پارت ۳۳
پارت ۳۳
خانه، حالا دیگر برای رزا شبیه به یک موزهی سرد و بیروح بود؛ خانهای که زمانی بوی عطر و گلهای تازه میداد، حالا فقط بوی سیاستهای کثیف و عطر تند جسیکا را میداد.
رزا تمام صبح را صرف تمیز کردن اتاقهای پذیرایی کرده بود. دستهایش که از شدتِ کار با مواد شوینده و همچنین کبودیهای شب قبل، میسوختند و میلرزیدند، حالا با لرزشِ بیشتر، مشغولِ چیدنِ میز ناهار بود. او باید تمام غذاهای مورد علاقهی جسیکا را آماده میکرد، در حالی که خودش حتی جرأت نداشت ذرهای از غذا را تست کند.
صدای خندهی جسیکا و تهسوک از پذیرایی میآمد. خندهای که برای رزا مثل صدای برخوردِ تیغ روی شیشه بود.
جسیکا با لحنی که انگار دارد با یک حیوانِ خانگی حرف میزند، فریاد زد:
— رزا! کجایی؟ این چای اصلاً همون طعمی که میخوام رو نداره! دوباره!
رزا با قلبی که از شدت ترس و خستگی سنگین شده بود، خود را به آشپزخانه رساند. او نمیتوانست از پسِ خواستههای بیپایان جسیکا بربیاید. جسیکا از او میخواست که همیشه لبخند بزند، اما در عین حال، با هر حرکتِ کوچک، او را تحقیر میکرد.
وقتی رزا با سینی چای به سمت آنها رفت، جسیکا با نگاهی از بالا به پایین، به لباسهای ساده و کمیِ چروکیدهی رزا خیره شد.
— خدای من، رزا! واقعاً فکر کردی با این ریخت و قیافه میتونی جلوی من بایستی؟ حتی وقتی داری برام خدمت میکنی، باید بدونی که چقدر با من فرقی داری.
تهسوک، که سرش در گوشی یا کتابی بود، حتی سرش را بلند نکرد. او با بیتفاوتیِ مطلق، اجازه میداد جسیکا هر چه میخواهد بگوید. این بیتفاوتی، برای رزا از هر ضربهای دردناکتر بود
رزا با صدایی که به زور شنیده میشد، گفت:
— ببخشید… الان دوباره درست میکنم.
جسیکا با شیطنت به تهسوک نگاه کرد و بعد رو به رزا کرد:
— میدونی چیه؟ به نظرم حتی برای ریختنِ چای هم زیادی کند هستی. شاید بهتر باشه برگردی همونجایی که بودی… توی اون گوشهی تاریک.
در همین لحظه، تهسوک بالاخره نگاهش را بالا آورد. اما نه برای دفاع از رزا، بلکه برای توبیخِ او:
— رزا! نباید اجازه میدادی این اتفاق بیفته. جسیکا حق داره ازت شاکی باشه. برو و درستش کن، و دفعهی بعد… میدونی که با چه جریمهای روبرو میشی.
رزا سینی را گرفت. وقتی داشت از اتاق خارج میشد، لرزشِ دستهایش باعث شد چایِ داغ، کمی از لبهی فنجان بیرون بریزد و روی میز بپاشد.
جسیکا با صدای بلند فریاد زد:
— نگاه کن! باز هم خرابکاری!
رزا دونیمدونیم، با چشمهایی که از اشک و خشم میسوخت، به سمت آشپزخانه فرار کرد. او در میانهی راه، برای لحظهای کوتاه، به تصویرِ خود در آینه نگاه کرد. او دیگر رزا نبود؛ او فقط یک سایهی در حالِ محو شدن بود.
اما در اعماقِ آن سایه، جرقهای از خشمِ خالص شروع به درخشیدن کرده بود. خشمِ کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
خانه، حالا دیگر برای رزا شبیه به یک موزهی سرد و بیروح بود؛ خانهای که زمانی بوی عطر و گلهای تازه میداد، حالا فقط بوی سیاستهای کثیف و عطر تند جسیکا را میداد.
رزا تمام صبح را صرف تمیز کردن اتاقهای پذیرایی کرده بود. دستهایش که از شدتِ کار با مواد شوینده و همچنین کبودیهای شب قبل، میسوختند و میلرزیدند، حالا با لرزشِ بیشتر، مشغولِ چیدنِ میز ناهار بود. او باید تمام غذاهای مورد علاقهی جسیکا را آماده میکرد، در حالی که خودش حتی جرأت نداشت ذرهای از غذا را تست کند.
صدای خندهی جسیکا و تهسوک از پذیرایی میآمد. خندهای که برای رزا مثل صدای برخوردِ تیغ روی شیشه بود.
جسیکا با لحنی که انگار دارد با یک حیوانِ خانگی حرف میزند، فریاد زد:
— رزا! کجایی؟ این چای اصلاً همون طعمی که میخوام رو نداره! دوباره!
رزا با قلبی که از شدت ترس و خستگی سنگین شده بود، خود را به آشپزخانه رساند. او نمیتوانست از پسِ خواستههای بیپایان جسیکا بربیاید. جسیکا از او میخواست که همیشه لبخند بزند، اما در عین حال، با هر حرکتِ کوچک، او را تحقیر میکرد.
وقتی رزا با سینی چای به سمت آنها رفت، جسیکا با نگاهی از بالا به پایین، به لباسهای ساده و کمیِ چروکیدهی رزا خیره شد.
— خدای من، رزا! واقعاً فکر کردی با این ریخت و قیافه میتونی جلوی من بایستی؟ حتی وقتی داری برام خدمت میکنی، باید بدونی که چقدر با من فرقی داری.
تهسوک، که سرش در گوشی یا کتابی بود، حتی سرش را بلند نکرد. او با بیتفاوتیِ مطلق، اجازه میداد جسیکا هر چه میخواهد بگوید. این بیتفاوتی، برای رزا از هر ضربهای دردناکتر بود
رزا با صدایی که به زور شنیده میشد، گفت:
— ببخشید… الان دوباره درست میکنم.
جسیکا با شیطنت به تهسوک نگاه کرد و بعد رو به رزا کرد:
— میدونی چیه؟ به نظرم حتی برای ریختنِ چای هم زیادی کند هستی. شاید بهتر باشه برگردی همونجایی که بودی… توی اون گوشهی تاریک.
در همین لحظه، تهسوک بالاخره نگاهش را بالا آورد. اما نه برای دفاع از رزا، بلکه برای توبیخِ او:
— رزا! نباید اجازه میدادی این اتفاق بیفته. جسیکا حق داره ازت شاکی باشه. برو و درستش کن، و دفعهی بعد… میدونی که با چه جریمهای روبرو میشی.
رزا سینی را گرفت. وقتی داشت از اتاق خارج میشد، لرزشِ دستهایش باعث شد چایِ داغ، کمی از لبهی فنجان بیرون بریزد و روی میز بپاشد.
جسیکا با صدای بلند فریاد زد:
— نگاه کن! باز هم خرابکاری!
رزا دونیمدونیم، با چشمهایی که از اشک و خشم میسوخت، به سمت آشپزخانه فرار کرد. او در میانهی راه، برای لحظهای کوتاه، به تصویرِ خود در آینه نگاه کرد. او دیگر رزا نبود؛ او فقط یک سایهی در حالِ محو شدن بود.
اما در اعماقِ آن سایه، جرقهای از خشمِ خالص شروع به درخشیدن کرده بود. خشمِ کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
- ۱۲۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط