p...22

p...22

لیژان تو اقامتگاهش نشسته بودو باخودش میگفت
لیژان..اگه دینگ یوشی بفهمه برام خاستگار اومده چه واکنشی نشون میده یعنی عصبانی میشه یاناراحت اوفففف

لیژان تسمیم گرفت یه نامه برای دینگ یوشی بنویسه و موضوع خاستگاریو بهش بگه بعد نوشتن نامه اونو بایه کبوتر فرستاد به نیانگما

وانگ به دلیل اینکه پدرش بهش ماموریت داد تصمیم گرفت به محل حادثه بره یکی از نگهبان ها که فرمانده بقیه نگهبان ها بود اونو آورد به محل حادثه

وانگ ..دقیقا اینجا چه اتفاقی افتاده

فرمانده.. ما داشتیم مثل همیشه دعای شکر میکردیم من شخصا با چنتا نگهبان مراقب امنیت امپراطور و ملکه بودم مطمعن باشید غریبه وارد اینجا نشد همه کسایی که اینجا بودن آدم های قابل اعتماد امپراطور و ملکه بودن

وانگ.. خب بعدش

فرمانده..بعد یکم از مراسم گذشت امپراطور با صدای بلند گفتن ما تا حالا مرتکب هیچ کاری نشدیم خداوند خودش برامون برکت بباره یهویی زمین لرزه شد و همه فراکنده شدن ما داشتیم از امپراطور و ملکه حفاظت میکردیم که صدای فریاد کمک از دریاچه شنیده می‌شود

وانگ.. همه جارو برسی کردین
فرمانده ..بله همه جارو برسی کردیم به غیر از

وانگ.. به غیر از کجا
فرمانده..به غیر از دریاچه

وانگ.. اصل کار دریاچه هست اونوقت همه جارو برسی کردین به غیر از دریاچه
فرمانده ..قربان آخه کسی حاضر نمیشه بره تو دریاچه

وانگ..هیچ کس حاضر نیست اونوقت اسم تونو میزارید نگهبان خجالت نمی‌کشید
.
فرمانده ..قربان من خودم ده بار این حرفارو بهشون گفتم اما انگار نه انگار

وانگ..خوب خودت چرا نمیری
فرمانده ..خوب قربان راستش

وانگ.. نمیخواد چیزی بگی فهمیدم
همه گوش کنید امروز میخوام ببینم کی جرئت داره قوی بودنشو به رخ بقیه بکشه
نگاه کرد هیچ کس به روش نیاورد

وانگ.. امروز میخوام ببینم کی وفادارترین افراد منه
بازم کسی چیزی نگفت
فرمانده.. قربان به نظرم هیچ کس از شما وفادار تر نیست

وانگ رفت تو دریاچه باورش نمیشود اما تو دریاچه مثله اینکه زنجیر های بزرگی بودن و موضوع پیچیده ترز چیزی بودکه تصورش میشود
ستون های شکسته عجیبی تو دریاچه بود روشون چیز های نوشته بود وانگ فقط تونست کلمه اولشو بخونه که نوشته بود (انالیندا) بعدش اکسیژن کم اور و سری رفت بالایه دریاچه
همه یه سربازا صدا میزدن
...شاهزاده بیایین بیرون

وانگ..من اینجا هستم
همه اومدن سمته وانگ و گفتن خوشحالیم که سالمین

وانگ ..چیزی برای ترسیدن وجود نداره
اون پایین هیچیزی نبود

فرمانده..واقعا؟
وانگ..اره تو اول یه ملاقات برای من به دیدن پادشاه ترتیب بده
فرمانده..چشمم الیجناب
دیدگاه ها (۱)

p.....23روز بعد ژان از خواب بیدار شد بود کلا کلافه بود باخود...

p....24ییبو..بفرماید مامیریم رومیزمیشینیم سفارشمونو بیارین خ...

p...21چن ژه یوان متوجه نشان گروه سایه شد و با لئوو و دینگ یو...

p........۲۰لئو...در حال تحقیق در باره قتل گروه سایه بود چن ژ...

خون و عسل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط