شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست
شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود
مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش دوزخ را خاموش کنی و با آن مشعل، بهشت را بسوزانی؟ !
پیرمرد گفت: نه ، میرم برینم تاریکه
مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش دوزخ را خاموش کنی و با آن مشعل، بهشت را بسوزانی؟ !
پیرمرد گفت: نه ، میرم برینم تاریکه
- ۱.۱k
- ۲۴ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط