تهیونگ بعد از لحظهای ایستادن پشت پنجره، نفس عمیقی کشید.
تهیونگ بعد از لحظهای ایستادن پشت پنجره، نفس عمیقی کشید. در ذهنش غوغایی بود، ولی سعی کرد همه چیز را از خودش دور کند. با قدمهایی سنگین به سمت اتاقش برگشت.
در را باز کرد و سوزی را دید که روی تخت نشسته، چشمهایش کمی قرمز بود، اما دیگر گریه نمیکرد. صدای باز شدن در باعث شد سریع به تهیونگ نگاه کند.
تهیونگ بدون هیچ حرفی جلو رفت. سوزی نفسش را حبس کرد. انتظار نداشت تهیونگ حرفی بزند یا حتی توجهی نشان دهد. اما تهیونگ نزدیک شد، مقابلش نشست و بعد آرام، بازوهایش را دور سوزی حلقه کرد.
سوزی ابتدا خشکش زد. اما بعد چشمانش پر از اشک شد و آهسته خودش را در آغوش تهیونگ جا داد.
تهیونگ چیزی نگفت. در دلش هنوز حس آشفتگی بود. اما برای لحظهای، فقط خواست کسی را نگه دارد... شاید بیشتر برای خودش.
در را باز کرد و سوزی را دید که روی تخت نشسته، چشمهایش کمی قرمز بود، اما دیگر گریه نمیکرد. صدای باز شدن در باعث شد سریع به تهیونگ نگاه کند.
تهیونگ بدون هیچ حرفی جلو رفت. سوزی نفسش را حبس کرد. انتظار نداشت تهیونگ حرفی بزند یا حتی توجهی نشان دهد. اما تهیونگ نزدیک شد، مقابلش نشست و بعد آرام، بازوهایش را دور سوزی حلقه کرد.
سوزی ابتدا خشکش زد. اما بعد چشمانش پر از اشک شد و آهسته خودش را در آغوش تهیونگ جا داد.
تهیونگ چیزی نگفت. در دلش هنوز حس آشفتگی بود. اما برای لحظهای، فقط خواست کسی را نگه دارد... شاید بیشتر برای خودش.
- ۷.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط