Start Again (15)
Start Again (15)
روز بعد...
از همان اول صبح، سلین حال و هوای متفاوتی داشت.
چند بار موهایش را مرتب کرد.
چند بار به ساعتش نگاه کرد.
و حتی از یکی از دخترهای کلاس پرسید:
ـ این لباس بهم میاد؟
همه از این رفتار عجیبش تعجب کرده بودند.
حتی یونا.
---
بعد از تمام شدن کلاسها...
بچهها یکی یکی از مدرسه خارج شدند.
یونا در حال گذاشتن کتابهایش داخل کیف بود که متوجه شد سلین بیرون کلاس منتظر ایستاده است.
چند دقیقه بعد جیمین هم بیرون آمد.
سلین لبخند زد.
ـ آمادهای؟
ـ فکر کنم.
ـ پس بریم.
و هر دو از مدرسه خارج شدند.
یونا نگاهش را از پنجره گرفت.
ـ به من ربطی نداره...
اما نمیدانست چرا دلش گرفته بود.
---
فردای آن روز...
به محض اینکه یونا وارد کلاس شد، متوجه شد همه درباره چیزی حرف میزنند.
ـ چی شده؟
یکی از بچهها هیجانزده گفت:
ـ نشنیدی؟
ـ چیو؟
ـ دیروز سلین و جیمین با هم بیرون رفتن!
ـ خب؟
ـ فقط بیرون رفتن نبود!
ـ یعنی چی؟
دختر لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فکر کنم سلین از جیمین خوشش میاد.
یونا ساکت شد.
در همان لحظه در کلاس باز شد.
سلین و جیمین وارد شدند.
و برای اولین بار...
سلین کنار جیمین ایستاد و لبخند متفاوتی زد.
لبخندی که انگار رازی را پنهان میکرد.
یونا ناخودآگاه نگاهش را از آن دو گرفت.
اما قلبش کمی سنگین شده بود.
و خودش هم دلیلش را نمیدانست...
ادامه دارد...
روز بعد...
از همان اول صبح، سلین حال و هوای متفاوتی داشت.
چند بار موهایش را مرتب کرد.
چند بار به ساعتش نگاه کرد.
و حتی از یکی از دخترهای کلاس پرسید:
ـ این لباس بهم میاد؟
همه از این رفتار عجیبش تعجب کرده بودند.
حتی یونا.
---
بعد از تمام شدن کلاسها...
بچهها یکی یکی از مدرسه خارج شدند.
یونا در حال گذاشتن کتابهایش داخل کیف بود که متوجه شد سلین بیرون کلاس منتظر ایستاده است.
چند دقیقه بعد جیمین هم بیرون آمد.
سلین لبخند زد.
ـ آمادهای؟
ـ فکر کنم.
ـ پس بریم.
و هر دو از مدرسه خارج شدند.
یونا نگاهش را از پنجره گرفت.
ـ به من ربطی نداره...
اما نمیدانست چرا دلش گرفته بود.
---
فردای آن روز...
به محض اینکه یونا وارد کلاس شد، متوجه شد همه درباره چیزی حرف میزنند.
ـ چی شده؟
یکی از بچهها هیجانزده گفت:
ـ نشنیدی؟
ـ چیو؟
ـ دیروز سلین و جیمین با هم بیرون رفتن!
ـ خب؟
ـ فقط بیرون رفتن نبود!
ـ یعنی چی؟
دختر لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فکر کنم سلین از جیمین خوشش میاد.
یونا ساکت شد.
در همان لحظه در کلاس باز شد.
سلین و جیمین وارد شدند.
و برای اولین بار...
سلین کنار جیمین ایستاد و لبخند متفاوتی زد.
لبخندی که انگار رازی را پنهان میکرد.
یونا ناخودآگاه نگاهش را از آن دو گرفت.
اما قلبش کمی سنگین شده بود.
و خودش هم دلیلش را نمیدانست...
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط