خون و عسل

part 26
دازای خندید و گفت
_ تاحالا اینجوری ندیده بودمتون پدر
" همین حالا این بازی رو تموم کن بهت دستور میدم "
دازای به آنی چهره ای جدی و ترسناک به خودش گرفت و با چشمایی به رنگ خون بهش با غرور نگاه کرد
_ شما...اوه معذرت میخوام تو دیگه در جایگاهی نیستی که بتونی به من دستور بدی
با کمک قدرت کنترل از راه دور چاقویی آغشته به سم رو از پشت وارد قلبش کرد
_ حالا میتونی بگی من...دازای اوسامو قاتل قاتل مادرشه
با بیخیالی از کنار جسد بی جون پدرش رد شد و وقتی بیرون رفت سوفیا رو با یه شلوارک تا رونش و یه نیم تنه دید و فورا سمتش رفت
_ سوفیا...تو...
سوفیا نخواسته تو بغلش رفت و با گونه های قرمز گفت
" دازای...من...من صدای وحشتناکی شنیدم "
دازای لبخندی زد و کت سلطنتی رو شونه هاش رو برداشت و رو سوفیا انداخت و برآید استایل بغلش کرد و وقتی دستش به پوست برهنه پاک خورد چشماش گرد شد
_ تو...داری تو تب میسوزی
" من خو...بم "
عرق کرده بود و دازای تچی زیر لب گفت و بردش داخل اتاق و لباس هاشو از تنش در آورد که سوفیا کمی خجالت کشید ولی سریع خودشو جمع کرد...باز با اینکه دفعات زیادی دازای به طور کامل برهنه دیده بودتش اما این موضوع هیچوقت عادی نمیشد
_ حق نداری پتو رو روی خودت بندازی صبر کن یه خدمتکار میفرستم تا تبت رو پایین بیاره نگران چیزی نباش خب عزیزم؟
چهار کلمه آخر رو با محبت گفت که سوفیا سری تکون داد و دازای از اتاق بیرون رفت.
به سمت خروجی رفت و تعداد زیادی گرگینه دید که لباس های رسمی به تن داشتن
" دازای عقب وایسا ما نمیتونیم وارث رو به خطر بندازیم "
دازای بی توجه به حرف فئودور به سمت فلیکس رفت و لبخندی از رو رضایت زد
" همه چی طبق نقشه پیش رفت عالیجناب "
جلو پاش زانو زد و بقیه هم از فلیکس تقلید کردن
فئودور متوجه موقعیت شد و با اخم و کمی ناراحتی زانو زد و شمشیرش رو قلاف کرد
فلور که متوجه نشده بود با گیجی به بقیه زل زده بود که فئودور با لحن دستوری گفت
" داری به علیاحضرت بی احترامی میکنی فلور "
فلور تازه متوجه شد و بدون توجه به اینکه این کار باعث میشه مجازات بشه به سمت اتاقی که چند دقیقه پیش دازای و پدر در اونجا بودن دوید و با دیدن جسد بی جون پدرش غرق در خون روی زمین افتاد و جیغ بلندی کشید
" چرا؟ "
خطاب به دازای گفت که دازای سمتش برگشت
_ خودت جواب معما رو پیدا کن نی سان
..............دو هفته بعد.........
دو هفته از مرگ پدرشون میگذشت و روز تاج گذاری دازای بود...فئودور به جوابی که می‌خواست رسید و با مرگ پدرش راضی بود اما فلور نمیتونست قبول کنه و خودشو تو اتاقش حبس کرده بود و سوفیا حالش بهتر شده بود و همه اینا الان در تالار پادشاه بودن و با آشنا یا دوست هاشون گپ میزدن
دازای وارد سالن شد که همه به احترامش کناره ایستادن
به سمت تخت رفت ولی ننشست.
پیرمرد با لباس هایی که با جواهرات تزئین شده بود ایستاد و تاج رو توی دستاش گرفت و رو سر دازای گذاشت و کنار ایستاد و بلند گفت
" و بدین گونه...دازای اوسامو رو به طور رسمی پادشاه اعلام می‌کنم "
همه گرگینه و خون آشام ها به زانو در اومدن و بعد با اجازه دازای ایستادن...دازای روی تخت نشست و یک پاشو روی پای دیگه انداخت و دست سمت راستش رو زیر چونه اش قرار داد و گفت
_ از همه ی شما بابت شرکت در این مراسم ممنونم...برای کسایی که متوجه نشدن توضیح میدم که چرا گرگینه ها در این مراسم حضور دارن...من با فلیکس ساما پیمان صلح بستم و پادشاهی اون قلمرو هم بر عهده منه و فلیکس به عنوان وزیر من انتخاب شده تا برای مدیریت کمکم کنه...جایگاه فرمانده تموم ارتش رو به برادر بزرگم فئودور واگذار میکنم و دو نفر رو بخاطر دلایلی مجازات میکنم...بانو فلور و بانو ائویی شما دوتا دستگیرید
ائویی اخم کرد و با فریاد گفت
" من کاری نکردم که بخوام دستگیر بشم "
دازای لبخند ملیحی زد و گفت
_ شما تو قتل مادر من و ملکه سابق دست داشتید و بخاطر نبود پدرم شما رو از جایگاه ملکه برکنار میکنم...لطفا ببریدشون
فلور بی هیچ حرفی همراهشون رفت و ائویی رو بزور بردن که دازای به شروع جدیدی که خودش رقم زده بود لبخند عمیقی زد و زیر لب زمزمه کرد
_ همه چی تازه شروع شده!
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

ابلیس

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط