پارت هشتم

پارت هشتم

♡(«عشق سیاه») ♡

ولی تهیونگ هیچی نگفت و محکم تر بغلم کرد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آیو: تهیونگ چرا نمی ری؟

تهیونگ: میخام نگات کنم

(آیو لبخند زد)

(از زبان آیو): داشتیم باهم حرف میزدیم که من کلا کوک رو فراموش کردم میخواستم از تهیونگ خوافظی کنم که کوک داد زد

جونگ کوک: این دقه زندت نمی زارم

آیو: نه! نه! خواهش می کنم کاریش نداشته باش

تهیونگ: کنار وای سا آیو

آیو: نه نه تهیونگ خواهش می کنم برو

جونگ کوک و تهیونگ باهم درگیر شدن که جونگ کوک یه چاقو از تو جیبش در آورد

ترسیده بودم می خواستم به پلیس زنگ بزنم که یادم افتاد گوشی ندارم!!

جونگ کوک می خواست تهیونگ رو زخمی کنه
تهیونگ رو کنار کشیدم چاقو به من خرد دردم گرفت ولی خوشحال بودم که تهیونگ چیزیش نشده بود!
افتادم رو زمین
جونگ کوک و تهیونگ سریع اومدن پیشم

جونگ کوک: آخه این چه کاری بود کردی ها (با داد)

تهیونگ: آیو خواهش میکنم تحمل کن الان میریم بیمارستان

آیو: نه نمی خواد حالم خوبه(با لبخند)

کوک و تهیونگ بی توجه به حرفم زنگ زدن به انبولانس که تهیونگ گفت زود بیا آیو رو ببریم تو ماشین من

تهیونگ داشت رانندگی می کردو کوک هم پیش من بود

خیلی درد داشتم

تقدیم نگاهتون 💜😘🌹
دیدگاه ها (۵)

کراش اوردم براتون🥹🥹فقط آب قند دستتون باشه

🥹🥹😂

ممنون که پستامو لایک می کنید😘😘💜

پارت هفتم♡«(عشق سیاه») ♡از خجالت قرمز شدم~~~~~~~~~~~~~~~~~~~...

تو اون دنیا می بینمت:) p20

fake. tehkookفصل چهارم: اولین سفر خارجیاولین باری که برای کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط