رقص سایه‌ها | پارت دهم: «بازی با آتش در سکوت»

رقص سایه‌ها | پارت دهم: «بازی با آتش در سکوت»


میرا گردنبند را سریع زیر بالشتش پنهان کرد. ضربان قلبش را در گلویش حس می‌کرد. او می‌دانست اگر تهیونگ این را ببیند، نه تنها گردنبند را از او می‌گیرد، بلکه احتمالاً تمامِ محافظ‌ها را دو برابر می‌کند و راهِ نفسِ او را کاملاً می‌بندد. تهیونگ از روی عشق، او را در قفس می‌خواست، اما میرا… میرا دیگر نمی‌توانست فقط تماشاچیِ ترس‌های دیگران باشد.

صبح روز بعد، میرا با چهره‌ای که سعی می‌کرد خستگی‌اش را پنهان کند، با تهیونگ روی میز صبحانه نشست.

تهیونگ، که شب تا صبح را بیدار مانده بود تا از امنیتِ محیط اطمینان حاصل کند، با چشمانی خسته به او نگاه کرد. «میرا، امروز هم قرار نیست از عمارت خارج بشی. تیمِ امنیتیِ جدید، حتی تا دمِ درِ اتاقِ تو هم پایش رو می‌ذاره.»

میرا لبخندی زورکی زد. «باشه تهیونگ، می‌فهمم. فقط… می‌خوام کمی توی کتابخونه تنها باشم. خستگیِ این چند روز رو باید با مطالعه جبران کنم.»

تهیونگ با تردید نگاهش کرد، اما در نهایت سر تکان داد. «فقط توی همین بخش بمون. من هر نیم ساعت یه بار از اطرافت رد می‌شم.»به محض اینکه تهیونگ از اتاق خارج شد، میرا از فرصت استفاده کرد. او گردنبند را به گردن انداخت. سنگِ سیاه و درخشانِ آن، انگار با تاریکیِ اتاق پیوند خورده بود. او یادداشت را دوباره خواند: «در تاریکی، فقط به نوری اعتماد کن که از دشمنانِ خودت نمی‌آید.»

این جمله مثل یک معما بود. «دشمنانِ خودت» یعنی چه؟ یعنی کسانی که در خانواده‌ی کیم هستند؟ یا کسانی که به آن‌ها اعتماد دارد؟

میرا تصمیم گرفت به جای نشستن در کتابخانه، به بخشِ قدیمی‌تر و کمتر رفت‌وآمدِ عمارت برود؛ جایی که آرشیوهای قدیمی و اسنادِ خانوادگی نگهداری می‌شد. او حس می‌کرد اگر بخواهد بفهمد این پیام چیست، باید ریشه‌های این جنگ را پیدا کند.

او در حالی که از راهروهای تاریک و طولانی عبور می‌کرد، احساس می‌کرد سنگینیِ نگاهی را روی خودش حس می‌کند. اما وقتی به عقب برمی‌گشت، فقط سایه‌هایِ بلندِ ستون‌ها را می‌دید. او به سمتِ اتاقِ بایگانی رفت، اما ناگهان صدایِ برخوردِ ظریفی از سمتِ باغِ پشتی شنید.

با احتیاط، از پنجره‌ی بزرگِ راهرو به بیرون نگاه کرد. در میانِ مهِ صبحگاهی و غبارِ بارانِ شب گذشته، سایه‌یِ مردی را دید که از دیوارِ پشتی عمارت بالا می‌رفت. قلبش از شدتِ ترس سکت گرفت. او مرد نبود… یا شاید هم بود، اما با حرکاتی که با تمامِ دقت و سکوت انجام می‌شد، مشخص بود که یک غریبه‌یِ ساده نیست.

او همان لحظه فهمید که گردنبند، فقط یک هدیه نیست؛ یک “نقشه” است تا او را به سمتِ جایی بکشد که حقیقتِ پنهان شده است.
دیدگاه ها (۲)

رقص سایه‌ها | پارت نهم: «دست‌هایِ نامرئی در میانِ طوفان»چند ...

رقص سایه‌ها | پارت هشتم: «نقشه‌های پنهان در پسِ تاریکی»صدایِ...

رقص سایه‌ها | پارت هفتم: «خشمِ خونین»میرا با تمام وجود از بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط