پارت

پارت ۳۷ :
طلوع دوره جدید

سه موتور جلوی افراد گنگ اژدهای سیاه وایستادن بدون هیچ تردیدی

چند ثانیه بعد در کلیسا باز شد مایکی بود با یه لبخند احمقانه و دلگرم کننده جوری که انگار اتفاقی که جلوش افتاده بود یه چیز روزانه است

مایکی : کریسمس مبارک

مایکی لبخند چشم بسته ای زد : خیلی دوست دارم بدونم تو همچین روزی چی‌کار میکنید ؟

بعد سرش رو به یک طرف کج کرد
مهربون به نظر می‌رسید اما این مهربونی و نگاه شاد زود جای خودش رو به ظاهری جدی داد

میتسویا با حالتی واقعا متاسف کن : مایکی...شرمنده همش تقصیر منه ...من با بی دقتی اتش بسی که به سختی بسته بودی رو شکستم حالا هم داریم با اژدهای سیاه مبارزه میکنیم

مایکی با قیافه خنثی گفت: داداشم صدای دعوا هاتون رو شنید... باجی هم میگفت فقط صدای موتور میتسویا انقدر ضعیفه اونها منو اوردن اینجا

بعد خنده کجی روی لبش نشست و ادامه داد : البته اون باجی احمق بیشتر با سوزومه حرف میزنه چون براش یاگی سوبا میبره

تاکه میچی گیج شده بود مایکی داشت در مورد دو نفر که مُرده بودن حرف میزد ولی جوری رفتار میکرد انگار اونها رو دیده یا شاید هم واقعا دیده بود

میتسویا : مایکی...راجب چی حرف میزنی

مایکی بی توجه به میتسویا رو به تایجو گفت : اگه میتسویا بمیره باجی و داداشم ناراحت میشن پس دخالت نکن

تایجو به اندازه کافی اعصبی بود و نمیخواست بیشتر از این حرف های مایکی که هیچ معنی نداشت رو گوش کنه یه مشت محکم به صورت مایکی زد و مایکی رو پخش زمین کرد

مایمی در جا بیهوش شد انگار زیادی ضعیف بود این مایکی شکست ناپذیر بود ؟ واقعا شکست خورده بود ؟

تایجو زد زیر خنده : عالیه حتی...حتی مایکی شکست ناپذیر هم از من شکست خورد !!!

مایکی قبل از اینکه تایجو بفهمه از جاش بلند شد و به ساعت کلیسا خیره شد : ساعت از دوازده گذشته...وقت دعا کردن تموم شده

تایجو: بی خیال امروز قوی ترین مشتم رو بهت زدم ولی به نظر خیلی سگ جونی و یه مشت کافی نیست

مایکی تلو تلو خورد و بعد صاف تر از قبل وایستاد

تاکه میچی توی ذهن: وای نه ...اون هنوز به خاطر از دست دادن عزیزانش حالش خوب نیست الان هم مقابل تایجو عه ...تایجو یه اهریمه اون رو می‌کشه!

تایجو : ته قدرت مایکی شکست ناپذیر این بود نا امیـ...

اما حرف تایجو تموم نشد بقیه حتی نفهمیدن چی شده تایجو یه دفعه افتاد زمین انگار قلبش در جا وایستاده بود ...ولی نه قلبش سالم بود و کار می‌کرد مایکی بود که با لگد معروفش اون رو زده بود...

اینوپی که از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره گفت : تایجو ...شکست خورد ...یعنی مایکی هنوز هم شکست ناپذیره

کوکو : این ...امکان نداره

میتسویا: داشتی ...نگرانم میکردی پسر

مایکی به سقف کلیسا خیره شد : از این به بعد همیشه با داداشم و باجی موتور سواری میکنم

تاکه میچی گیج شده بود و هنوز تو شُک بود : مایکی حالت خوبه ...

مایکی به تاکه میچی نگا کرد و لبخند زد بعد طلسم خوش شانسی باجی رو نشون داد و گفت : وقتی با موتور برادرم و طلسم باجی میرم جای احساس میکنم اونها هم همراهم هستن...

=°=°=°=°=

تاکه میچی تازه فهمیده بود منظور حرف های مایکی چیه و مطمئن شده بود نزده به سرش و دیونه نشده که تایجو به سختی از جاش بلند شد اینوپی دوید و کمکش کرد

تایجو : هنوز تموم نشده .. تومان... کوکونوی!!!
همه افراد اژدهای سیاه رو بیار داخل اون مردک مو طلایی باید با هر ۱۰۰ نفر ما مباره کنه

کوکو سریع دوید بیرون از کلیسا

تایجو : اره درسته من... به هیچ کسی نمی‌بازم !!! د...ای لعنت بهت کوکو بقیه کجان ؟

کوکونوی جلوی ورود کلیسا وایستاده بود بدنش از چیزی که مشخصاً سرما نبود میلرزید

کوکو : ریس... متاسفانه ما...باختیم

تایجو که حرف های کوکو تو کتش نمیرفت به سمت جای که کوکو وایستاده بود رفت تا ببینه چه خبره

با دیدن صحنه جلوی چشم هاش روی زانو هاش افتاد و مثل کوکو شروع به لرزیدن کرد..‌
∆|∆|∆|∆|∆|∆
بقیه پارت بعد ⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶:به خاطر اوتاکه : اخه چرا باید این کار رو بکنه ؟کازوت...

اخه کی گفته زخم های این بچه زشته هاان ؟

بعد راه افتادن تو راه تاکه ماسکش رو گذاشت و گفت:به یه شرط با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط