پارت

پارت۳
ازدواج اجباری 🍧
یک ماه بعد
ویو ا.ت
مامان بزرگم بهم گیر داده میگه ازدواج کن
اونم با پسر عموم جیمین .
از اون روزی که پدر و مادرم رو از دست دادم مامان بزرگم برام تصمیم میگیره اونم برای هر چیز کوچکی
آخه من چرا باید با کسی که دوستش ندارم ازدواج کن

ویو تهیونگ
مادر و پدرم بهم گیر دادن اگر دوست دختر دارم باید باهاش ازدواج کنم ولی من آنقدر درگیر کار هستم نمیتونم دوست دختر داشته باشم .
بهم گفتن اگر دوست دختر ندارم باید برم با لونا ازدواج کنم دختر خاله ام ازش بدم میاد .
واییی دیونه شدم
ویو ا.ت
تصمیم گرفتم برم پارک و یکم قدم بزنم و به سرم هوا بخوره .
ناگهان دستی دور دستم احساس کردم و برگشتم
ویو تهیونگ

رفته بودم پارک که یک دختر زیبا دیدم چقدر آشنا بود
آها یادم آمد ا.ت . پارک ا.ت بزار برم پیشش بهش بگم
شاید قبول کرد .
رفتم دستشو گرفتم که برگشت سمتم و بغلم کرد
و شروع کرد به گریه کردن .
اولش تعجب کردم ولی بعد دستمو روی موهاش گذاشتم و نازش کردم

ویو ا.ت
دستی دور دستم احساس کردم و برگشتم و دیدم تهیونگ هست
تنها چیزی که میخواستم فقط بغل بود و بغلش کردم

بای پرنسس هااا🌷
دیدگاه ها (۸)

پارت ۴ازدواج اجباری 🩵ویو راویدخترک در آغوش سرد پسر جا گرم کر...

🎀✨پرنسس رو فالو کنید✨🎀@jenny33

پارت ۲ازدواج اجباری 💗 ویو تهیونگدخترک داشت از ترس میلیزید رف...

پارت1ازدواج اجباری 🌕یک روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم . بلن...

ᴘᴀʀᴛ 1ویو ا/ت ۱ساله با تهیونگ به اجبار ازدواج کردم. بابام به...

مثلث عشق۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط