فصل دوم
فصل دوم
پارت شانزدهم | فاصلهای به اندازهی دو سال
سه ماه گذشته بود...
سه ماه از روزی که جنگکوک سئول را ترک کرده بود.
سه ماه از آخرین آغوششان...
اما برای لیانا، انگار همان لحظهی خداحافظی هنوز تمام نشده بود.
---
روزهای اول سختترین روزها بودند.
هر صبح با دیدن گردنبند ستارهای که جنگکوک به او داده بود، لبخند میزد.
هر شب قبل از خواب، منتظر یک پیام کوتاه از او میماند.
جنگکوک:
«امروز هم دلم برات تنگ شد.»
و همین چند کلمه کافی بود تا لیانا تمام روزش را با امید بگذراند.
---
اما کمکم...
فاصله خودش را نشان داد.
اختلاف ساعت بین سئول و ایتالیا باعث میشد ساعتهای زیادی نتوانند با هم حرف بزنند.
وقتی لیانا بیدار میشد، جنگکوک خواب بود.
وقتی جنگکوک وقت آزاد داشت، لیانا مشغول درس و کارهای روزمرهاش بود.
اما با وجود همهی سختیها...
هر دو تلاش میکردند.
---
یک شب...
لیانا کنار پنجره نشسته بود و به عکس کوچکی که از خودش و جنگکوک گرفته بودند نگاه میکرد.
گوشیاش زنگ خورد.
اسم جنگکوک روی صفحه افتاد.
با لبخند جواب داد.
ـ «سلام.»
صدای خستهی جنگکوک از آن طرف آمد.
ـ «سلام...»
لیانا سریع متوجه شد.
ـ «خستهای؟»
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ «یکم.»
ـ «امروز پیش مامانت بودی؟»
ـ «آره... عملش نزدیکه. بیشتر وقتها بیمارستانم.»
لیانا ناراحت شد.
ـ «کاش اونجا بودم.»
جنگکوک آرام گفت:
ـ «همین که منتظرمی، برام کافیه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جنگکوک گفت:
ـ «لیانا؟»
ـ «هوم؟»
ـ «هیچوقت فکر نکن دوری باعث شده کمتر دوستت داشته باشم.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
لبخند زد.
ـ «منم همینطور.»
---
اما...
همهچیز همیشه طبق خواستهی آدمها پیش نمیرود.
چند ماه بعد...
در حالی که مادر جنگکوک دوران درمانش را میگذراند، مسئولیتهای بیشتری روی دوش جنگکوک افتاد.
او کمتر آنلاین میشد.
کمتر تماس میگرفت.
و پیامهایش کوتاهتر شده بود.
لیانا سعی میکرد درک کند.
به خودش میگفت:
«اون فقط خستهست...»
اما ته قلبش...
یک ترس کوچک شروع به رشد کرده بود.
ترس از اینکه شاید فاصله، آرامآرام چیزی را تغییر داده باشد.
---
یک شب...
لیانا روی تختش نشست و گردنبند ستارهای را در دست گرفت.
آرام زمزمه کرد:
ـ «فقط قولی که دادی رو یادت نره، جنگکوک...»
او هنوز منتظر بود.
هنوز به برگشتنش باور داشت.
اما نمیدانست...
در ایتالیا، اتفاقی در حال شکل گرفتن است که قرار است تمام باورهایش را امتحان کند...
پآیآن پآت شانزدهم...☕⃢🖤
پارت شانزدهم | فاصلهای به اندازهی دو سال
سه ماه گذشته بود...
سه ماه از روزی که جنگکوک سئول را ترک کرده بود.
سه ماه از آخرین آغوششان...
اما برای لیانا، انگار همان لحظهی خداحافظی هنوز تمام نشده بود.
---
روزهای اول سختترین روزها بودند.
هر صبح با دیدن گردنبند ستارهای که جنگکوک به او داده بود، لبخند میزد.
هر شب قبل از خواب، منتظر یک پیام کوتاه از او میماند.
جنگکوک:
«امروز هم دلم برات تنگ شد.»
و همین چند کلمه کافی بود تا لیانا تمام روزش را با امید بگذراند.
---
اما کمکم...
فاصله خودش را نشان داد.
اختلاف ساعت بین سئول و ایتالیا باعث میشد ساعتهای زیادی نتوانند با هم حرف بزنند.
وقتی لیانا بیدار میشد، جنگکوک خواب بود.
وقتی جنگکوک وقت آزاد داشت، لیانا مشغول درس و کارهای روزمرهاش بود.
اما با وجود همهی سختیها...
هر دو تلاش میکردند.
---
یک شب...
لیانا کنار پنجره نشسته بود و به عکس کوچکی که از خودش و جنگکوک گرفته بودند نگاه میکرد.
گوشیاش زنگ خورد.
اسم جنگکوک روی صفحه افتاد.
با لبخند جواب داد.
ـ «سلام.»
صدای خستهی جنگکوک از آن طرف آمد.
ـ «سلام...»
لیانا سریع متوجه شد.
ـ «خستهای؟»
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ «یکم.»
ـ «امروز پیش مامانت بودی؟»
ـ «آره... عملش نزدیکه. بیشتر وقتها بیمارستانم.»
لیانا ناراحت شد.
ـ «کاش اونجا بودم.»
جنگکوک آرام گفت:
ـ «همین که منتظرمی، برام کافیه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جنگکوک گفت:
ـ «لیانا؟»
ـ «هوم؟»
ـ «هیچوقت فکر نکن دوری باعث شده کمتر دوستت داشته باشم.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
لبخند زد.
ـ «منم همینطور.»
---
اما...
همهچیز همیشه طبق خواستهی آدمها پیش نمیرود.
چند ماه بعد...
در حالی که مادر جنگکوک دوران درمانش را میگذراند، مسئولیتهای بیشتری روی دوش جنگکوک افتاد.
او کمتر آنلاین میشد.
کمتر تماس میگرفت.
و پیامهایش کوتاهتر شده بود.
لیانا سعی میکرد درک کند.
به خودش میگفت:
«اون فقط خستهست...»
اما ته قلبش...
یک ترس کوچک شروع به رشد کرده بود.
ترس از اینکه شاید فاصله، آرامآرام چیزی را تغییر داده باشد.
---
یک شب...
لیانا روی تختش نشست و گردنبند ستارهای را در دست گرفت.
آرام زمزمه کرد:
ـ «فقط قولی که دادی رو یادت نره، جنگکوک...»
او هنوز منتظر بود.
هنوز به برگشتنش باور داشت.
اما نمیدانست...
در ایتالیا، اتفاقی در حال شکل گرفتن است که قرار است تمام باورهایش را امتحان کند...
پآیآن پآت شانزدهم...☕⃢🖤
- ۲.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط