شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود

مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش دوزخ را خاموش کنی و با آن مشعل، بهشت را بسوزانی؟ !











پیرمرد گفت: نه ، میرم برینم تاریکه
دیدگاه ها (۱۹)

ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻐﻠﯿﻤﻮﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﯾﺮ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ اکبر ﺷُﺮﺗﯽ !ﺑﻨ...

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﮐﺪﻭﻡ ﮐﺎﺭﺧﻮﺑﻢ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ !!!....ﺭﻓﺘﻢ ﻧﯿﻢ ﮐﯿ...

کاش بچه دهات بودیم با اینترنت هم آشنا نبودیم ،الان تو یه خوا...

پیج مشکلات طلاقپسری32 ساله هستم که یکسال پیش عروسی کردم!خانو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط