هازبین هتل
هازبین هتل:
/پارت یک/
از زبان سلنتیا (زمان بچگی):
چشمام رو آروم باز کردم، دستام خونی بود و به روبه روم نگاه کردم همه جا خون پاشیده بود و یه سرباز بهشتی جلوم افتاده بود و مرده بود، یعنی کار من بود؟ نه من همچین کاری نکردم این....این کار من نیست این غیر اَمد بود.....
از زبان گاد:
یه صدایی شنیدم از تو راه رو میومد به یکی از سربازام گفته بودم سلن رو ببره تو اتاقش تا بخوابه، از اتاق کارم بیرون اومدم و با صحنه ی ای که دیدم شکه شدم سِلِن کوچولوی من (گاد و برادراش سلن صداش میکنن) غرق در خون بود و یه سرباز بهشتی توسط اون کشته شده بود من باید چیکار میکردم؟
سریع دویدن سمت سلن که عقب ترسید که من عصبانی بشم و سرش داد بزنم اما در آغوشم کشیدمش که شروع کرد به گریه کردن، گاد: سلن برام توضیح بده که چیشد؟
سلنتیا:من نمی دونم اون سرباز خواست منو ببره تو اتاقم اما من گوش ندادم دستشو بلند کرد فکر کردم میخواد منو بزنه، چشمام رو بستم وقتی بازشون کردم همه جا خون بود (دوباره شروع کرد به گریه کردن😭) (نویسنده:سلن کوچولوی مظلوم)
گاد (در ذهن):نمی تونم مجازاتش کنم یا بفرستمش جهنم نه اون هنوز بچست نمی تونم همچین کاری کنم.
ناگهان لوسیفر و مایکل از اتاقشون اومدن بیرون که سریع دویدن سمت سلن.
لوسیفر: پدر اینجا چه اتفاقی افتاده؟
مایکل: راست میگه! ما تا صدای گریه سلن رو شنیدیم از خواب بلند شدیم.
سلنتیا: ببخشید از خواب بیدارتون کردم.
لوسیفر: اشکال نداره خواهر کوچولو سالم و سلامتی تو از همه چیز برای ما مهم تره.
از زبان نویسنده:
گاد و لوسیفر و مایکل، سلن رو بردن حمام و بعد از یک ساعت تمیز کاری همه چیز به حالت عادی برگشت.
سلنتیا: میشه پیش شما بخوابم؟ (با لحنی مظلوم)
مایکل و لوسیفر: چرا که نه؟
خب دوستان گل منتظر تظراتون هستم🍫✨
/پارت یک/
از زبان سلنتیا (زمان بچگی):
چشمام رو آروم باز کردم، دستام خونی بود و به روبه روم نگاه کردم همه جا خون پاشیده بود و یه سرباز بهشتی جلوم افتاده بود و مرده بود، یعنی کار من بود؟ نه من همچین کاری نکردم این....این کار من نیست این غیر اَمد بود.....
از زبان گاد:
یه صدایی شنیدم از تو راه رو میومد به یکی از سربازام گفته بودم سلن رو ببره تو اتاقش تا بخوابه، از اتاق کارم بیرون اومدم و با صحنه ی ای که دیدم شکه شدم سِلِن کوچولوی من (گاد و برادراش سلن صداش میکنن) غرق در خون بود و یه سرباز بهشتی توسط اون کشته شده بود من باید چیکار میکردم؟
سریع دویدن سمت سلن که عقب ترسید که من عصبانی بشم و سرش داد بزنم اما در آغوشم کشیدمش که شروع کرد به گریه کردن، گاد: سلن برام توضیح بده که چیشد؟
سلنتیا:من نمی دونم اون سرباز خواست منو ببره تو اتاقم اما من گوش ندادم دستشو بلند کرد فکر کردم میخواد منو بزنه، چشمام رو بستم وقتی بازشون کردم همه جا خون بود (دوباره شروع کرد به گریه کردن😭) (نویسنده:سلن کوچولوی مظلوم)
گاد (در ذهن):نمی تونم مجازاتش کنم یا بفرستمش جهنم نه اون هنوز بچست نمی تونم همچین کاری کنم.
ناگهان لوسیفر و مایکل از اتاقشون اومدن بیرون که سریع دویدن سمت سلن.
لوسیفر: پدر اینجا چه اتفاقی افتاده؟
مایکل: راست میگه! ما تا صدای گریه سلن رو شنیدیم از خواب بلند شدیم.
سلنتیا: ببخشید از خواب بیدارتون کردم.
لوسیفر: اشکال نداره خواهر کوچولو سالم و سلامتی تو از همه چیز برای ما مهم تره.
از زبان نویسنده:
گاد و لوسیفر و مایکل، سلن رو بردن حمام و بعد از یک ساعت تمیز کاری همه چیز به حالت عادی برگشت.
سلنتیا: میشه پیش شما بخوابم؟ (با لحنی مظلوم)
مایکل و لوسیفر: چرا که نه؟
خب دوستان گل منتظر تظراتون هستم🍫✨
- ۳۹۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط