#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ³⁵
ویو ادمین___
نور صبح…
آروم از لای پردهها خزید توی اتاق.
خط باریکی از نور افتاد روی صورت الا.
ابروهاش کمی جمع شد.
پلکهاش لرزیدن…
و کمکم—
چشمهاش باز شد.
گیج.
سنگین.
برای چند ثانیه…
نفهمید کجاست.
سقف سفید.
بوی غریبه.
سکوت.
نفسش تندتر شد.
خواست بلند شه—
که یه حس…
گرم.
نگهش داشت.
نگاهش پایین رفت.
دستش…
توی یه دست دیگه بود.
انگشتهاش هنوز گره خورده بودن.
نگاهش آروم بالا اومد—
و رسید بهش.
جونکوک.
کنار تخت…
نشسته بود.
سرش کمی خم شده بود…
و خوابش برده بود.
اما دستش—
هنوز محکم دور دست الا بود.
انگار حتی تو خوابم…
ولش نکرده بود.
قلب الا…
یه ضربه سنگین زد.
نامنظم.
نفسش آهسته شد.
نگاهش موند روی صورتش.
اون صورت سرد…
اون اخم همیشگی—
الان نرمتر بود.
آرومتر.
واقعیتر.
برای اولین بار—
ترسناک نبود.
دستش رو خیلی آروم تکون داد.
اما جونکوک سریع بیدار شد.
چشمهاش باز شد—
تیز.
هشیار.
مثل همیشه.
اما وقتی نگاهش افتاد به الا—
اون تیزی…
یه لحظه شکست.
جونکوک: بیدار شدی؟
صداش بم بود.
اما پایین.
کنترلشده.
الا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
هنوز دستش تو دستش بود.
الا: …تو نرفتی؟
آروم گفت.
انگار خودش هم باورش نمیشد.
جونکوک مکث کرد.
یه لحظه کوتاه.
بعد خیلی ساده گفت—
جونکوک: گفتم که نمیرم.
الا لبهاش کمی باز موند.
چیزی توی سینهش…
فشرده شد.
چیزی که بلد نبود اسمشو بذاره.
خواست دستشو بکشه عقب—
اما ناخودآگاه…
محکمتر گرفتش.
خودش هم جا خورد.
جونکوک نگاهش کرد.
به اون حرکت کوچیک.
به اون نیاز ناخودآگاه.
چشمهاش تیرهتر شد.
یه قدم نزدیکتر خم شد.
جونکوک: هنوزم میترسی؟
صداش آروم بود—
اما مستقیم.
الا نگاهشو دزدید.
هیچوقت…
هیچوقت از کسی اینو نپرسیده بودن.
الا: نه…
مکث.
نفس عمیق.
الا: …فقط…
جملهاش نصفه موند.
نتونست بگه.
نتونست بگه که وقتی رفتن…
چی به سرش میاد.
جونکوک کمی جلوتر اومد.
آرومتر.
اما خطرناکتر.
دست دیگهشو گذاشت کنار سر الا.
محاصرهش کرد.
بدون تماس…
اما نزدیک.
خیلی نزدیک.
جونکوک: فقط چی؟
چشمهاش قفل شد تو چشمهای الا.
هیچ راه فراری نبود.
الا نفسشو حبس کرد.
قلبش دیوونه میزد.
الا: …وقتی نیستی—
صداش لرزید.
خیلی کم.
اما واضح.
الا: حس میکنم…
گم شدم.
سکوت.
سنگین.
واقعی.
چیزی توی صورت جونکوک تغییر کرد.
ریز.
اما عمیق.
انگار یه چیزی توش شکست…
یا شاید ساخته شد.
نزدیکتر شد.
این بار—
واقعاً نزدیک.
جوری که نفسهاشون قاطی شد.
جونکوک: پس....
خیلی آروم گفت.
نگاهش هنوز توی چشمهای الا قفل بود.
جونکوک: از این به بعد…
مکث.
کوتاه.
اما پرمعنی.
جونکوک: گم نمیشی....
دست الا رو کمی بالا آورد.
و محکمتر گرفت.
نه خشن—
اما مالکانه.
قطعی.
الا خشکش زد.
این…
یه قول نبود.
یه تصمیم بود.
و خطرناکترین چیز درباره جونکوک—
همین بود.
وقتی تصمیم میگرفت…
هیچچیز جلودارش نبود.
حتی خودش.
ادامه دارد......
نظر بدین و لایک کنیدددددددددد🎀🎀🔪🔪
شرط :
لایک : ۳۶ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۱۲ تا
Season : ¹
Part : ³⁵
ویو ادمین___
نور صبح…
آروم از لای پردهها خزید توی اتاق.
خط باریکی از نور افتاد روی صورت الا.
ابروهاش کمی جمع شد.
پلکهاش لرزیدن…
و کمکم—
چشمهاش باز شد.
گیج.
سنگین.
برای چند ثانیه…
نفهمید کجاست.
سقف سفید.
بوی غریبه.
سکوت.
نفسش تندتر شد.
خواست بلند شه—
که یه حس…
گرم.
نگهش داشت.
نگاهش پایین رفت.
دستش…
توی یه دست دیگه بود.
انگشتهاش هنوز گره خورده بودن.
نگاهش آروم بالا اومد—
و رسید بهش.
جونکوک.
کنار تخت…
نشسته بود.
سرش کمی خم شده بود…
و خوابش برده بود.
اما دستش—
هنوز محکم دور دست الا بود.
انگار حتی تو خوابم…
ولش نکرده بود.
قلب الا…
یه ضربه سنگین زد.
نامنظم.
نفسش آهسته شد.
نگاهش موند روی صورتش.
اون صورت سرد…
اون اخم همیشگی—
الان نرمتر بود.
آرومتر.
واقعیتر.
برای اولین بار—
ترسناک نبود.
دستش رو خیلی آروم تکون داد.
اما جونکوک سریع بیدار شد.
چشمهاش باز شد—
تیز.
هشیار.
مثل همیشه.
اما وقتی نگاهش افتاد به الا—
اون تیزی…
یه لحظه شکست.
جونکوک: بیدار شدی؟
صداش بم بود.
اما پایین.
کنترلشده.
الا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
هنوز دستش تو دستش بود.
الا: …تو نرفتی؟
آروم گفت.
انگار خودش هم باورش نمیشد.
جونکوک مکث کرد.
یه لحظه کوتاه.
بعد خیلی ساده گفت—
جونکوک: گفتم که نمیرم.
الا لبهاش کمی باز موند.
چیزی توی سینهش…
فشرده شد.
چیزی که بلد نبود اسمشو بذاره.
خواست دستشو بکشه عقب—
اما ناخودآگاه…
محکمتر گرفتش.
خودش هم جا خورد.
جونکوک نگاهش کرد.
به اون حرکت کوچیک.
به اون نیاز ناخودآگاه.
چشمهاش تیرهتر شد.
یه قدم نزدیکتر خم شد.
جونکوک: هنوزم میترسی؟
صداش آروم بود—
اما مستقیم.
الا نگاهشو دزدید.
هیچوقت…
هیچوقت از کسی اینو نپرسیده بودن.
الا: نه…
مکث.
نفس عمیق.
الا: …فقط…
جملهاش نصفه موند.
نتونست بگه.
نتونست بگه که وقتی رفتن…
چی به سرش میاد.
جونکوک کمی جلوتر اومد.
آرومتر.
اما خطرناکتر.
دست دیگهشو گذاشت کنار سر الا.
محاصرهش کرد.
بدون تماس…
اما نزدیک.
خیلی نزدیک.
جونکوک: فقط چی؟
چشمهاش قفل شد تو چشمهای الا.
هیچ راه فراری نبود.
الا نفسشو حبس کرد.
قلبش دیوونه میزد.
الا: …وقتی نیستی—
صداش لرزید.
خیلی کم.
اما واضح.
الا: حس میکنم…
گم شدم.
سکوت.
سنگین.
واقعی.
چیزی توی صورت جونکوک تغییر کرد.
ریز.
اما عمیق.
انگار یه چیزی توش شکست…
یا شاید ساخته شد.
نزدیکتر شد.
این بار—
واقعاً نزدیک.
جوری که نفسهاشون قاطی شد.
جونکوک: پس....
خیلی آروم گفت.
نگاهش هنوز توی چشمهای الا قفل بود.
جونکوک: از این به بعد…
مکث.
کوتاه.
اما پرمعنی.
جونکوک: گم نمیشی....
دست الا رو کمی بالا آورد.
و محکمتر گرفت.
نه خشن—
اما مالکانه.
قطعی.
الا خشکش زد.
این…
یه قول نبود.
یه تصمیم بود.
و خطرناکترین چیز درباره جونکوک—
همین بود.
وقتی تصمیم میگرفت…
هیچچیز جلودارش نبود.
حتی خودش.
ادامه دارد......
نظر بدین و لایک کنیدددددددددد🎀🎀🔪🔪
شرط :
لایک : ۳۶ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۱۲ تا
- ۳۷۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط