#سِنآریوعـ💕 💢
#سِنآریوعـ💕 💢
***
وقتی چشماتو باز کردی اول از همه چشای دی او رو دیدی ک بالاسرت با نگرانی ایستاده بود و ی لیوان اب قندو داشت هم میزد
چند بار پلکاتو باز و بسته کردی تا بتونی اطرافو واضح تر ببینی
بعد چانبکُ دیدی ک پایین تختت دوزانو نشسته بودن و سرجاشون اروم و قرار نداشتن و مدام وول میخوردن
نگران ب نظر میرسیدن
و فهمیدی تو اتاقتی
دو طرف دیاو،یکم عقب تر چن و کای نشسته بودن
جفت چن شیومین نشسته بود ک هی سرک میکشید تا ببیندت
سهون و سوهو هم اونطرف بودن
بااینکه سعی میکردن عادی باشن ولی بازم تعجب و کمی نگرانی تو صورتشون مشخص بود
دوباره چشماتو بستی و سعی کردی یادت بیاد چ اتفاقی افتاده..
توییتر،بکهیون،اینستا،کای،چانیول،لایو،بازو،چانیول،چین،لی،کره...
یهو بدنت شل شد و با کمی اسودهخیالی و تعجب و بهت زدگی رو تختت اروم گرفتی~
کای:آههه،ریوون،چیکردی؟!تو وضعیت بدی پیدات کردیم
چانیول:وااای،دختر چ فکری کردی؟!براچی اومدی بالا؟!
شیومین:ریـ...ما خیلی نگرانت شدیمم:(!
دیاو:وای چقد حرف میزنید!بزارید ویندوزش بالا بیاد!بیا ریوون،بیا این ابقندو بخور یکم حالت جا بیاد
ناخوداگاه خندت گرفت و با دهن بسته یکم خندیدی،اخه یاده فیلما افتادی!وقتی یکی بیهوش میشه و مادر یا خواهرش براش اب قند درست میکنن و...درست مثل رفتار دیاو🙈 😸
چن(اروم):یااا،ما اینهمه نگرانیم،بعد تو میخندی؟!
چانیول(با جدیت،وکمی عصبانیت،درحالی ک تند تند دستاشو تکون میده و اطرافو نگاه میکنه{خودتون میدونید دیگه😅 }):ریوون!میشه بگی کجای این قضیه خنده داره؟میدونی چقد نگران شدم؟!ممکن بود سرت خورده باشه جایی،یا تو تاریکی مثلا پات لیز خورده و جاییت شکسته،یا بلایی از عمد سره خودت اووردی،من خیلی نگران بودم،ینی..چیز...نگران بودیم!کجاش بانمکه؟!
و ما اونجا اکسورو داریم ک با تعجب بهش زل زدن😹 🍃
یذره با زحمت از سره جات بلند شدی و نشستی،لیوانو از دیاو گرفتی و بعد از اینکه ی قلپ خوردی گفتی:اومم..ببخشید یول،ازین ب بعد خواستم بخندم ازت اجازه میگیرم😸 👻 💪 🙊
-من ک منظورم این نبود!من میگم خودت چطور میشی اگه منو جایی مثل بالا درحالی ک..
و با دیدن نگاه خیـــــره دیاو،و البته بکهیون و کای،ادامه حرفشو خورد😹 💕 🌙
بالاخره سوهو حرف زد و گفت:تو حق نداشتی بیای بالا
-ولی..من فقط..خب جایی ندیدمتون...و فقط میخواستم..خب میخواستم پیداتون کنم!
+تو حق نداشتی بیای بالا!
-اصن..مگه بالا چی داری؟!اونجا هم ی قسمت از خونس!
+ولی بازم خودت خوب میدونی ک نبایَ..
*یااااااا،هیونگ!!بسه دیگه!اتفاق وحشتناکی نیوفتاده!من تضمین میکنم ک پولات سره جاشونن و کسی وسایلتو ندزیده!حالا میشه دست از سره این دختر بیچاره ک تازه بهوش اومده برداری؟!
و سوهو با شنیدن حرفایه سهون چپچپ نگاش کرد و از اتاقت خارج شد
سهون هم ی نگاه ب بقیه انداخت و رفت بیرون
یکی یکی بعد از از اونا چن،کای و شیومین هم خارج شدن
فقط دیاو و چانبک موندن
دیاو هم با دیدن موقعیت دستی پشت سرش کشید و پیشدستی لیوانو گذاشت زمین:خُ..خب ریوون،مراقب خودت باش،ابقندو بخور،برات خوبه^^من..منم برم✋
و حالا بازم فقط تو موندیو چانبک(عرر😿 😻 😻 )
بله بله
اعتراف میکنم داره ب جاهای جالبش میرسه😎
ممنون از سوگند و ساراو*-*~
قراره ی اتفاق جالب بیوفته😼 😎 🌙 ...
پس حمایت کنید😸 💪 🍃 💕
***
وقتی چشماتو باز کردی اول از همه چشای دی او رو دیدی ک بالاسرت با نگرانی ایستاده بود و ی لیوان اب قندو داشت هم میزد
چند بار پلکاتو باز و بسته کردی تا بتونی اطرافو واضح تر ببینی
بعد چانبکُ دیدی ک پایین تختت دوزانو نشسته بودن و سرجاشون اروم و قرار نداشتن و مدام وول میخوردن
نگران ب نظر میرسیدن
و فهمیدی تو اتاقتی
دو طرف دیاو،یکم عقب تر چن و کای نشسته بودن
جفت چن شیومین نشسته بود ک هی سرک میکشید تا ببیندت
سهون و سوهو هم اونطرف بودن
بااینکه سعی میکردن عادی باشن ولی بازم تعجب و کمی نگرانی تو صورتشون مشخص بود
دوباره چشماتو بستی و سعی کردی یادت بیاد چ اتفاقی افتاده..
توییتر،بکهیون،اینستا،کای،چانیول،لایو،بازو،چانیول،چین،لی،کره...
یهو بدنت شل شد و با کمی اسودهخیالی و تعجب و بهت زدگی رو تختت اروم گرفتی~
کای:آههه،ریوون،چیکردی؟!تو وضعیت بدی پیدات کردیم
چانیول:وااای،دختر چ فکری کردی؟!براچی اومدی بالا؟!
شیومین:ریـ...ما خیلی نگرانت شدیمم:(!
دیاو:وای چقد حرف میزنید!بزارید ویندوزش بالا بیاد!بیا ریوون،بیا این ابقندو بخور یکم حالت جا بیاد
ناخوداگاه خندت گرفت و با دهن بسته یکم خندیدی،اخه یاده فیلما افتادی!وقتی یکی بیهوش میشه و مادر یا خواهرش براش اب قند درست میکنن و...درست مثل رفتار دیاو🙈 😸
چن(اروم):یااا،ما اینهمه نگرانیم،بعد تو میخندی؟!
چانیول(با جدیت،وکمی عصبانیت،درحالی ک تند تند دستاشو تکون میده و اطرافو نگاه میکنه{خودتون میدونید دیگه😅 }):ریوون!میشه بگی کجای این قضیه خنده داره؟میدونی چقد نگران شدم؟!ممکن بود سرت خورده باشه جایی،یا تو تاریکی مثلا پات لیز خورده و جاییت شکسته،یا بلایی از عمد سره خودت اووردی،من خیلی نگران بودم،ینی..چیز...نگران بودیم!کجاش بانمکه؟!
و ما اونجا اکسورو داریم ک با تعجب بهش زل زدن😹 🍃
یذره با زحمت از سره جات بلند شدی و نشستی،لیوانو از دیاو گرفتی و بعد از اینکه ی قلپ خوردی گفتی:اومم..ببخشید یول،ازین ب بعد خواستم بخندم ازت اجازه میگیرم😸 👻 💪 🙊
-من ک منظورم این نبود!من میگم خودت چطور میشی اگه منو جایی مثل بالا درحالی ک..
و با دیدن نگاه خیـــــره دیاو،و البته بکهیون و کای،ادامه حرفشو خورد😹 💕 🌙
بالاخره سوهو حرف زد و گفت:تو حق نداشتی بیای بالا
-ولی..من فقط..خب جایی ندیدمتون...و فقط میخواستم..خب میخواستم پیداتون کنم!
+تو حق نداشتی بیای بالا!
-اصن..مگه بالا چی داری؟!اونجا هم ی قسمت از خونس!
+ولی بازم خودت خوب میدونی ک نبایَ..
*یااااااا،هیونگ!!بسه دیگه!اتفاق وحشتناکی نیوفتاده!من تضمین میکنم ک پولات سره جاشونن و کسی وسایلتو ندزیده!حالا میشه دست از سره این دختر بیچاره ک تازه بهوش اومده برداری؟!
و سوهو با شنیدن حرفایه سهون چپچپ نگاش کرد و از اتاقت خارج شد
سهون هم ی نگاه ب بقیه انداخت و رفت بیرون
یکی یکی بعد از از اونا چن،کای و شیومین هم خارج شدن
فقط دیاو و چانبک موندن
دیاو هم با دیدن موقعیت دستی پشت سرش کشید و پیشدستی لیوانو گذاشت زمین:خُ..خب ریوون،مراقب خودت باش،ابقندو بخور،برات خوبه^^من..منم برم✋
و حالا بازم فقط تو موندیو چانبک(عرر😿 😻 😻 )
بله بله
اعتراف میکنم داره ب جاهای جالبش میرسه😎
ممنون از سوگند و ساراو*-*~
قراره ی اتفاق جالب بیوفته😼 😎 🌙 ...
پس حمایت کنید😸 💪 🍃 💕
- ۶.۲k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط