سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
--
## ✦ ملاقاتی که به کابوس ختم شد ✦
ناروتو که از شدتِ شوک رویِ زمین خشکش زده بود، به سایهیِ آشنا نگاه کرد.
قلبش تویِ سینه میکوبید، نه از ترس، بلکه از… دلتنگی؟
— «ساسکه…؟»
ساسکه آروم از رویِ دیوارِ سنگی پرید پایین و درست مقابلِ ناروتو ایستاد.
ناروتو خواست دستاشو باز کنه، میخواست تویِ اون فضایِ تاریک به آغوشِ ماهش پناه ببره.
اشک تویِ چشماش حلقه زد:
— «ساسکه! تو… تو اومدی دنبالِ من؟»
اما وقتی ساسکه کلاهِ شنلش رو عقب کشید،
ناروتو تویِ چشمهایِ اون نگاه کرد و…
**لرزه به تنش افتاد.**
اون چشمها دیگه مهربون نبودن.
اون چشمها، سرخِ خونی بودن؛ با توموئههایِ چرخانِ شارینگان که از خشمِ خالصِِ اوچیها میسوختن.
اون چشمها داد میزدن که ساسکه چقدر از اینکه ناروتو رهاش کرده، متنفر بود.
درست همون لحظه، صدایِ خفیف ساکورا از پنجرهیِ اتاقش تویِ کوچه پیچید:
— «ناروتو؟ اونجایی؟ حالت خوبه؟»
ناروتو که گیج شده بود، سرش رو چرخوند سمت پنجره:
— «ساکورا…»
همین یک کلمه.
فقط همین یک اسمِ کوفتی کافی بود.
خشمِ ساسکه مثلِ یه بشکهیِ باروت منفجر شد.
قبل از اینکه ناروتو بفهمه دنیا دورِ سرش میچرخه، یِقهیِ لباسش رو گرفت و با یک دست، راحت مثلِ یک پرِ کاه بلندش کرد.
ناروتو با وحشت:
— «چ… چیکار میکنی؟! ساسکه… ولم کن!!»
ساسکه چشماش رو باریک کرد؛ نگاهش مثلِ خنجرِ سرد بود.
— «فکر کردی میتونی منو اینجا تنها بذاری و بری پیشِ این دختره؟ فکر کردی میتونی به همین راحتی از زیرِ دستم در بری؟»
ناروتو خواست چیزی بگه، اما ساسکه دوباره با نگاهی نافذ به اعماقِ چشمهایِ ناروتو خیره شد.
شارینگانهایِ سرخ چرخیدن و چرخیدن…
ناروتو حس کرد دنیا داره سیاه میشه.
بدنش سست شد و سرش افتاد رویِ شونهیِ ساسکه.
ساسکه اون رو تویِ بغل گرفت.
سنگین، گرم و بیهوش.
دقیقاً مثلِ همون پارتِ اول که همهچیز شروع شده بود… ⛓️ (یاد قسمت اول افتادم🫠)
ساسکه نگاهی سرد به پنجرهیِ ساکورا انداخت، شنلش رو دورِ ناروتو پیچید و با یک جهشِ سریع، قبل از اینکه ساکورا بتونه حتی سرش رو از پنجره بیرون بیاره، تویِ تاریکیِ شب غیب شد…
انگار که اصلاً هیچکس اونجا نبوده. 🌙✨
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
--
## ✦ ملاقاتی که به کابوس ختم شد ✦
ناروتو که از شدتِ شوک رویِ زمین خشکش زده بود، به سایهیِ آشنا نگاه کرد.
قلبش تویِ سینه میکوبید، نه از ترس، بلکه از… دلتنگی؟
— «ساسکه…؟»
ساسکه آروم از رویِ دیوارِ سنگی پرید پایین و درست مقابلِ ناروتو ایستاد.
ناروتو خواست دستاشو باز کنه، میخواست تویِ اون فضایِ تاریک به آغوشِ ماهش پناه ببره.
اشک تویِ چشماش حلقه زد:
— «ساسکه! تو… تو اومدی دنبالِ من؟»
اما وقتی ساسکه کلاهِ شنلش رو عقب کشید،
ناروتو تویِ چشمهایِ اون نگاه کرد و…
**لرزه به تنش افتاد.**
اون چشمها دیگه مهربون نبودن.
اون چشمها، سرخِ خونی بودن؛ با توموئههایِ چرخانِ شارینگان که از خشمِ خالصِِ اوچیها میسوختن.
اون چشمها داد میزدن که ساسکه چقدر از اینکه ناروتو رهاش کرده، متنفر بود.
درست همون لحظه، صدایِ خفیف ساکورا از پنجرهیِ اتاقش تویِ کوچه پیچید:
— «ناروتو؟ اونجایی؟ حالت خوبه؟»
ناروتو که گیج شده بود، سرش رو چرخوند سمت پنجره:
— «ساکورا…»
همین یک کلمه.
فقط همین یک اسمِ کوفتی کافی بود.
خشمِ ساسکه مثلِ یه بشکهیِ باروت منفجر شد.
قبل از اینکه ناروتو بفهمه دنیا دورِ سرش میچرخه، یِقهیِ لباسش رو گرفت و با یک دست، راحت مثلِ یک پرِ کاه بلندش کرد.
ناروتو با وحشت:
— «چ… چیکار میکنی؟! ساسکه… ولم کن!!»
ساسکه چشماش رو باریک کرد؛ نگاهش مثلِ خنجرِ سرد بود.
— «فکر کردی میتونی منو اینجا تنها بذاری و بری پیشِ این دختره؟ فکر کردی میتونی به همین راحتی از زیرِ دستم در بری؟»
ناروتو خواست چیزی بگه، اما ساسکه دوباره با نگاهی نافذ به اعماقِ چشمهایِ ناروتو خیره شد.
شارینگانهایِ سرخ چرخیدن و چرخیدن…
ناروتو حس کرد دنیا داره سیاه میشه.
بدنش سست شد و سرش افتاد رویِ شونهیِ ساسکه.
ساسکه اون رو تویِ بغل گرفت.
سنگین، گرم و بیهوش.
دقیقاً مثلِ همون پارتِ اول که همهچیز شروع شده بود… ⛓️ (یاد قسمت اول افتادم🫠)
ساسکه نگاهی سرد به پنجرهیِ ساکورا انداخت، شنلش رو دورِ ناروتو پیچید و با یک جهشِ سریع، قبل از اینکه ساکورا بتونه حتی سرش رو از پنجره بیرون بیاره، تویِ تاریکیِ شب غیب شد…
انگار که اصلاً هیچکس اونجا نبوده. 🌙✨
- ۶.۷k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط