سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم p
سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم « p¹² »
هاکس : مشتاقم بشنومش
لیلیا : شب کریسمس بود و مادرم طبق معمول اجرا داشت ( مادرش خواننده اوپرا ) ، اهنگ Carol of the bell رو داشت اجرا میکرد فکرکنم شنیدی
هاکس : درسته
لیلیا : خب ما اِلف ها با خوندن آواز سال نو شیاطین رو دور میکنیم ، یه جورایی نابود میکنیم و مادر من هر سال با اجرای این اهنگ شیاطین رو دور میکرد یه جورایی شکارچی شیاطین بود ، بعد از اجراش به سمت خونه اش رفت بدون اینکه خبر داشته باشه یکی از همون شیطان ها ( بچها منظور از شیطان هیولا های شاخ و دم دار نیست ، آدمایی مثل همه برای یکی مثلا منظورمه ) وارد خونش شده بود و بهش تجاوز کرد و اینطوری شد که من به دنیا اومدم و مادرم سخت تلاش کرد .
هاکس که چشماش گرد شده بود گفت : سعی نداری پیداش کنی اون عوضی رو لیلیا؟
لیلیا : زمان ... ، من نیاز به زمان برای نابودی کاملش دارم .
هاکس سرشو تکون و داد و دستشو دراز کرد و روی دست لیلیا گذاشت و این کار باعث شد تپش قلبش بالا بره و خب لیلیا هم کمی تعجب کرد چون هیچوقت از این تماس های فیزیکی که بخواد خیلی جدی باهش با هاکس نداشته و همش و به شوخی بوده .
هاکس : من همه جوره پشتتم میدونی که میتونی روم حساب کنی مگه نه؟
لیلیا خندید و گفت : معلومه که همینطوره .
و پاستاشون رو آوردن مشغول خوردن شدن و باهم میخندیدن و خاطره تعریف میکردن بی خبر از اینکه این صمیمیت بینشون باعث شد خبرنگار ها ازشون عکس بگیرن
هاکس : هی چطور با تویا آشنا شدی؟
لیلیا خندید گفت : خب منو مامانم از فرانسه نقل مکان کردیم به ژاپن و چون اونموقع محله هایی که ادمای خاص باشن کم بود ما از قضا توی محله ی تویاشون رفتیم چون اونجا اکثرا آدمای پولدار بودن و بیشتریا دکتر بودن و مامانم این عقیده رو داشت که بهتره اینجا باشیم و ما همسایه روبه رویی تویاشون شدیم اونموقع من اونموقع ۶ سالم بود و تویا هم ۷ سالش خب از خونه ی تودوروکی ها کلا سرو صدا زیاد میومد و ما زیاد باهم صمیمی نشده بودیم یه روز موقعی که من تازه ۱۰ سالم بود و تویا ۱۱ سالش مامانم کیک درست کرد و تصمیم گرفت به خونه تویاشون ببریم و گفت باهم بریم و منم قبول کردم و وقتی رفتیم خانم رِی در رو باز کرد و تویا پشت سرش وایستاده بود و با حالت کنجکاوی نگاهم میکرد ، اون پسر خیلی رک بود من اون موقع توی ژاپنی صحبت کردن خیلی میلنگیدم و دقیقا استرس داشتم چیزی ازم بپرسه
* فلش بک به همون تایم * ( لیلیا خودش مثلا داره اینو تعریف میکنه من میخوام براتون فلش بک بزنم جداب تر بشه )
لیلیا با حالت خجالتی ای پشت مامانش ایستاده بود و موهای کِرِمی طلاییش توی باد میرقصید .
ری که متوجه لیلیا شد رو به مادر لیلیا یعنی مارگاریتا گفت : دختر شماست خانم؟
مارگاریتا : بله ایشون لیلیا هستن
ری : اوه چقدر خوشگله ، فکرکنم اهل اینجا نیستین نه؟
مارگاریتا : بله بله ما ساکن فرانسه بودیم اما خانم کوچولو اگه توی محیط ژاپن بزرگ شه براش بهتره
ری : چندباری توی تلوزیون اجراهاتون رو دیدم واقعا ترکیب قشنگی هستین خودتون قهوه ای هستین ( منظور از قهوه ای رنگ مو و ابروهاش ایناست ) و لیلیا بور هستش
مارگاریتا خندید و گفت : این بخاطر رگ فرانسوی هستش توی فرانسه بچها بیشتر بور میشن
دوتا مادر در حال صحبت بودن و گرم گرفته بودن که تویا اروم نزدیک لیلیا شد و لیلیا بیشتر ترسید ، حالا تویا دقیقا توی دو قدمی لیلیا بود .
تویا : سلام دختر فرانسوی من تویام ( با لبخند )
لیلیا نگاهشو داد به تویا و گفت : س.. سلام من لیلیام
تویا : لیلیا خیلی اسم جالبیهه من دوتا خواهر برادر دیگه به اسم ناتسوئو و فویومی دارم میخوای بیای با ما بازی کنی؟
لیلیا : آره میخوام..
تویا سریع دست لیلیا رو گرفت و برد سمت ماماناشون و رو به مامان لیلیا گفت : سلام خاله میشه تا موقعی که هستین لیلیا بیاد داخل و باهامون بازی کنه؟
مارگاریتا خندید : اوه لیلیا تو هیچوقت دنبال دوست نبودی این واقعا خبر خوبیه که دوست پیدا کردی
لیلیا که داشت لبخندش رو نشون میداد گفت : خب بچهای اونجا واقعا عجیب بودن مادر
تویا اروم لیلیا رو برد داخل و گفت : بیا بریم قول میدم کلی بهت خوش بگذره لیلیا
بعد دوتایی رفتن توی اتاق و اونجا ناتسوئو و فویومی هم بودن و باهم کلی بازی کردن و از اون به بعد هر روز لیلیا و تویا به هم نزدیک میشدن
* پایان فلش بک *
#دابی #تودوروکی #تویا #هاکس #مای_هیرو_اکادمی #فن_فیک #شوتو #اندوور #رمان_تویا #وانشات_تویا #فن_فیک_دابی #مدرسه_قهرمانانه_من
#داستان_دابی #رمان_دابی #وانشات_دابی
هاکس : مشتاقم بشنومش
لیلیا : شب کریسمس بود و مادرم طبق معمول اجرا داشت ( مادرش خواننده اوپرا ) ، اهنگ Carol of the bell رو داشت اجرا میکرد فکرکنم شنیدی
هاکس : درسته
لیلیا : خب ما اِلف ها با خوندن آواز سال نو شیاطین رو دور میکنیم ، یه جورایی نابود میکنیم و مادر من هر سال با اجرای این اهنگ شیاطین رو دور میکرد یه جورایی شکارچی شیاطین بود ، بعد از اجراش به سمت خونه اش رفت بدون اینکه خبر داشته باشه یکی از همون شیطان ها ( بچها منظور از شیطان هیولا های شاخ و دم دار نیست ، آدمایی مثل همه برای یکی مثلا منظورمه ) وارد خونش شده بود و بهش تجاوز کرد و اینطوری شد که من به دنیا اومدم و مادرم سخت تلاش کرد .
هاکس که چشماش گرد شده بود گفت : سعی نداری پیداش کنی اون عوضی رو لیلیا؟
لیلیا : زمان ... ، من نیاز به زمان برای نابودی کاملش دارم .
هاکس سرشو تکون و داد و دستشو دراز کرد و روی دست لیلیا گذاشت و این کار باعث شد تپش قلبش بالا بره و خب لیلیا هم کمی تعجب کرد چون هیچوقت از این تماس های فیزیکی که بخواد خیلی جدی باهش با هاکس نداشته و همش و به شوخی بوده .
هاکس : من همه جوره پشتتم میدونی که میتونی روم حساب کنی مگه نه؟
لیلیا خندید و گفت : معلومه که همینطوره .
و پاستاشون رو آوردن مشغول خوردن شدن و باهم میخندیدن و خاطره تعریف میکردن بی خبر از اینکه این صمیمیت بینشون باعث شد خبرنگار ها ازشون عکس بگیرن
هاکس : هی چطور با تویا آشنا شدی؟
لیلیا خندید گفت : خب منو مامانم از فرانسه نقل مکان کردیم به ژاپن و چون اونموقع محله هایی که ادمای خاص باشن کم بود ما از قضا توی محله ی تویاشون رفتیم چون اونجا اکثرا آدمای پولدار بودن و بیشتریا دکتر بودن و مامانم این عقیده رو داشت که بهتره اینجا باشیم و ما همسایه روبه رویی تویاشون شدیم اونموقع من اونموقع ۶ سالم بود و تویا هم ۷ سالش خب از خونه ی تودوروکی ها کلا سرو صدا زیاد میومد و ما زیاد باهم صمیمی نشده بودیم یه روز موقعی که من تازه ۱۰ سالم بود و تویا ۱۱ سالش مامانم کیک درست کرد و تصمیم گرفت به خونه تویاشون ببریم و گفت باهم بریم و منم قبول کردم و وقتی رفتیم خانم رِی در رو باز کرد و تویا پشت سرش وایستاده بود و با حالت کنجکاوی نگاهم میکرد ، اون پسر خیلی رک بود من اون موقع توی ژاپنی صحبت کردن خیلی میلنگیدم و دقیقا استرس داشتم چیزی ازم بپرسه
* فلش بک به همون تایم * ( لیلیا خودش مثلا داره اینو تعریف میکنه من میخوام براتون فلش بک بزنم جداب تر بشه )
لیلیا با حالت خجالتی ای پشت مامانش ایستاده بود و موهای کِرِمی طلاییش توی باد میرقصید .
ری که متوجه لیلیا شد رو به مادر لیلیا یعنی مارگاریتا گفت : دختر شماست خانم؟
مارگاریتا : بله ایشون لیلیا هستن
ری : اوه چقدر خوشگله ، فکرکنم اهل اینجا نیستین نه؟
مارگاریتا : بله بله ما ساکن فرانسه بودیم اما خانم کوچولو اگه توی محیط ژاپن بزرگ شه براش بهتره
ری : چندباری توی تلوزیون اجراهاتون رو دیدم واقعا ترکیب قشنگی هستین خودتون قهوه ای هستین ( منظور از قهوه ای رنگ مو و ابروهاش ایناست ) و لیلیا بور هستش
مارگاریتا خندید و گفت : این بخاطر رگ فرانسوی هستش توی فرانسه بچها بیشتر بور میشن
دوتا مادر در حال صحبت بودن و گرم گرفته بودن که تویا اروم نزدیک لیلیا شد و لیلیا بیشتر ترسید ، حالا تویا دقیقا توی دو قدمی لیلیا بود .
تویا : سلام دختر فرانسوی من تویام ( با لبخند )
لیلیا نگاهشو داد به تویا و گفت : س.. سلام من لیلیام
تویا : لیلیا خیلی اسم جالبیهه من دوتا خواهر برادر دیگه به اسم ناتسوئو و فویومی دارم میخوای بیای با ما بازی کنی؟
لیلیا : آره میخوام..
تویا سریع دست لیلیا رو گرفت و برد سمت ماماناشون و رو به مامان لیلیا گفت : سلام خاله میشه تا موقعی که هستین لیلیا بیاد داخل و باهامون بازی کنه؟
مارگاریتا خندید : اوه لیلیا تو هیچوقت دنبال دوست نبودی این واقعا خبر خوبیه که دوست پیدا کردی
لیلیا که داشت لبخندش رو نشون میداد گفت : خب بچهای اونجا واقعا عجیب بودن مادر
تویا اروم لیلیا رو برد داخل و گفت : بیا بریم قول میدم کلی بهت خوش بگذره لیلیا
بعد دوتایی رفتن توی اتاق و اونجا ناتسوئو و فویومی هم بودن و باهم کلی بازی کردن و از اون به بعد هر روز لیلیا و تویا به هم نزدیک میشدن
* پایان فلش بک *
#دابی #تودوروکی #تویا #هاکس #مای_هیرو_اکادمی #فن_فیک #شوتو #اندوور #رمان_تویا #وانشات_تویا #فن_فیک_دابی #مدرسه_قهرمانانه_من
#داستان_دابی #رمان_دابی #وانشات_دابی
- ۸.۴k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط