سیبلام سیلام علاقه زیادی به این سناریو پیدا کردم
سیبلام سیلام علاقه زیادی به این سناریو پیدا کردم.😁
شیطونه میگه یکی رو تبدیل کنم به یزید.😈 نه نه نه آروم باشششش چطور میتونی اون رو مثل یزید کنی.😂
پارت۳♡(اگه نباشی...)
ایزوکو گفت:بیاید دیگه. که همه بچه ها هم استرس گرفتشون و سریع به سمت ایزوکو دویدن.
آسویی:صبر کن ایزوکو تو نباید زیاد سر پا باشی تو هنوز تعادل کامل رو نداری.
ایزوکو:من خوبم نگران نباشید بچه ها. زود باشین بیاین تو دیگه.
بچه هاهم سریع رفتن پیش ایزوکو. ایزوکو هم سردرد داشت هم سرگیجه اما به روی خودش نمی اورد چون نمیخواست اونا رو محدود و نگران خودش کنه. اما اونقدر درد سرش و سرگیجش زیاد شد که چشماش تقریبا نیمه باز بود و یکم توی راه رفتن میلنگید ولی همچنان لبخندش رو حفظ میکرد و سعی میکرد تعادلش رو حفظ کنه.*وارد سالن اصلی شدن**باکوگو پشت ایزوکو راه میرفت*ایزوکو:ب..چه..ها میدوریا خیلی تلاش کرد که بتونه تعادلش و لبخندش رو حفظ کنه اما اونقدر سردرد و و سرگیجه داشت که دیگه نتونست تحمل کنه و پاهاش سست شد و داشت می افتاد که باکوگو که پشت سرش بود اونو گرفت و گفت:دکوی نفله میدونستم الاناست که بی افتی ولی لج باز تر از اونی هستی که بخای حرف گوش بدی آخه چرا تظاهر میکنی حالت خوبه در صورتی که داری از درد میمیری. لپ های ایزوکو قرمز شده بود چشماش نیمه باز بود و حالت خمار گونه ای داشت. ایزوکو(حالت خمار گونه):من...حا..لم..خ..خ..خوبه..کا...چان
باکوگو:اره حال خوبت رو دارم میبینم.
و پرنسسی بغلش کرد و بردش و خوابوندش روی کاناپه داشت میرفت سمت آشپزخونه که ایزوکو لباس باکوگو رو گرفت و با صدایی خیلی ضعیف گفت:ک..ک..کجا(سرفه)..داری میری؟
باکوگو:دارم میرم یه چیز بیارم برات نمیری نفله! هوووییی نفله ها! چرا خشکتون زده مگه نمیبینید حالش خوب نی پ چرا وایسادید بیاید پیشش.😡بعد همه رفتن سمت ایزوکو و باکوگو هم رفت تو آشپز خونه. چند دقیقه بعد باکوگو با سوپ و یکم آب گرم اومد و گفت:بیا بگیر یه چیز بخور تا نیوفتادی رو دستمون.
ایزوکو با یه حالت مسنی با لپ های سرخ و چشمای نیمه باز با یه لبخند خونه خراب کن گفت:مر..سیی کا..چان!🤗
باکوگو:قیافش رو نگاه کن خدایا یکی اینو بشونه اینو بهش بدم به خودش بیاد این نفله.
آشیدو و مومو اومدن کمکش کردن که بشینه و جفتش نشستن که نیوفته بعدش باکوگو بهش یه قاشق داد و ایزوکو خورد و با یه قیافه ناراحت گفت:کاچان سوپ درست کردی مگه سرما خوردم؟
باکوگو:بخور صحبت نکن برات خوبه.
باکوگو قاشق دوم هم میخواست بهش بده که ایزوکو سرش رو اون طرفی کرد و گفت:بب..بسه دیگه ننن...نمیخورم🫠
باکوگو:خدایا از دست تو ما چی که نمیکشیم.🙄
مومو:یکم دیگه بخور ایزوکو صبح هم صبحانت رو نخوردی. اگه چیزی نخوری که حالت بهتر نمیشه.
ایزوکو:من...حا..حا..لم خوبه چیزی ننن...نمیخوام.
باکوگو:اگه فقط یه بار دیگه با این قیافه و حالت بگی حالم خوبه بخدا که از وست نصفت میکنم. داریم بهت میگیم سر پا نباش هنوز تعادل نداری قبول نمیکنی الان هم که سوپت رو نمیخوری واقعا که خدا به جای خون تو رگای تو لجبازی گذاشته.
ایزوکو همونطوری که لبخند میزد اشک تو چشماش حلقه زده بود و سرازیر شد.
ایزوکو:کاچان..هق..تو...هق.تو...اونجا.....هق.(ذهن ایزوکو:نه نه نه نباید بگم.)*اشک هاش رو پاک کرد.*
باکوگو:من کجا؟دکو تو خوبی؟
(ذهن باکوگو:این نفله چشه چرا هر موقع که اسمم رو میاره آبقوره میگیره یعنی چی دیده؟چش شده این بشر؟.)
باکوگو:دکو صدام رو میشنوی هویی دکو نفله پاشو ببینم.
ایزوکو:هق..هق..کا...چان..هق
باکوگو:ها؟
ایزوکو:منو...میبری..هق...اتا..هق..قم....هق..هق
باکوگو:ههوووففف از دست تو دکو نفله یه لحظه واقعا منو ترسوندی. بیا کولم.
بعد ایزوکو رو کول کرد و بردش به اتاقش بقیه هم پشت سرش میومدن. گذاشتش روی تخت و داشت میرفت که ایزوکو دست باکوگو رو گرفت و گفت:کاچان تو تو اونجا....مرده بودی...
باکوگو خشکش زد روش رو برگردوند و خم شد و گفت:مرده بودم؟کجا؟
همه بیرون در بودن و شوکه شدن.
ایزوکو:یه لحظه...یه لحظه واقعا...هق...ترسیدم فکر کردم...هق..فکر کردم...هق..برای همیشه از دستت دادم...هق...هق کاچان اگه...اگه..هق...(گریههههه)
باکوگو نمیدونست چیکار کنه که دخترا وارد اتاق ایزوکو شدن و اونو بغل کردن ایزوکو هم گریش بند اومد و آروم آروم چشماش رو بست و خوابید. باکوگو هنوز هم خشکش زده بود اما یکسری چیز ها براش روشن شد.
این از پارت۳.💫
میدونم دارم یه ذره لوسش میکنم ولی نمیدونم چرا دوست دارم باکوگو همش نگران ایزوکو باشه.😂
نظراتون رو بهم بگین.💫
مرسی خوندی.💫
شیطونه میگه یکی رو تبدیل کنم به یزید.😈 نه نه نه آروم باشششش چطور میتونی اون رو مثل یزید کنی.😂
پارت۳♡(اگه نباشی...)
ایزوکو گفت:بیاید دیگه. که همه بچه ها هم استرس گرفتشون و سریع به سمت ایزوکو دویدن.
آسویی:صبر کن ایزوکو تو نباید زیاد سر پا باشی تو هنوز تعادل کامل رو نداری.
ایزوکو:من خوبم نگران نباشید بچه ها. زود باشین بیاین تو دیگه.
بچه هاهم سریع رفتن پیش ایزوکو. ایزوکو هم سردرد داشت هم سرگیجه اما به روی خودش نمی اورد چون نمیخواست اونا رو محدود و نگران خودش کنه. اما اونقدر درد سرش و سرگیجش زیاد شد که چشماش تقریبا نیمه باز بود و یکم توی راه رفتن میلنگید ولی همچنان لبخندش رو حفظ میکرد و سعی میکرد تعادلش رو حفظ کنه.*وارد سالن اصلی شدن**باکوگو پشت ایزوکو راه میرفت*ایزوکو:ب..چه..ها میدوریا خیلی تلاش کرد که بتونه تعادلش و لبخندش رو حفظ کنه اما اونقدر سردرد و و سرگیجه داشت که دیگه نتونست تحمل کنه و پاهاش سست شد و داشت می افتاد که باکوگو که پشت سرش بود اونو گرفت و گفت:دکوی نفله میدونستم الاناست که بی افتی ولی لج باز تر از اونی هستی که بخای حرف گوش بدی آخه چرا تظاهر میکنی حالت خوبه در صورتی که داری از درد میمیری. لپ های ایزوکو قرمز شده بود چشماش نیمه باز بود و حالت خمار گونه ای داشت. ایزوکو(حالت خمار گونه):من...حا..لم..خ..خ..خوبه..کا...چان
باکوگو:اره حال خوبت رو دارم میبینم.
و پرنسسی بغلش کرد و بردش و خوابوندش روی کاناپه داشت میرفت سمت آشپزخونه که ایزوکو لباس باکوگو رو گرفت و با صدایی خیلی ضعیف گفت:ک..ک..کجا(سرفه)..داری میری؟
باکوگو:دارم میرم یه چیز بیارم برات نمیری نفله! هوووییی نفله ها! چرا خشکتون زده مگه نمیبینید حالش خوب نی پ چرا وایسادید بیاید پیشش.😡بعد همه رفتن سمت ایزوکو و باکوگو هم رفت تو آشپز خونه. چند دقیقه بعد باکوگو با سوپ و یکم آب گرم اومد و گفت:بیا بگیر یه چیز بخور تا نیوفتادی رو دستمون.
ایزوکو با یه حالت مسنی با لپ های سرخ و چشمای نیمه باز با یه لبخند خونه خراب کن گفت:مر..سیی کا..چان!🤗
باکوگو:قیافش رو نگاه کن خدایا یکی اینو بشونه اینو بهش بدم به خودش بیاد این نفله.
آشیدو و مومو اومدن کمکش کردن که بشینه و جفتش نشستن که نیوفته بعدش باکوگو بهش یه قاشق داد و ایزوکو خورد و با یه قیافه ناراحت گفت:کاچان سوپ درست کردی مگه سرما خوردم؟
باکوگو:بخور صحبت نکن برات خوبه.
باکوگو قاشق دوم هم میخواست بهش بده که ایزوکو سرش رو اون طرفی کرد و گفت:بب..بسه دیگه ننن...نمیخورم🫠
باکوگو:خدایا از دست تو ما چی که نمیکشیم.🙄
مومو:یکم دیگه بخور ایزوکو صبح هم صبحانت رو نخوردی. اگه چیزی نخوری که حالت بهتر نمیشه.
ایزوکو:من...حا..حا..لم خوبه چیزی ننن...نمیخوام.
باکوگو:اگه فقط یه بار دیگه با این قیافه و حالت بگی حالم خوبه بخدا که از وست نصفت میکنم. داریم بهت میگیم سر پا نباش هنوز تعادل نداری قبول نمیکنی الان هم که سوپت رو نمیخوری واقعا که خدا به جای خون تو رگای تو لجبازی گذاشته.
ایزوکو همونطوری که لبخند میزد اشک تو چشماش حلقه زده بود و سرازیر شد.
ایزوکو:کاچان..هق..تو...هق.تو...اونجا.....هق.(ذهن ایزوکو:نه نه نه نباید بگم.)*اشک هاش رو پاک کرد.*
باکوگو:من کجا؟دکو تو خوبی؟
(ذهن باکوگو:این نفله چشه چرا هر موقع که اسمم رو میاره آبقوره میگیره یعنی چی دیده؟چش شده این بشر؟.)
باکوگو:دکو صدام رو میشنوی هویی دکو نفله پاشو ببینم.
ایزوکو:هق..هق..کا...چان..هق
باکوگو:ها؟
ایزوکو:منو...میبری..هق...اتا..هق..قم....هق..هق
باکوگو:ههوووففف از دست تو دکو نفله یه لحظه واقعا منو ترسوندی. بیا کولم.
بعد ایزوکو رو کول کرد و بردش به اتاقش بقیه هم پشت سرش میومدن. گذاشتش روی تخت و داشت میرفت که ایزوکو دست باکوگو رو گرفت و گفت:کاچان تو تو اونجا....مرده بودی...
باکوگو خشکش زد روش رو برگردوند و خم شد و گفت:مرده بودم؟کجا؟
همه بیرون در بودن و شوکه شدن.
ایزوکو:یه لحظه...یه لحظه واقعا...هق...ترسیدم فکر کردم...هق..فکر کردم...هق..برای همیشه از دستت دادم...هق...هق کاچان اگه...اگه..هق...(گریههههه)
باکوگو نمیدونست چیکار کنه که دخترا وارد اتاق ایزوکو شدن و اونو بغل کردن ایزوکو هم گریش بند اومد و آروم آروم چشماش رو بست و خوابید. باکوگو هنوز هم خشکش زده بود اما یکسری چیز ها براش روشن شد.
این از پارت۳.💫
میدونم دارم یه ذره لوسش میکنم ولی نمیدونم چرا دوست دارم باکوگو همش نگران ایزوکو باشه.😂
نظراتون رو بهم بگین.💫
مرسی خوندی.💫
- ۵۵۷
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط