رمان part

رمان ،~~، part {11/5}

گوشیو جواب دادمو گذاشتم رو بلندگو

:««««

موری=+

چوویا=؛

؛الو رئیس؟

+اوه سلام چوویا-کون....راستش یه کار مهم پیش اومده میتونی خودتو برسونی؟

#موری {فلش بک}

بعد از اینکه یکی که از گفته خودش جزو سگ های شکاری بود باهامون تماس گرفت و مافیا رو به آشوب بیشتری تهدید کرد تصمیم گرفتم که دوباره پرونده رو دست چوویا بدم و منتظر بودم که چوویا بیریه اما دیر کرده بود و نگران شده بودم که همون موقع یکی باهامون تماس گرفت و شماره دازایی روی تلفن نقش بست لبخندی زدم و گوشی رو برداشتم

موری=+

دازایی=^
:«««««

+خیلی وقت از آخرین دیدارمون میگذره.....جوان ترین مدیر اجرایی سابق تاریخ مافیای بندر و کارمند فعلی آژانس کاراگاهی مسلح ، اوسامو دازایی

^بگمونم همینطور باشه...دکتر سابق مافیای بندر و همچنین رئیس فعلی مافیا ، اوگای موری

+فکر نکنم فقط برای احوالپرسی تماس گرفته باشی ، اینکار باهات نمیسازه...


^واقعیتش در رابطه با چوویاست...امروز نمیتونه بیاد...

+چیزیش شده؟

^ناح....این باهاش نمیسازه....راستش مزاحم داره

+هه جدی؟و اون مزاحم کیه؟

^جواب دادن این سوال یه دستوره؟

+نه ، اینطور نیست

^پس ترجیح میدم جواب ندم...

:»»»»»

بعد ازینکه قطع کرد گوشی رو زمین گذاشتم و کمی به اینکه اون مزاحم کی میتونه باشه فکر کردم که کسی در زد

موری: بفرمایید...

که با چهره ی خندان پلورلاین مواجه شدم

پل: و....سلامی دوباره رئیس مافیای بندر

موری: اوه پل....چه عجب از ما یادی کردی

پل خندید و به سمتم قدم برداشت

پل: راستش...دنبال آدرس خونه ی برادرم بودم...

موری: خوشحالم که میبینم با اون قضیه کنار اومدی

پل چند لحظه ایستاد و سکوت کرد...اما بعد دوبا لبخند زد

پل: بهرحال اون هیچوقت عضوی از خانواده ی من نبود

موری: پل....اون تورو بزرگ کرده بود...قطعا نیاز به استراحت داشتی

پل: بنظرم بیا وارد اون بحث نشیم... میخوام با شخصی که برام مهمه ملاقات کنم

موری هومم...قطعا

آدرس رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم اما چند دقیقه بعد دوباره باهام تماس گرفت و گفت که خونه نبوده منم آدرس خونه دازایی رو دادم و ۲۰٪ احتمال دادم که پیش اون باشه
بعد ازینکه قطع کرد آکتاگاوا تماس گرفت و گفت که گین گم شده هم زمان با کویو تماس گرفتن و گفتن که اگه دختررو میخواین باید پرونده ای که دزدیده بودیمو پس بدیم و یه آدرس رو گفتن تصمیم گرفتم چوویارو بفرستم اما میدونستم که الان پیش داداششه و نیاز به وقت برای هضم ماجرا داره پس چنتا از مامور هارو با یه سند تقلبی فرستادم اما حدود دو ساعت بعد خبر رسید که سگ های شکارچی اونارو گرفت و یه نامه فرستادن که توش نوشته بود ``تلاش خوبی بود``پس با چوویا تماس گرفتمو گفتم که خودشو برسونه و تا وقتیکه بیاد منتظرش موندم

...
دیدگاه ها (۱۰)

رمان ،~~، part {11}دازایی: هومم؟چیزی به ذهنت نمیرسه؟چوویا: ف...

رمان ،~~، part {10}چوویا: پس امروز بریم تست دی ان ای بدیم؟پل...

part 2" سوکوکو"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط