ادامه پارت
ادامه پارت ¹⁶
خسته روی تخت خواب افتاد.
+آخیشششش
پتوش رو بغل کرد و نفس عمیق کشید
+میدونی که بعد تو رو هیچ کس دیگه ای کراش نمیزنم(خطاب به تخت)
ده دقیقه نشد که از خستگی به اغوش خواب رفت...
صبح چشماشو باز کرد.نور خورشید روی تخت افتاده بود.معمولا وقتی بیدار میشد هنوز خورشید کامل بالا نیومده بود.شک کرد.گوشیشو از میز کوچیک و گرد کنار تخت برداشت.به ساعت نگاه کرد.
۹:۰۹
+[چرا گوشیم زنگ نخورد؟]
اومد پاشه که چیزی روی کمرش سنگینی کرد.ب کمرش نگاه کرد.دست پر از تتو.تتو ها اشنا بودن.سریع برگشت و دید پشت سرش کسی خوابیده.یه دقیقه به چشماش اعتماد نکرد.
وای خدای من!
صاحب اون دست جونگکوک بود!
اینجا چیکار میکرد؟
+آ...اقای جئون
تکونش داد.بیدار نشد.اسمشو بلند تر تکرار کرد
+اقای جئون
هیچی که هیچی.احساس کرد رنگش پریده.برای مطمئن شدن موهاشو از تو صورتش کنار زد.
+[و...وای! این خیلی زیباست]
تاحالا اینقدر نزدیک به صورتش نگاه نکرده بود.
+[وای به تختم قول داده بودم جز اون رو کسی کراش نزنم]
+[چی داری میگی دختر.خل شدی.اون مافیاست تو پلیسی]
+آیشششش
سعی در بیدار کردنش شد.
+آقای جئون(داد)
بعد داد بلندی که زد بالاخره بین چشمای جونگکوک باز شد.نور افتاب توی چشمای مشکی اش افتاد و ترکیبی بی نظیر ساخت!
+اقای جئون... بالاخره بیدار شدید
-ت.. تقصیر تو بود عزیزم
عزیزم؟نکنه دوباره داره خواب میبینه؟نه امکان نداره.همه چیز خیلی واقعیه.اصلا وقتی حتی چهرشو از نزدیک ندیده چطوری میتونه تو خواب ببینه؟این صد درصد خواب نبود.
+چی تقصیر من بود؟
-یع..یعنی ندیدی؟
+چیو؟
یکم از هیونا فاصله گرفت.پتوی طوسی رنگ رو از روش کنار زد.
اینبار دیگه قطعا خواب بود!
اون تیر خورده بود.وسط شیکمش.کل تخت،پتو ها،لباسای خودش و هیونا خونی بودن!
خواب نبود چون خیسیِ خون رو روی لباساش حس میکرد.بوی خون و چهره رنگ پریده جونگکوک.حواس پنج گانش هوشیار بودن و همه چیز رو حس میکرد.
+چ...چرا تیر خوردی؟
-بهت...که گفتم...تقصیر تو عه...با اون بابای عوضیت
بابا
بابا
کلمه ای که وقتی به گوش هیونا میرسید،عذاب وجدان بدنشو فرا میگرفت.چرا مگه قبلا وقتی اسمشو میشنید تنفر و عصبانیت حس نمیکرد؟
هیچی به مغزش نمیرسید!
+پاشو بریم دکتر
-چجوری؟
+یعنی چی چجوری؟این همه ادم تو این عمارت اند
اصلا یه دقیقه وایسا...
چرا نگرانش بود؟
مگه هدفش همین نبود؟
کشتن جئون جونگ کوک سرد و خشن و ادم کش.
چرا اینقدر از،ازدست دادنش ترس داشت؟
-هیچ...کسی پایین...یا تو این...نفرین شده نیست
+خودم میرسونمت پاشو
اومو از رو تخت پاشه که دوباره دست سنگین و تتو دار جئون مانعش شد.خوابوندش سر جای اولش
+چیکار میکنی؟
-نمیخواد جایی...بریم
+داری میمیری
-نگران نباش...به این زودی نمیمیرم عزیزم
وَعَ!
دوباره از کلمهی " عزیزم " استفاده کرد.
دستش روی چشمای هیونا قرار گرفت و سیاهی میدید
+هی...نکن.چیکار میکنی؟
این جمله چندین بار با صدای بلند توی گوشش اِکو شد
بعد چند دقیقه سنگین دست جونگکوک روی چشماش احساس نشد و اروم چشماشو باز کرد...
خسته روی تخت خواب افتاد.
+آخیشششش
پتوش رو بغل کرد و نفس عمیق کشید
+میدونی که بعد تو رو هیچ کس دیگه ای کراش نمیزنم(خطاب به تخت)
ده دقیقه نشد که از خستگی به اغوش خواب رفت...
صبح چشماشو باز کرد.نور خورشید روی تخت افتاده بود.معمولا وقتی بیدار میشد هنوز خورشید کامل بالا نیومده بود.شک کرد.گوشیشو از میز کوچیک و گرد کنار تخت برداشت.به ساعت نگاه کرد.
۹:۰۹
+[چرا گوشیم زنگ نخورد؟]
اومد پاشه که چیزی روی کمرش سنگینی کرد.ب کمرش نگاه کرد.دست پر از تتو.تتو ها اشنا بودن.سریع برگشت و دید پشت سرش کسی خوابیده.یه دقیقه به چشماش اعتماد نکرد.
وای خدای من!
صاحب اون دست جونگکوک بود!
اینجا چیکار میکرد؟
+آ...اقای جئون
تکونش داد.بیدار نشد.اسمشو بلند تر تکرار کرد
+اقای جئون
هیچی که هیچی.احساس کرد رنگش پریده.برای مطمئن شدن موهاشو از تو صورتش کنار زد.
+[و...وای! این خیلی زیباست]
تاحالا اینقدر نزدیک به صورتش نگاه نکرده بود.
+[وای به تختم قول داده بودم جز اون رو کسی کراش نزنم]
+[چی داری میگی دختر.خل شدی.اون مافیاست تو پلیسی]
+آیشششش
سعی در بیدار کردنش شد.
+آقای جئون(داد)
بعد داد بلندی که زد بالاخره بین چشمای جونگکوک باز شد.نور افتاب توی چشمای مشکی اش افتاد و ترکیبی بی نظیر ساخت!
+اقای جئون... بالاخره بیدار شدید
-ت.. تقصیر تو بود عزیزم
عزیزم؟نکنه دوباره داره خواب میبینه؟نه امکان نداره.همه چیز خیلی واقعیه.اصلا وقتی حتی چهرشو از نزدیک ندیده چطوری میتونه تو خواب ببینه؟این صد درصد خواب نبود.
+چی تقصیر من بود؟
-یع..یعنی ندیدی؟
+چیو؟
یکم از هیونا فاصله گرفت.پتوی طوسی رنگ رو از روش کنار زد.
اینبار دیگه قطعا خواب بود!
اون تیر خورده بود.وسط شیکمش.کل تخت،پتو ها،لباسای خودش و هیونا خونی بودن!
خواب نبود چون خیسیِ خون رو روی لباساش حس میکرد.بوی خون و چهره رنگ پریده جونگکوک.حواس پنج گانش هوشیار بودن و همه چیز رو حس میکرد.
+چ...چرا تیر خوردی؟
-بهت...که گفتم...تقصیر تو عه...با اون بابای عوضیت
بابا
بابا
کلمه ای که وقتی به گوش هیونا میرسید،عذاب وجدان بدنشو فرا میگرفت.چرا مگه قبلا وقتی اسمشو میشنید تنفر و عصبانیت حس نمیکرد؟
هیچی به مغزش نمیرسید!
+پاشو بریم دکتر
-چجوری؟
+یعنی چی چجوری؟این همه ادم تو این عمارت اند
اصلا یه دقیقه وایسا...
چرا نگرانش بود؟
مگه هدفش همین نبود؟
کشتن جئون جونگ کوک سرد و خشن و ادم کش.
چرا اینقدر از،ازدست دادنش ترس داشت؟
-هیچ...کسی پایین...یا تو این...نفرین شده نیست
+خودم میرسونمت پاشو
اومو از رو تخت پاشه که دوباره دست سنگین و تتو دار جئون مانعش شد.خوابوندش سر جای اولش
+چیکار میکنی؟
-نمیخواد جایی...بریم
+داری میمیری
-نگران نباش...به این زودی نمیمیرم عزیزم
وَعَ!
دوباره از کلمهی " عزیزم " استفاده کرد.
دستش روی چشمای هیونا قرار گرفت و سیاهی میدید
+هی...نکن.چیکار میکنی؟
این جمله چندین بار با صدای بلند توی گوشش اِکو شد
بعد چند دقیقه سنگین دست جونگکوک روی چشماش احساس نشد و اروم چشماشو باز کرد...
- ۸.۲k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط