پشت نگاه سردت....17

پشت نگاه سردت....17

ویو تهیونگ

بعد چند ساعت مهمونی، بالاخره اومدم خونه.

مستقیم رفتم دوش گرفتم و بعد روی تختم نشستم.

گوشیمو برداشتم و چند لحظه به صفحه خیره شدم.

بین اسم‌های مختلف، چشمم روی اسم آت ثابت موند.

چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کردم.

آخرش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و براش نوشتم:

ته: «بیداری؟»

ویو آت

وقتی رسیدم خونه، رفتم حموم.

بعد اومدم غذا خوردم، یه فیلم دیدم و بعد رفتم روی تختم دراز کشیدم.

گوشیمو برداشتم و مشغول کار باهاش شدم که یهو پیام ته اومد.

پیام رو باز کردم.

ته: «بیداری؟»

جواب دادم:

آت: «آره. چی شده؟»

ویو تهیونگ

جوابش خیلی زود اومد.

انگشتام روی صفحه موند.

نمی‌دونستم چطور باید براش توضیح بدم.

آخرش فقط نوشتم:

ته: «هیچی... فقط دلم می‌خواست باهات حرف بزنم.»

چند ثانیه بعد جوابش اومد:

آت: «ته... حالت خوبه؟»

لبخند کوچیکی زدم.

آروم زیر لب گفتم:

ته: نه... فکر کنم تازه دارم می‌فهمم چقدر بهت عادت کردم.

گوشی هنوز توی دستم بود و به آخرین پیامم خیره شده بودم.

ته: «فقط دلم می‌خواست باهات حرف بزنم.»

چند بار پیام رو خوندم.

یه لبخند کوچیک روی لبم نشست، ولی سریع خودمو جمع کردم.

ویو آت

چند لحظه به پیامش نگاه کردم.

بعد نوشتم:

ات: «خب حرف بزن.»

چند ثانیه گذشت.

سه نقطه ظاهر شد...

بعد ناپدید شد.

دوباره ظاهر شد.

بالاخره پیامش اومد:

ته: «امشب یه مهمونی خانوادگی داریم.»

ات: «خب؟»

ته: «یه چیزایی هست که نمی‌تونم الان برات توضیح بدم.»

اخمام کمی درهم رفت.

ات: «چیزی شده؟»

این بار جوابش دیرتر اومد.

ته: «فقط... ممکنه چند روز آینده یه کم عجیب باشه.»

قلبم یه لحظه فرو ریخت.

ات: «یعنی چی؟»

پیام رو فرستادم و منتظر موندم.

اما این بار جوابی نیومد.

چند دقیقه گذشت.

بعد ده دقیقه.

گوشی رو کنار گذاشتم و به پنجره خیره شدم.

نمی‌دونستم چرا حرف‌های ته این‌قدر ذهنم رو درگیر کرده.

من و اون تازه داشتیم کم‌کم همدیگه رو می‌شناختیم...

پس چرا حس می‌کردم چیزی داره بینمون تغییر می‌کنه؟

و بدتر از همه...

چرا از اینکه نمی‌دونستم اون «چیز» چیه، یه حس عجیبی توی دلم افتاده بود؟
ادامه دارد..
دیدگاه ها (۱۶)

پشت نگاه سردت....16ویو تهیونگهنوز حرف بابام توی سرم می‌چرخید...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.2(روایت از زبان ا.ت)چند...

پارت سوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتصبح با صدای زنگ گوشی از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط