با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان میتابی و میتابم

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود
چون ابر سبک باران میباری و میبارم
دیدگاه ها (۸)

مرد بی رحم

پارت ۵توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی ...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

قسمت ۹(بخش اول)

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

‌الان دیگه بین خودم و اتاقم نمی‌دونم کدوممون بهم ریخته تریم....

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط