ارزوی قدیمی پارتپاسگاه

ارزوی قدیمی پارت۵-پاسگاه

ارتمیس💜🐾-خواست فرار کنه که تلپورت کردم جلوش و یه دستبند بهش زدم از گوشه ی چشم شدو رو دیدم که به سمت دو تا دزد دیگه می رفت از جلو بهشون مشت زد و بیهوش افتادن رو زمین رفتم سمتش
-به نظرت راه حل های بهتری نبود؟-
با قدرتم بلندشون کردم و بردمشون سمت پاسگاه یه نگاه به دزد دیگه کردم خودش اومد سمتمون

چند دقیقه بعد
پلیس-سلام ارتمیس کوچولو-
انقدر منو کوچولو صدا نزن این سه نفر اومده بودن دزدی اونم با تفنگ اسباب بازی-
غش کرد از خنده منو شدو به هم نگاه کردیم
-از اینجا به بعدش با من-
 از پاسگاه رفتیم بیرون
-خب دبگه وقتشه برگردی ساعت ۵ صبحه-
-واقعا؟ خیلی زود گذشت-
برگشت که بره که گفتم
-فردا همونجا می بینمت-و رفتم
دیدگاه ها (۲)

ارزوی قدیمی پارت۶-بازجوییشدو❤🌷-برگشتم خونه همه جا ساکت بود و...

اینم از دو تا پارت امروز😅نظرتون؟ 😁

این سکانس سونیک پرایم🙃 بچه ها لقب بهم بدین🥲

ارزوی قدیمی پارت۴-پروژه جدیدشدو❤🌷- داخل کلبه مدرن طراحی شده ...

آهو

#رمان:نفس در آغوش یک مافیاpart۷# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم ش...

p3بیو هانیدستمو گرفت و کشوند سمت خودش سینم چسبیده بود بهش دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط