ذهن را درگیر باعشقی خیالی کرد و رفت

ذهن را درگیر باعشقی خیالی کرد و رفت
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت
چون رمیدن های آهو ناز کردن های او
دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت
کهنه ای بودم برای دست های این و آن
هرکسی مارا به نوعی دستمالی کرد و رفت
ابرهم در بارشش قصد فداکاری نداشت
عقده در دل داشت روی خاک خالی کردو رفت
دیدگاه ها (۱)

تو چه میدانی ... از شب هایی که دنیا دور سرم می چرخید... ام...

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست بی گمان در دل من جای کسی هست...

***سکوتِ کوتاهی میان آن‌ها حاکم شد؛ سکوتی که تنها با صدای مل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط