بسم الله الرحمن الرحیم
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
حالا یک داستان و یک سرگذشتی را برای خواننده عزیز ذکر میکنم ببیند انسان وقتی که اهل ایمان باشد به کجا میرسد...
یک جوان مومن و پرهیزگار به نام جوبیر جوانی است اهل یمانه فقیر و چهره سیاه و کوتاه قد لکن با هوش است.
آوازه اسلام و ظهور رسول اکرم صلیالله علیه و آله را شنیده بود و لذا یکسره آمد به مدینه از نزدیک جریان را ببیند طولی نکشید اسلام آورد اما چون نه پولی داشت و نه منزلی و نه آشنایی لذا موقتا به دستور حضرت رسول خدا صلیالله علیه و آله در مسجد به سر میبرد و عدهای دیگر هم مثل ایشان بودند تا اینکه به حضرت وحی شد مسجد جای سکونت نیست اینها را باید در خارج از مسجد منزل کنند حضرت رسول اکرم صلیالله علیه و آله جای دیگری درست کرد آنها را منتقل کرد به آنجا که صفه میگویند آنها را اصحاب صفه میگفتند که رسول اکرم صلیالله علیه و آله به آنها رسیدگی میکرد.
روزی نظر حضرت به جوبیر افتاد گفتگو زندگی و سر سامان جویبر افتاد در جواب عرض کرد: یا رسول خدا به من مگر دختر میدهند که با این قیافه و چهره سیاهی من و تنگدستی فرمود: خداوند به وسیله ارزش افراد را عوض کرد بسیار افراد محترم بودند در دوره جاهلیت اسلام آنها را پایین آورد و بسیار افراد در جاهلیت خوار بودند اسلام قدر آنها را بالا برد خداوند تعالی به وسیله اسلام افتخار به نسب و فامیل را منسوخ کرد اکنون همه در یک درجهاند مگر کسی که تقوی او بیشتر است حضرت رسول صلیالله علیه و آله به فکر افتاد زندگی برای جوبیر تشکیل بدهد.
لذا روزی حضرت امر ازدواج را به او پیشنهاد کرد و دستور داد یکسره به خانه زیاد بن لبید انصاری برود و دخترش را که ذلفا نام دارد برای خود خواستگاری کند زیاد ابن لبید از ثروتمندان و محترمین مدینه بود وقتی که جوبیر وارد خانه زیاد بن لبید شد گروهی از بستگان قبیلهاش در آنجا جمع بودند جوبیر جلوس کرد و گفت: من از طرف رسول اکرم صلیالله علیه و آله پیامی برای تو دارم حالا محرمانه بگویم یا علنی.
زیاد گفت: پیام حضرت افتخار است برای من علنی بگو.
گفت: من را فرستاده دخترت ذلفا را برای من خواستگاری کنم.
زیاد گفت: رسول خدا به تو این موضوع را فرمود.
گفت: عجب است رسم ما نیست دختر خود را جز به هم شأنهای خودمان بدهیم تو برو و من خود حضور حضرت خواهم رسید.
دختر (زیاد) بنام ذلفا بسیار زیبا بود در زیبایی معروف بود سخنان جوبیر را شنید آمد پیش پدرش تا ماجرا را آگاه باشد گفت: پدر این مرد چه میگفت؟
پدرش گفت: به خواستگاری تو آمده بود از طرف رسول اکرم صلیالله علیه و آله.
ذلفا گفت: نکند واقعا حضرت فرستاده باشد و رد کردن تو او را تمرد باشد.
زیاد گفت چه کنم حالا به نظر شما؟
گفت: به نظر من قبل از آنکه به حضور رسول اکرم صلیالله علیه و آله برسد برو او را به خانه برگردان بعد برو پیش حضرت رسول صلیالله علیه و آله ببینید قضیه چه بوده، زیاد رفت جوبیر را به خانه برگردانید بعد رفت آن حضرت را دید جریان را گفت: که جوبیر پیامی آورده از طرف شما لکن رسم ما در این است که دختران خود را فقط بهم شأنهای خودمان میدهیم.
حضرت فرمود: به او که جوبیر مومن است و آن خیال که تو میکنی از میان رفته مرد مومن هم شان زن مومنه است زیاد آمد خانه به سراغ دخترش جریان را نقل کرد، دخترش گفت: به نظر من پیشنهاد رسول خدا را رد نکن من هم به این امر راضی هستم.
زیاد ابن لبید ذلفا را به عقد جوبیر در آورد و مهر او را از مال خودش تعیین کرد و جهاز خوبی برای عروسی تهیه کرد.
زیاد گفت: آیا خانه تهیه کرده اید؟ جویبر گفت: چیزی که من فکر نمیکردم این بود که روزی دارای زن و زندگی بشوم، رسول اکرم صلیالله علیه و آله ناگهان آمد چنان گفت: زیاد تمام لوازم عروسی و خانه را فراهم کرد بدون اینکه جوبیر با خبر شود وقتی که چشمش افتاد به آن خانه و لوازمش گذشته به یادش آمد که اول در چه حال بوده حالا چه وضعی دارد که اول نه مالی نه حسب و نسبی داشت خداوند! وسیله اسلام این همه نعمت داده است من چقدر باید خدا را شکر کنم به گوشهای از اطاق رفت و به تلاوت قرآن پرداخت.
یک وقت به خود آمد که ندای اذان صبح به گوشش رسید آن روز را به شکرانه نعمت نیت روزه کرد وقتی که زنان به سراغ ذلفا رفتن او را بکر یافتند معلوم شد که جبیر نزدیک او نیامده قضیه را از پدر پنهان داشتند دو شبانه روز دیگر به این نحو گذشت سر و صدا به خانواده عروس پیدا شد که شاید جبیر توانایی جنسی ندارد و احتیاج به زن ندارد ناچار به زیاد ابن لبید اطلاع دادند که جریان از این قرار است زیاد هم به رسول اکرم صلیالله علیه و آله خبر داد.
حضرت جوبیر را خواست و به او گفت: مگر میل به زن نداری گفت: بلکه شدیدتر است، فرمود: پس چرا تا حال پیش عروس نرفتهای، گفت: وقتی که توی اطاق رفت
حالا یک داستان و یک سرگذشتی را برای خواننده عزیز ذکر میکنم ببیند انسان وقتی که اهل ایمان باشد به کجا میرسد...
یک جوان مومن و پرهیزگار به نام جوبیر جوانی است اهل یمانه فقیر و چهره سیاه و کوتاه قد لکن با هوش است.
آوازه اسلام و ظهور رسول اکرم صلیالله علیه و آله را شنیده بود و لذا یکسره آمد به مدینه از نزدیک جریان را ببیند طولی نکشید اسلام آورد اما چون نه پولی داشت و نه منزلی و نه آشنایی لذا موقتا به دستور حضرت رسول خدا صلیالله علیه و آله در مسجد به سر میبرد و عدهای دیگر هم مثل ایشان بودند تا اینکه به حضرت وحی شد مسجد جای سکونت نیست اینها را باید در خارج از مسجد منزل کنند حضرت رسول اکرم صلیالله علیه و آله جای دیگری درست کرد آنها را منتقل کرد به آنجا که صفه میگویند آنها را اصحاب صفه میگفتند که رسول اکرم صلیالله علیه و آله به آنها رسیدگی میکرد.
روزی نظر حضرت به جوبیر افتاد گفتگو زندگی و سر سامان جویبر افتاد در جواب عرض کرد: یا رسول خدا به من مگر دختر میدهند که با این قیافه و چهره سیاهی من و تنگدستی فرمود: خداوند به وسیله ارزش افراد را عوض کرد بسیار افراد محترم بودند در دوره جاهلیت اسلام آنها را پایین آورد و بسیار افراد در جاهلیت خوار بودند اسلام قدر آنها را بالا برد خداوند تعالی به وسیله اسلام افتخار به نسب و فامیل را منسوخ کرد اکنون همه در یک درجهاند مگر کسی که تقوی او بیشتر است حضرت رسول صلیالله علیه و آله به فکر افتاد زندگی برای جوبیر تشکیل بدهد.
لذا روزی حضرت امر ازدواج را به او پیشنهاد کرد و دستور داد یکسره به خانه زیاد بن لبید انصاری برود و دخترش را که ذلفا نام دارد برای خود خواستگاری کند زیاد ابن لبید از ثروتمندان و محترمین مدینه بود وقتی که جوبیر وارد خانه زیاد بن لبید شد گروهی از بستگان قبیلهاش در آنجا جمع بودند جوبیر جلوس کرد و گفت: من از طرف رسول اکرم صلیالله علیه و آله پیامی برای تو دارم حالا محرمانه بگویم یا علنی.
زیاد گفت: پیام حضرت افتخار است برای من علنی بگو.
گفت: من را فرستاده دخترت ذلفا را برای من خواستگاری کنم.
زیاد گفت: رسول خدا به تو این موضوع را فرمود.
گفت: عجب است رسم ما نیست دختر خود را جز به هم شأنهای خودمان بدهیم تو برو و من خود حضور حضرت خواهم رسید.
دختر (زیاد) بنام ذلفا بسیار زیبا بود در زیبایی معروف بود سخنان جوبیر را شنید آمد پیش پدرش تا ماجرا را آگاه باشد گفت: پدر این مرد چه میگفت؟
پدرش گفت: به خواستگاری تو آمده بود از طرف رسول اکرم صلیالله علیه و آله.
ذلفا گفت: نکند واقعا حضرت فرستاده باشد و رد کردن تو او را تمرد باشد.
زیاد گفت چه کنم حالا به نظر شما؟
گفت: به نظر من قبل از آنکه به حضور رسول اکرم صلیالله علیه و آله برسد برو او را به خانه برگردان بعد برو پیش حضرت رسول صلیالله علیه و آله ببینید قضیه چه بوده، زیاد رفت جوبیر را به خانه برگردانید بعد رفت آن حضرت را دید جریان را گفت: که جوبیر پیامی آورده از طرف شما لکن رسم ما در این است که دختران خود را فقط بهم شأنهای خودمان میدهیم.
حضرت فرمود: به او که جوبیر مومن است و آن خیال که تو میکنی از میان رفته مرد مومن هم شان زن مومنه است زیاد آمد خانه به سراغ دخترش جریان را نقل کرد، دخترش گفت: به نظر من پیشنهاد رسول خدا را رد نکن من هم به این امر راضی هستم.
زیاد ابن لبید ذلفا را به عقد جوبیر در آورد و مهر او را از مال خودش تعیین کرد و جهاز خوبی برای عروسی تهیه کرد.
زیاد گفت: آیا خانه تهیه کرده اید؟ جویبر گفت: چیزی که من فکر نمیکردم این بود که روزی دارای زن و زندگی بشوم، رسول اکرم صلیالله علیه و آله ناگهان آمد چنان گفت: زیاد تمام لوازم عروسی و خانه را فراهم کرد بدون اینکه جوبیر با خبر شود وقتی که چشمش افتاد به آن خانه و لوازمش گذشته به یادش آمد که اول در چه حال بوده حالا چه وضعی دارد که اول نه مالی نه حسب و نسبی داشت خداوند! وسیله اسلام این همه نعمت داده است من چقدر باید خدا را شکر کنم به گوشهای از اطاق رفت و به تلاوت قرآن پرداخت.
یک وقت به خود آمد که ندای اذان صبح به گوشش رسید آن روز را به شکرانه نعمت نیت روزه کرد وقتی که زنان به سراغ ذلفا رفتن او را بکر یافتند معلوم شد که جبیر نزدیک او نیامده قضیه را از پدر پنهان داشتند دو شبانه روز دیگر به این نحو گذشت سر و صدا به خانواده عروس پیدا شد که شاید جبیر توانایی جنسی ندارد و احتیاج به زن ندارد ناچار به زیاد ابن لبید اطلاع دادند که جریان از این قرار است زیاد هم به رسول اکرم صلیالله علیه و آله خبر داد.
حضرت جوبیر را خواست و به او گفت: مگر میل به زن نداری گفت: بلکه شدیدتر است، فرمود: پس چرا تا حال پیش عروس نرفتهای، گفت: وقتی که توی اطاق رفت
- ۱.۸k
- ۱۰ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط