساطی نیستدر درون کومهٔ تاریک من که ذره‌ای با آن...

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد دیوانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط