🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part 30

من من کرد: من!؟؟ چ... چرا!!؟؟

خندیدم: بیخیال! بعدا میفهمی!

بعد اروم زمزمه کردم: یعنی هنوز نفهمیده دوستش دارم...!؟؟

گوشیو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم: ا. ت؟
_بله
+یه آدرس برات میفرستم... فردا وقتت آزاده بیای اونجا؟
_اممم... خب باشه!

مکسی کردم و گفتم: خب دیگه برو بخواب!

خندید: چشم! شب بخیر...!

+شب بخیر!

تماسو قطع کرد... گوشیو کنار گذاشتم... واقعا خوابم نمیبره... ا. ت! کاش الان اینجا بودی! من بغلت میکردم و میخوابیدم:))

فردا...

ویو ا. ت

لوکیشنی که جونگکوک برام فرستاده بود رو باز کردم و راه افتادم تا برم اونجا...
اونجا کجاست؟؟ واقعا کنجکاوم بدونم!

توی راه یهو به یه زوج برخوردم... اون دختر و پسر با هم تو رابطه بودن... باهم میگفتن و میخندیدن... کاش منم با جونگکوک.... هی نههه از این فکرا نکن!

رسیدم به همونجایی که جونگکوک گفته بود... ب نظر میرسید یه عمارت باشه! در زدم که یهو در باز شد!

با ترس خواستم برم داخل ولی یهو با خودم گفتم: شاید من نباید برم داخل!

زنگ زدم به جونگکوک: الو؟ من رسیدم به همونجایی که گفتی! حالا چکار کنم؟

جونگکوک خندید: خب برو داخل دیگه!

چشمی گفتم و وارد عمارته شدم که با صحنه ای که دیدم...!!

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۹)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۹نیشخندی زدم و ب...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۸یهو گوشیم زنگ خ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۱ صدام میلرزید: ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۶#جونگکوک ویو جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط