قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست
صبر بی طاقت سرمست نمی دانم چیست

در جواب عطش چشم نیاز آلودت
آنچه لب های مرا بست نمی دانم چیست

پشت این فاصله هایی که پر از برف شده است
تب آغوش عجیب است نمی دانم چیست

در مصافی که امیدم همه بر تدبیر است
عقل با وسوسه همدست نمی دانم چیست

آنچه در دام مرا تا ابد انداخت ولی
بند از پای تو بگسست نمی دانم چیست
دیدگاه ها (۴)

آمدی از شوق تو امشب چه بارانی گرفتشاخه خشک دلم لرزید و تن جا...

مردابم و در من هوس جزر و مدی نیستبا سنگ تو آشفته شدن حس بدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط