راهی برای نجات
راهی برای نجات...
پارت دوازدهم
________________
نزدیک یک ساعت گذشته بود از زمانی که با ات ملاقات کرده بودن نگاهی به ساعت دستش انداخت و بدون اینکه صورتش و سمت جونگکوک ببره شروع به حرف زدن کرد:
_به یکی از بادیگارد ها بگو از اونجا بیارتش بیرون و به اتاق طبقه بالا ته راهرو منتقلش کنه.
_میخوای چیکار کنی؟!
_میخوام اونجا بمونه و باهامون زندگی کنه ...اتاقش اونجا میشه.
جونگکوک بدون حرف زدن بیرون رفت و وارد اتاق داخل حیاط شد.
با ورودش به داخل اتاق ات سریع سرش و بالا آورد نگاهی به جونگکوک کرد
_خواهش میکنم ...من چیکار کردم که باید اینجا بمونم ؟!...بزار برم.
_بهت یه اتاق داخل عمارت میده تا بتونی اونحا کارات و انجام بدی و با ما زندگی کنی...
_جونگکوک بزار من برم...تو مثل اون نیستی پس مثل اون هم نباش...تو رو به مسیح بازم کن ...
جونگکوک از داخل جیبش شکلات تقریبا بزرگی رو در آورد و بعد از باز کردن دست های ات بهش داد...
_تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بهت این شکلات و بدم بخوری چون معلوم نیست تهیونگ کی غذا بده ...
شکلات و تو جیب لباس دختر گذاشت و با صدا کردن یکی از بادیگارد ها بیرون رفت
طولی نکشید که یه محافظ وارد اتاق شد و ات و بلند کرد و با خودش برد......
با دیدن فضای اتاق نفس عمیقی کشید مچ دستاش درد میکرد پس آروم حرکت داد ....نگاهی به اطراف کرد که در اتاق باز شد با دیدن قامت تهیونگ کمی عقب رفت
_از من میترسی؟!
_نباید بترسم؟...من و براچی زندانی کردی؟
_من؟...من زندانیت نکردم فقط آوردمت اینجا و حالا حق بیرون رفتن نداری
_روان پریش...
_خب اگر نبودم تو اون خراب شده بستری نمیشدم...میشدم؟
_چی میخوای ازم؟
_علاقه ات...محبتت...وجودت...یه بار دیگه هم گفته بودم دوست دارم.
_داری دروغ میگی...
_خب تو اینجوری فکر کن...الانم میگم بهت حق بیرون رفتن از خونه رو نداری ....هروقت کنار اومدی که باید تاکید میکنم باید با من زندگی کنی....میتونی بیای پایین
_تو کی انقدر عوضی شدی؟
_من؟!...من عوضی نشدم...هرچی هستم قبلا هم بودم ...چشمات رو باید باز میکردی.
از اتاق بیرون اومد و در پشت سرش بست...پشت در تکیه داد و نفس عمیقی کشید
که همون لحظه نگهبان و دستیار جونگکوک اومد
@قربان آقای جئون گفتم صداتون کنم چون تونستن تماس و با پارک سوهیون برقرار کنن
_باشه جک...برو
قدم هاش رو سمت اتاق جونگکوک برد...و بعد از وارد شدن با تصویر پارک سوهیون روی لب تاپ جونگکوک مواجه شد
_اوه...پارک سوهیون...خیلی وقت بود ندیده بودمت!
&عوضی ...با خواهرم چیکار کردی؟...چرا اون و آوردی این وسط؟
_اوپس!...جونگکوک بهت گفت؟!...باید بگم خواهرت سالمه...البته...هنوز راه زیادی تا فردا صبح هست تا بفهمیم شبش هم سالم بوده یا نه...
&دستت به خواهر من بخوره زندگیت و سیاه میکنم کیم!
_از این سیاه تر؟...رنگی هست؟!...
نفس عمیقی کشید و آروم لب زد:
&فقط بگو چی میخوای؟...هومم...اهل معامله هستی وگرنه اینجا نبودی
_عجیبه همه چیز از من داری ولی نمیتونی کاری بکنی.
&چون هیچ مدرک لعنتی ازت ندارم
_این نشونه زرنگی منه نه؟
&چی میخوای لعنتی.
_از پرونده و زندگی من سرت و بکش بیرون...یه بار برای همیشه...خواهرت سالم و سلامت تحویل میدم ...میتونی تا فردا صبح فکر کنی...حالا قول میدم سالم بمونه.
تماس و قطع کرد و سمت جونگکوک برگشت
_چرا حرف نمیزنی؟
_منظورت چی بود از اون حرفات...نمیزارم کاری با اون دختر کنی.
تهیونگ همینجوری که بیرون میرفت لب زد:
_منم علاقه ایی به انجامش ندارم.
.....
نظر یادت نره رفیقم!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
پارت دوازدهم
________________
نزدیک یک ساعت گذشته بود از زمانی که با ات ملاقات کرده بودن نگاهی به ساعت دستش انداخت و بدون اینکه صورتش و سمت جونگکوک ببره شروع به حرف زدن کرد:
_به یکی از بادیگارد ها بگو از اونجا بیارتش بیرون و به اتاق طبقه بالا ته راهرو منتقلش کنه.
_میخوای چیکار کنی؟!
_میخوام اونجا بمونه و باهامون زندگی کنه ...اتاقش اونجا میشه.
جونگکوک بدون حرف زدن بیرون رفت و وارد اتاق داخل حیاط شد.
با ورودش به داخل اتاق ات سریع سرش و بالا آورد نگاهی به جونگکوک کرد
_خواهش میکنم ...من چیکار کردم که باید اینجا بمونم ؟!...بزار برم.
_بهت یه اتاق داخل عمارت میده تا بتونی اونحا کارات و انجام بدی و با ما زندگی کنی...
_جونگکوک بزار من برم...تو مثل اون نیستی پس مثل اون هم نباش...تو رو به مسیح بازم کن ...
جونگکوک از داخل جیبش شکلات تقریبا بزرگی رو در آورد و بعد از باز کردن دست های ات بهش داد...
_تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بهت این شکلات و بدم بخوری چون معلوم نیست تهیونگ کی غذا بده ...
شکلات و تو جیب لباس دختر گذاشت و با صدا کردن یکی از بادیگارد ها بیرون رفت
طولی نکشید که یه محافظ وارد اتاق شد و ات و بلند کرد و با خودش برد......
با دیدن فضای اتاق نفس عمیقی کشید مچ دستاش درد میکرد پس آروم حرکت داد ....نگاهی به اطراف کرد که در اتاق باز شد با دیدن قامت تهیونگ کمی عقب رفت
_از من میترسی؟!
_نباید بترسم؟...من و براچی زندانی کردی؟
_من؟...من زندانیت نکردم فقط آوردمت اینجا و حالا حق بیرون رفتن نداری
_روان پریش...
_خب اگر نبودم تو اون خراب شده بستری نمیشدم...میشدم؟
_چی میخوای ازم؟
_علاقه ات...محبتت...وجودت...یه بار دیگه هم گفته بودم دوست دارم.
_داری دروغ میگی...
_خب تو اینجوری فکر کن...الانم میگم بهت حق بیرون رفتن از خونه رو نداری ....هروقت کنار اومدی که باید تاکید میکنم باید با من زندگی کنی....میتونی بیای پایین
_تو کی انقدر عوضی شدی؟
_من؟!...من عوضی نشدم...هرچی هستم قبلا هم بودم ...چشمات رو باید باز میکردی.
از اتاق بیرون اومد و در پشت سرش بست...پشت در تکیه داد و نفس عمیقی کشید
که همون لحظه نگهبان و دستیار جونگکوک اومد
@قربان آقای جئون گفتم صداتون کنم چون تونستن تماس و با پارک سوهیون برقرار کنن
_باشه جک...برو
قدم هاش رو سمت اتاق جونگکوک برد...و بعد از وارد شدن با تصویر پارک سوهیون روی لب تاپ جونگکوک مواجه شد
_اوه...پارک سوهیون...خیلی وقت بود ندیده بودمت!
&عوضی ...با خواهرم چیکار کردی؟...چرا اون و آوردی این وسط؟
_اوپس!...جونگکوک بهت گفت؟!...باید بگم خواهرت سالمه...البته...هنوز راه زیادی تا فردا صبح هست تا بفهمیم شبش هم سالم بوده یا نه...
&دستت به خواهر من بخوره زندگیت و سیاه میکنم کیم!
_از این سیاه تر؟...رنگی هست؟!...
نفس عمیقی کشید و آروم لب زد:
&فقط بگو چی میخوای؟...هومم...اهل معامله هستی وگرنه اینجا نبودی
_عجیبه همه چیز از من داری ولی نمیتونی کاری بکنی.
&چون هیچ مدرک لعنتی ازت ندارم
_این نشونه زرنگی منه نه؟
&چی میخوای لعنتی.
_از پرونده و زندگی من سرت و بکش بیرون...یه بار برای همیشه...خواهرت سالم و سلامت تحویل میدم ...میتونی تا فردا صبح فکر کنی...حالا قول میدم سالم بمونه.
تماس و قطع کرد و سمت جونگکوک برگشت
_چرا حرف نمیزنی؟
_منظورت چی بود از اون حرفات...نمیزارم کاری با اون دختر کنی.
تهیونگ همینجوری که بیرون میرفت لب زد:
_منم علاقه ایی به انجامش ندارم.
.....
نظر یادت نره رفیقم!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
- ۸.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط