𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:2
اگر کمی دیگر طول میکشید ممکن بود قلب او هم از ترس و نگرانی بایستد.
با ورودشان به بیمارستان دو پرستار و یک پزشک سمت آنها آمد.
+ دکتر التماست میکنم،نجاتش بده!
پسر را روی برانکارد گذاشتند و به سمت اتاقی بردند، در همین حین پزشک جئون را بررسی میکرد.
٫پنیک کرده،زودتر ببریدش داخل
+حالش خوب میشه؟
٫آقا، لطفا بیرون بمونید،بهتون خبر میدم
و وارد اتاقی شدند،دستان مرد میلرزید.. چشمانش از اشک قرمز شده بود.
آخرین باری که گریه کرده بود چه زمانی بود؟
درسته...۲۲ سال پیش...
لحظه ای که صدای فریاد های زجر کشیدن مادرش را از میان شعله های آتش میشنید.
با صدای التماس آمیزش فریاد میزد و از آن زن درخواست بیرون آمدن میکرد.
زنی که زنده زنده خاکستر شد.
اشک هایش روی گونه هایش را نمناک میکرد.
مرد هزاران بار خودش را لعنت کرد.
بخاطر عذابی که خودش باعثش بود.
قلبی که ناخواسته متعلق به آن پسر شده بود.
طوفانی که خودش باعثش بود.
لحظه ای بعد هر سه مرد وارد شدند.
پسر مو بلوند نزدیک تر آمد،چشمان او هم خیس بود
^کیم!
پسر جلوتر آمد.
^چه بلایی سرش آوردی..باز باهاش چیکار کردی،عوضی!
اما مرد حتی نیم نگاهی به پسر نکرد.. چشمانش به کاشی سفید زیر پایش بود..
با چه رویی به آن چشم ها خیره میشد؟
+قسم میخورم قصد نداشتم بهش آسیبی بزنم..همش..تقصیر اون هوسوک عوضیه..جونگکوک آروم بود..حالش خوب بود..
نگاهش را بالا آورد،اما به پارک جیمین نگاهی نکرد.
مستقیم نگاهش را به آن مرد داد..نگرانی از چهره او هم نمایان بود.
+ چرا اومدی اینجا لعنتی..میخوای بمیری؟!
کیم به سمت او حمله ور شد اما جیمین و یونگی او را عقب کشیدند.
•آروم باش،مرد..اینجا بیمارستانه
در اتاق باز شد.. عصبانیت کیم لحظه ای فروکش کرد و جایش را به نگرانی داد.
پزشک بیرون آمد و مرد رو به او کرد.
^آقای دکتر،حالش خوبه؟لطفا بگین که چیزیش نشده
پزشک نفسی عمیق کشید و سر تکان داد.
٫نیازی به نگرانی نیست،حالش کاملا خوبه..بهش آرامبخش تزریق کردیم و الان بیهوشه..فقط..لطفاً بهش استرس وارد نکنین،استرس و ترس باعث این اتفاق میشه
• کی مرخص میشه؟
٫تا دو ساعت دیگه بهوش میاد و فردا میتونین ببریدش
+میتونم ببینمش؟
٫فعلا نه،هنوز مغزش درحال استراحته،ولی نگران نباشید ،بیست دقیقه دیگه میتونید برید داخل،فقط یکی از نزدیکانش اجازه ورود داره..روز خوش
با اتمام حرفش از آنجا رفت.
^من میرم داخل..همتون برید خونه،خودم حواسم بهش هست
+ من هیچجا نمیرم،تازه پیداش کردم،دیگه ولش نمیکنم
^کیم-
با دخالت تهیونگ حرف پسر قطع شد.
+ گفتم هیچجا نمیرم
````````````````````````````````````````````````````````````````````
شرایط پارت بعد:
لایک: ۸۰
کامنت:۱۰۰
۹فالوور جدید (۷۸۰ تایید بشیم)
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:2
اگر کمی دیگر طول میکشید ممکن بود قلب او هم از ترس و نگرانی بایستد.
با ورودشان به بیمارستان دو پرستار و یک پزشک سمت آنها آمد.
+ دکتر التماست میکنم،نجاتش بده!
پسر را روی برانکارد گذاشتند و به سمت اتاقی بردند، در همین حین پزشک جئون را بررسی میکرد.
٫پنیک کرده،زودتر ببریدش داخل
+حالش خوب میشه؟
٫آقا، لطفا بیرون بمونید،بهتون خبر میدم
و وارد اتاقی شدند،دستان مرد میلرزید.. چشمانش از اشک قرمز شده بود.
آخرین باری که گریه کرده بود چه زمانی بود؟
درسته...۲۲ سال پیش...
لحظه ای که صدای فریاد های زجر کشیدن مادرش را از میان شعله های آتش میشنید.
با صدای التماس آمیزش فریاد میزد و از آن زن درخواست بیرون آمدن میکرد.
زنی که زنده زنده خاکستر شد.
اشک هایش روی گونه هایش را نمناک میکرد.
مرد هزاران بار خودش را لعنت کرد.
بخاطر عذابی که خودش باعثش بود.
قلبی که ناخواسته متعلق به آن پسر شده بود.
طوفانی که خودش باعثش بود.
لحظه ای بعد هر سه مرد وارد شدند.
پسر مو بلوند نزدیک تر آمد،چشمان او هم خیس بود
^کیم!
پسر جلوتر آمد.
^چه بلایی سرش آوردی..باز باهاش چیکار کردی،عوضی!
اما مرد حتی نیم نگاهی به پسر نکرد.. چشمانش به کاشی سفید زیر پایش بود..
با چه رویی به آن چشم ها خیره میشد؟
+قسم میخورم قصد نداشتم بهش آسیبی بزنم..همش..تقصیر اون هوسوک عوضیه..جونگکوک آروم بود..حالش خوب بود..
نگاهش را بالا آورد،اما به پارک جیمین نگاهی نکرد.
مستقیم نگاهش را به آن مرد داد..نگرانی از چهره او هم نمایان بود.
+ چرا اومدی اینجا لعنتی..میخوای بمیری؟!
کیم به سمت او حمله ور شد اما جیمین و یونگی او را عقب کشیدند.
•آروم باش،مرد..اینجا بیمارستانه
در اتاق باز شد.. عصبانیت کیم لحظه ای فروکش کرد و جایش را به نگرانی داد.
پزشک بیرون آمد و مرد رو به او کرد.
^آقای دکتر،حالش خوبه؟لطفا بگین که چیزیش نشده
پزشک نفسی عمیق کشید و سر تکان داد.
٫نیازی به نگرانی نیست،حالش کاملا خوبه..بهش آرامبخش تزریق کردیم و الان بیهوشه..فقط..لطفاً بهش استرس وارد نکنین،استرس و ترس باعث این اتفاق میشه
• کی مرخص میشه؟
٫تا دو ساعت دیگه بهوش میاد و فردا میتونین ببریدش
+میتونم ببینمش؟
٫فعلا نه،هنوز مغزش درحال استراحته،ولی نگران نباشید ،بیست دقیقه دیگه میتونید برید داخل،فقط یکی از نزدیکانش اجازه ورود داره..روز خوش
با اتمام حرفش از آنجا رفت.
^من میرم داخل..همتون برید خونه،خودم حواسم بهش هست
+ من هیچجا نمیرم،تازه پیداش کردم،دیگه ولش نمیکنم
^کیم-
با دخالت تهیونگ حرف پسر قطع شد.
+ گفتم هیچجا نمیرم
````````````````````````````````````````````````````````````````````
شرایط پارت بعد:
لایک: ۸۰
کامنت:۱۰۰
۹فالوور جدید (۷۸۰ تایید بشیم)
- ۵۳۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط