پارت ۴۶ : رو مبل نشستم و کتابمو برداشتم و شروع کردم به خو

پارت ۴۶ : رو مبل نشستم و کتابمو برداشتم و شروع کردم به خوندن .
وی هم داشت فیلم میدید.
اونا دارن بخاطر من اسیب میبینن .. فقط بخاطر من .
اگه ازشون جدا شم دیگه اسیب نمیبینن ولی نمیشه...من عاشقتشونم نمیتونم همچین کاریو با قلبشون کنم ، البته برای دومین بار .
نمیتونم بهش فکر کنم . از فکر کردن بیرون اومدم و سعی کردم با خودن کتاب حواسمو پرت کنم .
یک ساعت بود که داشتم کتاب میخوندم و خوابم برد .
وقتی چشمامو باز کردم جانگ کوک رو صندلی نشسته بود و بهم زل زده بود .
گفتم : من کی اومدم اینجا ؟؟! جونگ کوک : وقتی خواب بودی اوردمت اینجا .
رو تخت نشستم و چشمامو مالوندم .
گفتم : دستت چطوره ؟؟جونگ کوک : خوبه ...من : وی کو ؟؟ جونگ کوک : رفت کمپانی کار داشت من : اهان .
از رو تخت بلند شدم و رفتم تو حال .
ساعت شیش بود و قرار شد بریم خرید .
یک لباس سیاه گشاد دکمه دار استین بلند پوشیدم با یک شلوار سیاه تنگ .
موهای تا وسط باسنم و باز گذاشتم و یک رژ قهوه ای زدم و کیفم و برداشتم و رفتم بیرون .
جونگ کوک منو نگا کرد و گفت : اوه چه خوشگل شدی تو .
لبخندی زدم و رفتیم . تمام راه پیاده رفتیم .
جونگ کوک یکم نگران بنظر میرسید .
داشتیم راه میرفتیم که جونگ کوک گفت : نایکا یکی داره تعقیبمون میکنه من : چی !!جونگ کوک : پشت سرمونه من : حالا چیکار کنیم ؟؟! جونگ کوک : تاجایی که میشه عادی رفتار میکنیم و میریم سریع .
قلبم تند تند داشت میزد . جلو میوه فروشگی بودیم و منتظر بودیم که یک چیز تیزی روی پهلو راستم احساس کردم که گفت : هرچی میگم گوش میدی و اگر نه میمیری .
ترسیده بودم .
جونگ کوک مچ دست راستمو گرفته بود و فشار میداد . نمیتونست کاری بکنه .
پس خودم باید انجام بدم . سریع برگشتم و همزمان پای چپمو کامل بالا اوردم و با پاشه پام کوبوندم تو صورتش .
جونگ کوک سریع دستمو گرفت و باهم دویدیم .
سریع داشتیم میرفتیم .
چند نفر بودن . با تمام سرعت میرفتیم .
رفتیم تو یک کوچه و با سرعت بدو بدو میکردیم که از جلو دو نفر اومدن .
وایستادیم .
دو نفرم پشتمون بودن .
یکیشون که چاقو دستش بود اومد جلو و گفت : اون دختره رو بده تا نمیری جونگ کوک : خوابشو ببینی .
نه جونگ کوک . تا خواستم جانگ کوک و بکشم اینور اون پسره با تمام سرعت سمتم اومد و چاقوش رفت تو شونه راستم ولی سریع درش اوردم .
جانگ کوک بدجور با پسره درگیر شد .
یکی دیگه اشون اومد که منو بگیره با پا زدم تو شکمش .
از پشت داشتن میومدن .
بلند گفتم : جانگ کوک بیااااا .
سریع بلند شد و با سرعت از اون کوچه زدیم بیرون .
اونا هم پشت سرمون بودن . دیگه نفس کم اورده بودم که جانگ کوک منو برد تو یک کوچه باریک و سریع تکیه دادیم به دیوار
اونا گم کردن مارو . نفس نفس میزدم .
مایع گرمی از شونه راستم به پایین ریخت .
فصل ۲
دیدگاه ها (۶۷)

پارت ۴۷ : لباسم سمت راستش خونی بود .( جونگ کوک )بعد دو دقیقه...

پارت ۴۸ : نگران شدم .جواب نداد .به شوگا زنگ زدم . بعد سه تا ...

پارت ۴۵ : تا وایستادم رو زمین افتادم .سرم گیج میرفت .دوباره ...

پارت ۴۴ : چشماش بسته شد .حرفم نصفه موند و سریع با دست چپم نب...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط