Fatemeh:

Fatemeh:
دیانا: سلاممم

ارسلان: سلام

دیانا: شام درست کردم

ارسلان: گشنم نیس

دیانا: خب بیا سر میز یه سوپرایز عالی برات دارم

ارسلان : خوابم میاد دیانا چی کار داری

دیانا: یه چیز خیلی مهم میخوام بگم

ارسلان: الان خستم باشه برا بعدا

دیانا: ارسلان تروخدا مهمه

ارسلان: گفتم بعدا .... شب بخیر

دیانا: بغض گلومو چنگ میزد آرون اشکام سرازیر شد و رفتم روی مبل و چشمام کم کم گرم شد
[ دوهفته بعد ]

دیانا: دوهفته از اون شب می‌گذشت و ارسلان هنوز نمی‌دونست که حاملم

ارسلان: توی شرکت بودن که
دیدگاه ها (۲۶)

پارت جدید ؟ بزارم؟

ارسلان: تو شرکت بودن که نگهبان ساختمانی که توش زندگی میکردیم...

ارسلان : یدونه محکم زدم تو دهنش خودم دلم آتیش گرفت براش از گ...

دیانا: از خواب پاشدم و رفتم سر یخچال همه چی بود برداشت غدا د...

Ice_cold_heart

پارت چهارم

اعتماد پارت|۶۹|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط