شخصی را گفتند:

شخصی را گفتند:
داستان روزها و شب هایت چطور می گذرد؟
با ناراحتی پاسخ داد:
چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه سفالی ۳۰۰ ساله پدرانم را بفروشم و غذایی تهیه کنم…
گفتند:
پروردگار روزی تو را ۳۰۰ سال پیش کنار گذاشته است و تو اکنون ناسپاسی می‌کنی؟!!
این داستان کوتاه حکایت زندگی بعضی از ماست…
شکرگزار باشید و با امید زندگی کنید.
دیدگاه ها (۳۳)

همه چیز در زندگی گذرا و موقتی است!هر وقت باران بیاید ،بالاخر...

آسمان را دیدمو آموختم که ابری شوم، بگریم و بعد ، آبی شومصافِ...

"زنـدگی، هنر یافتن روزنه در تاریکی است"گاهی ما زیبایی های زن...

اهل آرامش که شدیشاد کردن دیگران بیشتر از شاد بودن خودت به دل...

سوالی که از من میپرسند تو به چه خدایی اعتقاد داری؟!!و جواب م...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط