نگاه‌ها هنوز روی تهیونگ و شاه ثابت مانده بود که صدای لرزا

نگاه‌ها هنوز روی تهیونگ و شاه ثابت مانده بود که صدای لرزان آسا در سکوت سالن پیچید.

آسا یک قدم جلو گذاشت، سرش پایین بود و دست‌هاش به هم چسبیده.


آسا:
«ببخشید… من… من الهه خاصی نیستم… و قدرتی هم ندارم. شاید انتخاب من درست نباشه.»

صدایش آرام بود، اما آن‌قدر خالص که تا انتهای سالن رفت.

برای لحظه‌ای سکوتی دیگر همه چیز را دربر گرفت.

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از پدرش بردارد، گفت:


تهیونگ:
«خودم انتخاب می‌کنم که چه کسی برای من درسته. قدرتش برای من مهم نیست.»

شاه نگاهی طولانی به آسا انداخت. صورتش بی‌احساس، اما چشمانش در حال سبک و سنگین کردن حرف‌ها بود.

سوزی نگاهش را از آسا برنداشت… قلبش به طرز عجیبی فشرده شده بود.
شاه لحظه‌ای سکوت کرد، سپس از جایگاهش بلند شد و با صدایی رسا که در تمام سالن پیچید گفت:


شاه:
«اگر تهیونگ بر انتخابش اصرار دارد… پس یک فرصت به آن‌ها می‌دهم.»
همه نگاه‌ها به شاه دوخته شد.
شاه:
«مدت دو هفته. اگر در این مدت بتوانند با یکدیگر کنار بیایند و آسا نشان دهد که در کنار شاهزاده‌ام، ارزش ماندن را دارد… می‌تواند همراه او باشد.
در غیر این صورت، انتخابش لغو خواهد شد.»

صدای پچ‌پچ میان افراد حاضر بالا گرفت.
آسا ناباورانه به شاه نگاه کرد.
تهیونگ بدون حرفی فقط سری به نشانه تأیید تکان داد.
سوزی اما بی‌حرکت ایستاده بود، چشم از آسا برنمی‌داشت، احساساتی پیچیده در دلش می‌چرخید.
....

پس از اعلام تصمیم شاه، مشاور با طوماری که در دست داشت، جلو آمد.
او چشمانش را بست، کلمات کوتاه و رمزی را زیر لب زمزمه کرد.
ناگهان، نوری ضعیف از زیر پای دخترانی که نام‌شان در لیست بود، تابید.

بدن‌هاشان به‌آرامی از زمین بلند شدند، حالتی معلق پیدا کردند و در هوا شناور شدند.
هر کدام با حالتی باوقار، در حالی که دستانشان آرام در کناره‌ها بود، به‌سمت شاهزاده‌ای که انتخاب‌شان کرده بود، حرکت کردند.

آسا که انتظار این را نداشت، با تعجب و کمی ترس به پایین پایش نگاه کرد.
او هم همانند بقیه به آرامی در هوا بالا رفت و به‌سمت تهیونگ برده شد.

تهیونگ دست‌هایش را پشتش گره کرده بود و آرام ایستاده بود.
وقتی آسا مقابلش قرار گرفت، تنها نگاهی کوتاه به او انداخت، نه لبخند زد و نه اخم کرد — فقط سکوت.

مشاور با صدایی جدی گفت:
«از این لحظه، دو هفته‌ی سرنوشت‌ساز آغاز شده است.»
دیدگاه ها (۱)

پس از سخنان مشاور، شاه از جایگاهش پایین آمد. نگاهی به هر یک ...

آسا با صدایی پر از گلایه گفت:آسا:«چرا همیشه سرد حرف می‌زنی؟ ...

درست وقتی سکوت سالن سنگین شده بود، صدای زنی مسن و محترم در س...

شاه روی صندلی بزرگ انتهای سالن نشسته بود. سالن اصلی قصر با ف...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

#تاج_و_طوفانپارت ۸: مردی که آرام می‌خنددسالن اصلی قصر همیشه ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨وارد محوطه مدرسه که شد، به سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط