شیلان
*شیلان*
هیرسا:
مامان کلی قربون صدقه ام می رفت وابراز دلتنگی می کرد دلداریش دادم با اینکه دل نمی کند از حرف زدن خداحافظی کرد
چای ریختم تو لیوان وشماره ای اشکان رو گرفتم گذاشتم رو اسپیکر
اشکان : به به آقای کم پیدا
- دوماد قشنگمون چطوره ؟
اشکان : قربون داداشی خسته وکوفته نامرد بیا کمک داداشت
خندیدم
- نامرد خودتی زن داداشمون رو که ندیدیم اشکان نکنه سیاه سوخته باشه
اشکان : خفه شو مژده خیلی هم خوشگله نه اون تنها کل دخترای اینجا
- یعنی راضی بشن همشو می خوای
اشکان : مثله تو دختر بازنیستم
- گمشو کثافت من دختر بازم
اشکان : دیدم میگم
- نگین دوستمه
اشکان: اروپایی بر خورد نکن فقط نگین جونته؟؟؟؟!!!
خندیدم وگفتم : حالا به تو چه دختر باز باشم زبونمو می خارونی
اشکان : میای یا نه
- کی
اشکان : همین الان
- الان که نمیشه دوسه روز دیگه میام کارامو راست ریست کنم میام
اشکان : بازم خوبه
- کمکی چیزی نمی خوای ...منظورم مالی
اشکان : نه داداش خوشگل بامرامم
- شبت بخیر اشکان
اشکان : شبت بخیر هانیه می خواد باهات حرف بزنه
هانیه : سلام داداشی
- سلام هانیه خوبی خواهر
هانیه : عالیه ام
- امید چطوره
هانیه : خوبه داداشی باهامون اومده پیش اشکان
- خوبه منم چند روز دیگه میام
هانیه : داداشی...
- جونم خواهر
هانیه : اوووممممم میگم ...
- چی
هانیه : شیلان اومد ....قول میدی دعوا نکنید
- منکه کاریش ندارم اون خودش اون روز وحشی شد
هانیه : بهش حق بده ...براش سخت بود
- ما که همیشه حق دادیم واین شد شوخی های منو جدی گرفت از همون بچگی حالا شدم دشمنش
هانیه : این مدت برگشته اصلا یکی دیگه شده آروم وساکت
- می دونم من بدبختو ببینه اون یکی روشو نشون می ده
هانیه : نگو داداش
- مگه دروغ میگم زردک لاغر مردنی بد ریخت
هانیه خندید وگفت : از دوست دخترات خوشگلتره .
- خخخخ خندیدم شبت بخیر
هانیه خداحافظی کرد چایم یخ کرد یکی دیگه ریختم وخونه رو نگاه کردم امروز رفتم بیرون وحشدناک بود حالا شده بود دسته گل وهمه جا برق می زد
چای خوردم ورفتم اتاقم خیلی خسته بودم نمی دونم چطور خوابیدم
با احساس گرما چشامو باز کردم نگین تو بغلم بود کلید خونه رو داشت ورودش به خونه آزاد بود
- کی اومدی
سرشو بلند کرد وگفت : دو دیقه نیست بیدارت کردم
- گرمم شد
دستمو از زیر سرش کشیدم واز تخت اومدم پایین وپنجره رو باز کردم
نگین : هیرسا
- جان
نگین : تو چرا هنوز لباس بیرون تنته
- خیلی خسته بودم بخاطر عروسی اشکان مجبورم
نگین : نمی خوای منو به خانوادت معرفی کنی ؟!
هیرسا:
مامان کلی قربون صدقه ام می رفت وابراز دلتنگی می کرد دلداریش دادم با اینکه دل نمی کند از حرف زدن خداحافظی کرد
چای ریختم تو لیوان وشماره ای اشکان رو گرفتم گذاشتم رو اسپیکر
اشکان : به به آقای کم پیدا
- دوماد قشنگمون چطوره ؟
اشکان : قربون داداشی خسته وکوفته نامرد بیا کمک داداشت
خندیدم
- نامرد خودتی زن داداشمون رو که ندیدیم اشکان نکنه سیاه سوخته باشه
اشکان : خفه شو مژده خیلی هم خوشگله نه اون تنها کل دخترای اینجا
- یعنی راضی بشن همشو می خوای
اشکان : مثله تو دختر بازنیستم
- گمشو کثافت من دختر بازم
اشکان : دیدم میگم
- نگین دوستمه
اشکان: اروپایی بر خورد نکن فقط نگین جونته؟؟؟؟!!!
خندیدم وگفتم : حالا به تو چه دختر باز باشم زبونمو می خارونی
اشکان : میای یا نه
- کی
اشکان : همین الان
- الان که نمیشه دوسه روز دیگه میام کارامو راست ریست کنم میام
اشکان : بازم خوبه
- کمکی چیزی نمی خوای ...منظورم مالی
اشکان : نه داداش خوشگل بامرامم
- شبت بخیر اشکان
اشکان : شبت بخیر هانیه می خواد باهات حرف بزنه
هانیه : سلام داداشی
- سلام هانیه خوبی خواهر
هانیه : عالیه ام
- امید چطوره
هانیه : خوبه داداشی باهامون اومده پیش اشکان
- خوبه منم چند روز دیگه میام
هانیه : داداشی...
- جونم خواهر
هانیه : اوووممممم میگم ...
- چی
هانیه : شیلان اومد ....قول میدی دعوا نکنید
- منکه کاریش ندارم اون خودش اون روز وحشی شد
هانیه : بهش حق بده ...براش سخت بود
- ما که همیشه حق دادیم واین شد شوخی های منو جدی گرفت از همون بچگی حالا شدم دشمنش
هانیه : این مدت برگشته اصلا یکی دیگه شده آروم وساکت
- می دونم من بدبختو ببینه اون یکی روشو نشون می ده
هانیه : نگو داداش
- مگه دروغ میگم زردک لاغر مردنی بد ریخت
هانیه خندید وگفت : از دوست دخترات خوشگلتره .
- خخخخ خندیدم شبت بخیر
هانیه خداحافظی کرد چایم یخ کرد یکی دیگه ریختم وخونه رو نگاه کردم امروز رفتم بیرون وحشدناک بود حالا شده بود دسته گل وهمه جا برق می زد
چای خوردم ورفتم اتاقم خیلی خسته بودم نمی دونم چطور خوابیدم
با احساس گرما چشامو باز کردم نگین تو بغلم بود کلید خونه رو داشت ورودش به خونه آزاد بود
- کی اومدی
سرشو بلند کرد وگفت : دو دیقه نیست بیدارت کردم
- گرمم شد
دستمو از زیر سرش کشیدم واز تخت اومدم پایین وپنجره رو باز کردم
نگین : هیرسا
- جان
نگین : تو چرا هنوز لباس بیرون تنته
- خیلی خسته بودم بخاطر عروسی اشکان مجبورم
نگین : نمی خوای منو به خانوادت معرفی کنی ؟!
- ۱۰.۰k
- ۰۸ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط